- نوجواني و جواني 1
- زندگينامه 1
- احاديث 1
- زيارتنامه حضرت رسول الله 1
- آغاز بعثت 2
- نخستين مسلمانان 2
- ازدواج محمد 2
- يادي از پيمان جوانمردان يا حلف الفضول 2
- دعوت از خويشان و نزديكان 2
- استقامت پيامبر 3
- آزار مخالفان 3
- روش بت پرستان با محمد 3
- دعوت عمومي 3
- نخستين مسلمين 3
- مهاجرت به حبشه 4
- معراج 4
- محاصره اقتصادي 4
- سفر به طائف 4
- انتشار اسلام در يثرب (مدينه) 4
- جنگها يا غزوههاي پيغمبر 5
- ورود به مدينه 5
- هجرت به مدينه 5
- اهميت هجرت 5
- نخستين گام 5
- سال ششم هجرت - صلح حديبيه 6
- غزوه بدر 6
- تغيير قبله 6
- غزوه خندق يا (احزاب) 6
- جنگ احد 6
- نامههاي رسول مكرم به پادشاهان 7
- حجة الوداع آخرين سفر پيامبر به مكه 7
- جنگ خيبر 7
- فتح مكه 7
- فوت فرزند دلبند پيامبر 7
- قرآن 8
- در صحنه غدير خم 8
- قرآن و عترت 8
- عترت يا اهل بيت 8
- زنان پيامبر 8
- رفتار و خلق و خوي پيامبر 9
- عترت در يك نگاه 9
يادي از پيمان جوانمردان يا حلف الفضول
در گذشته بين برخي از قبيلهها پيماني به نام حلف الفضول بود كه پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن كساني بودند كه اسمشان فضل يا از ريشه فضل بود. پيماني كه بعدا عدهاي از قريش بستند هدفي جز اين نداشت. يكي از ويژگيهاي اين پيمان، دفاع از مكه و مردم مكه بود در برابر دشمنان خارجي. اما اگر كسي غير از مردم مكه و هم پيمانهاي آنها در آن شهر زندگي ميكرد و ظلمي بر او وارد ميشد، كسي به دادش نميرسيد. اتفاقا روزي مردي از قبيله بني اسد به مكه آمد تا اجناس خود را بفروشد. مردي از طايفه بن سهم كالاي او را خريد ولي قيمتش را به او نپرداخت. آن مرد مظلوم از قريش كمك خواست، كسي به دادش نرسيد. ناچار بر كوه ابو قبيس كه در كنار خانه كعبه است، بالا رفت و اشعاري درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياري طلبيد. دادخواهي او عدهاي از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد. ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فكري به حال آن مرد كنند. در همان خانه كه حضرت محمد (ص) هم بود پيمان بستند كه نگذارند به هيچكس ستمي شود، قيمت كالاي آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر اكرم (ص) از اين پيمان، به نيكي ياد ميكرد. از جمله فرمود: در خانه عبد الله جدعان شاهد پيماني شدم كه اگر حالا هم - پس از بعثت به پيامبري - مرا به آن پيمان دعوت كنند قبول ميكنم. يعني حالا نيز به عهد و پيمان خود وفادارم. محمد (ص) در سن بيست سالگي به اين پيمان پيوست، اما پيش از آن - همچنان كه بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و كودكان يتيم و زناني كه شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند، محبت بسيار ميكرد و هر چه ميتوانست از كمك نسبت به محرومان خودداري نمينمود. پيوستن وي نيز به اين پيمان چيزي جز علاقه به دستگيري بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود.
ازدواج محمد
وقتي امانت و درستي محمد (ص) زبانزد همگان شد، زن ثروتمندي از مردم مكه بنام خديجه دختر خويلد كه پيش از آن دوبار ازدواج كرده بود و ثروتي زياد و عفت و تقوايي بي نظير داشت، خواست كه محمد (ص) را براي تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگاني خود سهمي به محمد (ص) بدهد. محمد (ص) اين پيشنهاد را پذيرفت. خديجه ميسره غلام خود را همراه محمد (ص) فرستاد. وقتي ميسره و محمد از سفر پر سود شام برگشتند، ميسره گزارش سفر را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستي محمد (ص) حكايتها گفت، از جمله براي خديجه تعريف كرد: وقتي به بصري رسيديم، امين براي استراحت زير سايه درختي نشست. در اين موقع، چشم راهبي كه در عبادتگاه خود بود به امين افتاد. پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت: اين مرد كه زير درخت نشسته، همان پيامبري است كه در (تورات) و (انجيل) درباره او مژده دادهاند و من آنها را خواندهام. خديجه شيفته امانت و صداقت محمد (ص) شد. چندي بعد خواستار ازدواج با محمد گرديد. محمد (ص) نيز اين پيشنهاد را قبول كرد. در اين موقع خديجه چهل ساله بود و محمد (ص) بيست و پنج سال داشت. خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد (ص) گذاشت و غلامانش رانيز بدو بخشيد. محمد (ص) بيدرنگ غلامانش را آزاد كرد و اين اولين گام پيامبر در مبارزه با بردگي بود. محمد (ص) ميخواست در عمل نشان دهد كه ميتوان ساده و دور از هوسهاي زود گذر و بدون غلام و كنيز زندگي كرد. خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود. در موقع ازدواج هم كوچكترين تغييري - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان به بينوايان بذل و بخشش ميكردند. حليمه دايه حضرت محمد (ص) در سالهاي قحطي و بي باراني به سراغ فرزند رضاعياش محمد (ص) ميآمد. محمد (ص) عباي خود را زير پاي او پهن ميكرد و به سخنان او گوش ميداد و موقع رفتن آنچه ميتوانست به مادر رضاعي (دايه) خود كمك ميكرد. محمد امين بجاي اينكه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسههاي زودگذر دچار شود، جز در كار خير و كمك به بينوايان قدمي بر نميداشت و بيشتر اوقات فراغت را به خارج مكه ميرفت و مدتها در دامنه كوهها و ميان غار مينشست و در آثار صنع خدا و شگفتيهاي جهان خلقت به تفكر ميپرداخت و با خداي جهان به راز و نياز سرگرم ميشد. سالها بدين منوال گذشت، خديجه همسر عزيز و باوفايش نيز ميدانست كه هر وقت محمد (ص) در خانه نيست، در غار حرا بسر ميبرد. غار حرا در شمال مكه در بالاي كوهي قرار دارد كه هم اكنون نيز مشتاقان بدان جا ميروند و خاكش را توتياي چشم ميكنند. اين نقطه دور از غوغاي شهر و بت پرستي و آلودگيها، جايي است كه شاهد راز و نيازهاي محمد (ص) بوده است بخصوص در ماه رمضان كه تمام ماه را محمد (ص) در آنجا بسر ميبرد. اين تخته سنگهاي سياه و اين غار، شاهد نزول وحي و تابندگي انوار الهي بر قلب پاك عزيز قريش بودهاست. اين همان كوه جبل النور است كه هنوز هم نور افشاني ميكند.
آغاز بعثت
محمد امين (ص) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نياز با آفريننده جهان ميپرداخت و در عالم خواب رؤياهايي ميديد راستين و برابر با عالم واقع. روح بزرگش براي پذيرش وحي - كم كم - آماده ميشد. درآن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحي مأمور شد آياتي از قرآن را بر محمد (ص) بخواند و او را به مقام پيامبري مفتخر سازد. سن محمد (ص) در اين هنگام چهل سال بود. در سكوت و تنهايي و توجه خاص به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد (ص) خواست اين آيات را بخواند: اقرأ باسم ربك الذي خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ وربك الاكرم. الذي علم بالقلم. علم الانسان ما لم يعلم. يعني: بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. او انسان را از خون بسته آفريد. بخوان به نام پروردگارت كه گراميتر و بزرگتر است. خدايي كه نوشتن با قلم را به بندگان آموخت. به انسان آموخت آنچه را كه نميدانست. محمد (ص) - از آنجا كه امي و درس ناخوانده بود - گفت: من توانايي خواندن ندارم. فرشته او را سخت فشرد و از او خواست كه لوح را بخواند. اما همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمد (ص) احساس كرد ميتواند لوحي را كه در دست جبرئيل است بخواند. اين آيات سرآغاز مأموريت بسيار توانفرسا و مشكلش بود. جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و محمد (ص) نيز از كوه حرا پايين آمد و به سوي خانه خديجه رفت. سرگذشت خود را براي همسر مهربانش باز گفت. خديجه دانست كه مأموريت بزرگ محمد آغاز شده است. او را دلداري و دلگرمي داد و گفت: بدون شك خداي مهربان بر تو بد روا نميدارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستي و به بينوايان كمك ميكني و ستمديدگان را ياري مينمايي. سپس محمد (ص) گفت: مرابپوشان خديجه او را پوشاند. محمد (ص) اندكي به خواب رفت. خديجه نزد ورقة بن نوفل عمو زادهاش كه از دانايان عرب بود رفت، و سرگذشت محمد (ص) را به او گفت. ورقه در جواب دختر عموي خود چنين گفت: آنچه براي محمد (ص) پيش آمده است آغاز پيغمبري است و ناموس بزرگ رسالت بر او فرود ميآيد. خديجه با دلگرمي به خانه برگشت.
نخستين مسلمانان
پيامبر (ص) دعوت به اسلام را از خانهاش آغاز كرد. ابتدا همسرش خديجه و پسر عمويش علي به او ايمان آوردند. سپس كسان ديگر نيز به محمد (ص) و دين اسلام گرويدند. دعوتهاي نخست بسيار مخفيانه بود. محمد (ص) و چند نفر از ياران خود، دور از چشم مردم، در گوشه و كنار نماز ميخواندند. روزي سعد بن ابي وقاص با تني چند از مسلمانان در درهاي خارج از مكه نماز ميخواند. عدهاي از بت پرستان آنها را ديدند كه در برابر خالق بزرگ خود خضوع ميكنند. آنان را مسخره كردند و قصد آزار آنها را داشتند. اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند.
دعوت از خويشان و نزديكان
پس از سه سال كه مسلمانان در كنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت ميپرداختند و كار خود را از ديگران پنهان ميداشتند، فرمان الهي فرود آمد: فاصدع بما تؤمر... آنچه را كه بدان مأموري آشكار كن و از مشركان روي بگردان. بدين جهت، پيامبر (ص) مأمور شد كه دعوت خويش را آشكار نمايد، براي اين مقصود قرار شد از خويشان و نزديكان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهي بود: وأنذر عشيرتك الاقربين. نزديكانت را بيم ده. وقتي اين دستور آمد، پيامبر (ص) به علي كه سنش از 15 سال تجاوز نميكرد دستور داد تا غذايي فراهم كند و خاندان عبد المطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مكرم (ص) به آنها ابلاغ فرمايد. در اين مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادي نزديك يا كمي بيشتر از 40 نفر حاضر شدند. اما ابو لهب كه دلش از كينه و حسد پر بود با سخنان ياوه و مسخره آميز خود، جلسه را بر هم زد. پيامبر (ص) مصلحت ديد كه اين دعوت فردا تكرار شود. وقتي حاضران غذا خوردند و سير شدند، پيامبر اكرم (ص) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگياش چنين آغاز كرد:... براستي هيچ راهنماي جمعيتي به كسان خود دروغ نميگويد. به خدايي كه جز او خدايي نيست، من فرستاده او به سوي شما و همه جهانيان هستم. اي خويشان من، شما چنانكه به خواب ميرويد ميميريد و چنانكه بيدار ميگرديد در قيامت زنده ميشويد، شما نتيجه كردار و اعمال خود را ميبينيد. براي نيكوكاران بهشت ابدي خدا و براي بدكاران دوزخ ابدي خدا آماده است. هيچكس بهتر از آنچه من براي شما آوردهام، براي شما نياورده. من خير دنيا و آخرت را براي شما آوردهام. من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم. هر يك از شما پشتيبان من باشد برادر و وصي و جانشين من نيز خواهد بود. وقتي سخنان پيامبر (ص) پايان گرفت، سكوت كامل بر جلسه حكمفرما شد. همه درفكر فرو رفته بودند. عاقبت حضرت علي (ع) كه نوجواني 15 ساله بود برخاست و گفت: اي پيامبر خدا من آماده پشتيباني از شما هستم. رسول خدا (ص) دستور داد بنشيند. باز هم كلمات خود را تا سه بار تكرار كرد و هر بار علي بلند ميشد. سپس پيامبر (ص) رو به خويشان خود كرد و گفت: اين جوان (علي) برادر و وصي و جانشين من است ميان شما. به سخنان او گوش دهيد و از او پيروي كنيد. وقتي جلسه تمام شد، ابو لهب و برخي ديگر به ابو طالب پدر علي (ع) ميگفتند: ديدي، محمد دستور داد كه از پسرت پيروي كني! ديدي او را بزرگ تو قرار داد! اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر (ص) آشكار شد كه اين منصب الهي: نبوت و امامت (وصايت و ولايت) از هم جدا نيستند و نيز روشن شد كه قدرت روحي و ايمان و معرفت علي (ع) به مقام نبوت به قدري زياد بوده است كه در جلسهاي كه همه پيران قوم حاضر بودند، بدون ترديد، پشتيباني خود را - با همه مشكلات - از پيامبر مكرم (ص) اعلام ميكند.