ببخشید سرم کمی درد میکند. به همین خاطر. . . .
دایی محسن وسط حرف ایشان پرید و گفت: راحت باشید حاجآقا. آقا مصطفی هم از خود ماست. غریبه نیست. غرض از مزاحمت، آن مسائلی بود که چند شب پیش خدمت رسیدم و میخواستم بیشتر راهنمایی بفرمایید. حاج آقا رحیمی قندان را جلوی آنها گذاشت و گفت: بله بله فرمودید. بنده از آشنایی با آقا مصطفی خوشحالم. جداً خدا را شکر میکنم که این زمان جوانان ما اینگونه دنبال مسائل دینی هستند. بعد رو به مصطفی کرد و گفت: آقای رسولی فرمودند که شما با ازدواج با خواهرزاده ایشان با هم فامیل شدهاید؛ خوب مبارک است. مبارک است. انشاءالله که سالهای سال با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی بابرکتی داشته باشید. فقط پسرم حواستان باشد که اینگونه مسائل خدشهای به زندگی خانوادگیتان وارد نسازد. یک موقع وسوسههای شیطانصفتان شما را گول نزند. منظورم را که میفهمی فرزندم؟ ! همه ما مسلمانیم. چه اشکالی دارد مذهب ما جعفری باشد یا حنفی یا شافعی؟ ! همه زیر پرچم اسلام زندگی میکنیم.
سپس درحالیکه جزوهای را از کشوی میزش بیرون میآورد، ادامه داد: آقای رسولی کتاب شما را به بنده دادند. من هم مطالعه کردم و یادداشتهایی نوشتهام.