حدیث عقل و نفس آدمی در آیینه قرآن صفحه 346

صفحه 346

چون آن روز خیلی خوب کار کرده بود و کارش را پسندیده بودم،هفته دیگر هم به دنبالش رفتم.آن روز هم برایم به خوبی کار کرد،ولی کار دیوار تمام نشد.هفته سوم که به بازار رفتم،او را نیافتم.از بازاریان نزدیک پرسیدم:چنین جوانی را ندیده اید؟گفتند:چرا،مریض شده و در همین نزدیکی در خرابۀ متروکه ای افتاده است.وارد خرابه شدم و در کنارش نشستم و از حالش پرسیدم.گفت:حالم بسیار خوب است.گفتم:

ان شاء اللّه خوب می شوی!گفت:نه،امروز مهلت من در دنیا تمام می شود، باید بروم.این زنبیل و بیل را بفروش و بهای آن را خرج غسل و کفنم کن.این انگشتر هم هست که مال پدرم است و آن را در دست نمی کنم و کنار گذارده ام.بعد از مرگم،به بغداد برو و این انگشتری را به پدرم هارون الرشید بده و از قول من به او بگو این انگشتری را هم بگذارد کنار اموالش تا خودش در قیامت جواب آن را بدهد،من طاقتش را ندارم!

عبد اللّه بصری می گوید:من با شنیدن نام هارون کمی وحشت کردم، ولی او گفت:مگر هارون کیست که این گونه از او وحشت می کنی؟او کاری به تو ندارد،نترس.سپس گفت:مرا رو به قبله کن و هرگاه اشاره کردم زیر بغلم را بگیر و بلند کن!گفتم:این حرف ها چیست که می زنی؟ چرا بلندت کنم؟گفت:لحظه مرگم،مولایم امیر المؤمنین،علیه السلام،به بالینم می آید.می خواهم وقتی ایشان را می بینم احترام بگذارم.عبد اللّه می گوید:وقتی او را بلند کردم،لبخندی زد و از دنیا رفت. 15

دیدن مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد

کرده لوح از ریگ و انگشتان قلم می زند با اشک خونین این رقم

گفت:ای مجنون شیدا چیست این؟ می نویسی نامه؟بهر کیست این؟

گفت:مشق نام لیلی می کنم خاطر خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او.

16

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه