تنها زنِ زائو حزین افتاد بر سویی
می خواند بر نوباوه اش او واپسین لالای ماتم را
موینده او بر مرگِ آن مولود
شاید که بیدارد دلِ آن مرد
او با دخیل و مویه های درد.
خاموشِ خیمه در بلند آوای رعب انگیز او لرزید :
«من مرد نام آور
با ننگ این دختر
این بختکِ دلگیر
هر شب گریبان گیر
والا تبارم کرده در زنجیر!
این داغ دامان گیر!