برخلاف پدر و مادر مصطفی که نمیخواستند حضور فرزندانشان در سر سفره به ناراحتی و کجخلقی بینجامد. مصطفی هم هرچه بحث را به بیراهه میبرد انگار فایدهای نداشت. بالأخره عبدالمجید طاقت نیاورد و بیمقدمه گفت: من که گفتم اینجور جاها دین انسان را از او میگیرد. شما خیال کردید میخواهید علامه دهر تحویل بگیرید؟ ! بفرما این هم نتیجهاش!
مادر مصطفی که از مجادله مصطفی در این چند روز با اهالی خانه دل خوشی نداشت، به او اشاره کرد که ساکت باشد تا بلکه امروز به خوبی و خوشی تمام شود. اما ادامه سخنان عبدالمجید که گفت: همین است دیگر، همه پول خرج میکنند دختر شیعه میگیرند که او را سنی کنند. حالا شما پول خرج کردهاید و. . . که مصطفی طاقت نیاورد و وسط حرفش پرید و گفت: برادر من، چرا بهتان میزنی؟ ! بیدینی کدام است. من نماز نمیخوانم که میخوانم. قرآنم را ترک کردهام یا. . . ؟ ! چه کار خلاف دینی از من سر زده است؟ ! اصلاً چرا شما فکر میکنید من دست از آیینم برداشتهام. بابا والله بالله به پیر به پیغمبر، آنجاها از این خبرها نیست. مردم سرشان به کارشان است. من خودم کنجکاویام گل کرد و دنبال این مباحث بودم. آدم که با چهار تا سؤال دست از دین و آیینش برنمیدارد. خوب اگر من شک و تردیدی در دل دارم از شما نپرسم از