تقریباً هفده هجده ساله عبا بر دوش روی موکت کهنهای نشسته بودند و زیر آفتاب کمجان پاییزی مباحثه میکردند. با صدای تیکتیک دایی محسن که به در دفتر مدرسه کوفت، مصطفی به خود آمد. دو نفر یااللهکنان داخل شدند.
سلام علیکم؛
سلام علیک آقای رسولی؛ خوش آمدید. بفرمایید آقا! بفرمایید! پیرمردی حدوداً 65 ساله که به زحمت میتوانستی موی سیاه در صورتش پیدا کنی از جا بلند شد. عرقچین سفید را روی سرش جابهجا کرد و پس از آنکه چشم مصطفی به عمامه سفیدی افتاد که بر جالباسی آویزان بود، حدس زد که حاج آقای رحیمی خود ایشان باشد. چهره بشاش و برخورد گرم حاج آقا رحیمی به دل مصطفی نشست. او هرچند تا به حال در دانشگاه یا حتی خیابان رفتارهایی مشابه از روحانیون دیگر دیده بود، اما چنین میپنداشت که اینگونه رفتارها ناشی از مسائل مذهبی نیست. اما رفتار یک روحانی شیعه با فردی سنی با تصوراتی که از اینگونه افراد در ذهن دارند، سازگاری نداشت.
حاج آقای رحیمی پس از خیر مقدم و گذاشتن چایی جلوی دایی محسن و مصطفی، عمامه را از سر جا لباسی برداشت و درحالیکه آن را بر سر میگذاشت، گفت: