عقل کلید گنج سعادت صفحه 309

صفحه 309

شعر را خواند:

أو قر رکابی فضه و ذهبا أنا قتلت السید المحجبا

قتلت خیر الناس اما و أبا و خیرهم إذ ینسبون النسبا

به یزید گفت:سزاوار است سر تا پای مرا از طلا و نقره پر کنی!گفت:

برای چه مردک؟گفت:برای این که من کسی را کشتم که از نظر جد و پدر و مادر نمونه ای در عالم نداشت.گفت:به نظر تو،واقعا حسین بن علی از نظر جد و پدر و مادر از همه بالاتر بود؟گفت:آری،گفت:اگر می دانستی این مرد این مقدار ارزش دارد،چرا او را کشتی؟بعد دستور داد گردنش را بزنند. 24 هیچ چیز به او ندادند و جانش را هم گرفتند، چون دیگر کاری با او نداشتند.یزید و ابن زیاد با این سی هزار نفر کارش همین بود که حسین بن علی،علیهما السلام،را بکشند.بعد که کارشان تمام شد،آن ها هم به وعده هایشان،آن طور که انتظار می رفت، عمل نکردند.

این نتیجه معامله شدن با غیر خداست.اگر کسی ارزش گوهر وجود خود را بفهمد،محال است با غیر حق وارد معامله شود.اگر کسی بداند که رفته رفته آن قدر بی ارزش می شود که به صفر می رسد و بعد شروع می کند به زیر صفر حرکت کردن و به سوی بی نهایت کوچک ها رفتن و به تعبیر قرآن:

«لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً». 25

می شود،دست از این معامله بر می دارد و یوسف وجودش را به این قیمت های نازل نمی فروشد و این شعر حافظ را مدام مرور می کند که فرمود:

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود 26

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه