عقل کلید گنج سعادت صفحه 118

صفحه 118

افتاد.کسی که چراغ داشته باشد در تاریکی هم راهش را پیدا می کند و می رود.این قدر رفت تا خسته شد،ولی نایستاد.به اسبش گفت:من اندکی بر پشت زین می خوابم،ولی تو به راهت ادامه بده،چون دلم شور می زند و باید محبوبم را ببینم.آن قدر رفت تا اسب خسته شد و از حرکت ایستاد.لذا،او را رها کرد و اسب تازه نفس دیگری خرید.به هر قافله و کاروانی که می رسید خبر از امام حسین،علیه السلام،می گرفت تا این که عصر عاشورا به کربلا رسید.وقتی چشمش به دریای لشکر افتاد،خیال کرد سپاه ابی عبد اللّه،علیه السلام،است.جلو آمد و پرسید:

آقای من کجاست؟گفتند:آقای تو دیگر کیست؟گفت:حسین بن علی علیه السلام.گودال قتلگاه را از دور به او نشان دادند.گفت:آن جا که کسی نیست؟گفتند:برو نزدیک تر!پرسید:برای چه آن جا؟گفتند:از صبح تا حالا،این جا درگیری بوده و آخرین نفری که کشته شده حسین است.وقتی کنار گودال قتلگاه آمد و چشمش به آن بدن بر خاک افتاده افتاد،از اسب پیاده شد و آن بدن پاره پاره را در آغوش گرفت.بعد، صدا زد:حسین جان!منتظرم باش،الان می آیم! 33

گر متفرق شود خاک من اندر جهان باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه