عقل کلید گنج سعادت صفحه 84

صفحه 84

در این جا،حاج آقا رحیم چه نفس هایی می کشید،معلوم بود که باطن دارد می جوشد.ایشان ادامه داد:استادم بدیع می گفت:مرحوم نائینی را رها نکردم و آن قدر رفتم تا استاد را خسته کردم.گفتم:استاد،من شما را رها نمی کنم تا یک کلمه از آن ها که می دانید و به کسی نمی گویید به من بفرمایید!گفت:باشد،اما تو تحمل آن را نداری!به من هم که دادند، اول تحملش را دادند،ضمن این که من از آن استفاده نمی کنم.بعد،یک خط نوشته به من داد که در هیچ کتاب دعایی آن را ندیده بودم.گفتم:

استاد،این را چه زمانی بخوانم؟در نماز شب،در سجده؟گفت:نه، عصر پنج شنبه برو روبه روی تخت فولاد بایست و آن را بخوان.

دست های حاج آقا رحیم در این جا می لرزید و لب ها و چانه ایشان می لرزید.فرمود:بدیع برای ما تعریف کرد که من عصر پنج شنبه به تخت فولاد رفتم.وقتی آن نوشته را خواندم،دیدم تمام تخت فولاد پر از سگ و خوک و خرس و حیوانات عجیب و غریب شد.دو سه تا آدم خیلی عصبانی هم در میان آن ها بودند.مدتی بعد،یکی از آن ها که به شکل آدم بود جلو آمد و گفت:بدیع،با ما چه کار داشتی؟

من همان جا غش کردم.نمی دانم چقدر در حالت غش بودم،ولی وقتی بیدار شدم،دیگر توان راه رفتن نداشتم.به زحمت آمدم اصفهان و فردا نزد استاد رفتم و سلام کردم.به من گفت:من که گفتم تو طاقت نداری.

بیخود رفتی و دیدی آن ها که در دنیا عوضی بودند آن طرف چه شکلی هستند.حالا،همین مقدار تو را بس،تا مواظب باشی و مانند آنان نشوی.

کلامی از امام صادق(علیه السلام)

در روایات آمده است که یک نفر خدمت امام صادق،علیه السلام،آمد و گفت:دست خود را در دست من بگذارید!فرمود:برای چه؟گفت:تا

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه