حدیث عقل و نفس آدمی در آیینه قرآن صفحه 345

صفحه 345

نمی شنود و هرچه اندرزش می دهم به گوش نمی گیرد!گفتند:شاید اگر او را به استانداری یکی از بلاد بفرستی،کمی هیجان پیدا کند و دنیا به مذاقش خوش آید!هارون این تدبیر را پسندید و فورا امر کرد تا حکومت مصر را که پهناورترین و پردرآمدترین استان سرزمین اسلامی بود به این پسر بسپارند.عده ای را نیز مطابق رسم آن زمان مأمور کرد تا ملازم رکاب استاندار جدید باشند و او را از بغداد تا مصر همراهی کنند.

ولی صبح فردا،مأموران هرچه در انتظار استاندار ماندند و به جستجویش شتافتند او را نیافتند.او از کاخ هارون گریخت و در هیئتی ناشناس سر از بصره درآورد.

عبد اللّه بن عامر بصری اگر دقیق یادم باشدنقل می کند که یک روز برای تعمیر دیوار خراب خانه ام نیازمند کارگر شدم.وقتی به سر بازار رسیدم،دیر شده بود و کارگرها را دیگران زودتر برده بودند،ولی دیدم مردی با چهره ای نورانی در گوشه ای نشسته است.از او پرسیدم:برای من کار می کنی؟گفت:آری!گفتم:برخیز تا برویم!گفت:اول با من قرارداد ببند.چقدر می خواهی مزد بدهی؟گفتم:چقدر می خواهی؟ گفت:دو درهم.بیش از این نیازی ندارم.اما شرطی دارم و آن این که اول اذان کار را تعطیل می کنم و به نماز می ایستم.سپس به سر کار خودم باز می گردم.در هفته هم فقط یک روز سر کار می آیم!گفتم:باشد.

برخیز برویم تا ببینیم چه خواهی کرد!

عصر آن روز که به خانه رفتم،دیدم دیوار به اندازه کار دو نفر کارگر بالا رفته است.برای همین،چهار دینار به او دادم،اما نپذیرفت و گفت:

ما دو دینار قرارداد بسته ایم.گفتم:این دو دینار را خودم به تو می بخشم.

گفت:من نیازی به بخشش تو ندارم،نزد خودت بماند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه