عقل کلید گنج سعادت صفحه 407

صفحه 407

قبول نکرد و گفت:ازدواج من با این دختر شرعی نیست؛چون او در اوج عواطف و احساسات به سر می برد،در حالی که من سی و پنج سال از عمرم گذشته است،بنابراین نمی توانم پاسخگوی عواطف او باشم!این فرد حمّالی می کرد و خرج خود را از این راه در می آورد.ضمن این که،وقتی پول اضافه می آورد،خاک زغال یا چیزهای دیگر می خرید و در زمستان به خانواده های فقیر می داد.او پای پیاده دوبار به مکه،سه بار به کربلا،و یک بار به بیت المقدس رفت.در سفر به بیت المقدس،اسرائیلی ها او را بازداشت کرده بودند.در دادگاه،قاضی گفته بود:این شخص عیسی بن مریم است،برای چه وی را به دادگاه آورده اید؟!او را لب مرز رها کنید تا برود!از او پرسیدم:با قاضی دادگاه چه کردی؟گفت:هیچ!فقط نگاهش کردم!در یکی از سال ها،وقتی تصمیم داشت مطابق برنامۀ هر ساله پیاده به مشهد برود،پیش او رفتم و گفتم:حاج حسین،حالا دیگر هفتاد سال داری،سخت است،برای چه هزار کیلومتر راه را پیاده می روی؟گفت:با این کار،از لابه لای روستاها عبور می کنم و مسائل شرعی را به مردم یاد می دهم!گفتم:حاجی،جادۀ مشهد عقرب و مار زیاد دارد! گفت:راست می گویی؛اتفاقا وقتی سحرها بیدار می شوم و می خواهم با محبوبم سخنی بگویم،می بینم چند عقرب و مار روی سینه یا کنارم خوابیده اند تا گرم شوند!

-یک چلوکبابی در تهران برود که از ساعت یازده صبح تا یک بعد از ظهر کار می کرد.صاحب این مغازه هر روز طول این دو ساعت،مثل سیل اشک از چشمش جاری بود؛اصلا فی اللّه و باللّه بود.زمانی،شخصی پیش من آمد و گفت:بیا ده روز برای من،از

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه