دایی محسن در تأیید سخنان مصطفی سر تکان داد و لیلا هم که در صندلی عقب نشسته بود، چشمانش را به آینه ماشین دوخته بود و عکسالعمل دایی محسن را زیر نظر داشت. پس از تمام شدن اشعار شافعی، مصطفی ادامه داد: من نمیدانم چه چیز سبب آوارگی خاندان پیامبر (علیهم السلام) به این دیار و آن دیار شده است. حضرت معصومه (علیها السلام) در قم، عبدالعظیم حسنی در شهر ری، شاهچراغ هم در شیراز و آقا امام رضا (علیه السلام) هم در مشهد.
لیلا حالا میفهمد که چرا مصطفی در این چند روز پاپیچ او شده بود و مرتب از امامزادگان این شهر و آن شهر جویا میشد. اما به روی خودش نیاورد و منتظر پاسخ دایی محسن ماند. دایی محسن دنده ماشین را عوض کرد و فشار بیشتری به پدال گاز داد و گفت: میدانی آقا مصطفی! مأمون، آقا امام رضا (علیه السلام) را به زور به خراسان آورد و برای مقاصد نفسانی، آن حضرت را وادار کرد که ولایتعهدی را بپذیرد. آن حضرت هم به اجبار پذیرفت. وقتی خبر آن به مدینه رسید، خاندان پیامبر (علیهم السلام) و به خصوص فرزندان آقا امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) که از سوی حکّام وقت تحت فشار بودند، به امید رهایی از ظلمی که به آنها میشد، فکر کردند واقعاً مأمون در کار خود صداقت دارد و به همین جهت به طرف خراسان حرکت کردند. اما مأموران خلیفه عباسی، آنها را در وسط راه تار و مار کردند؛