پیامبر (ص) صفحه 3

صفحه 3

دعوت عمومي

سه سال از بعثت گذشته بود كه پيامبر (ص) بعد از دعوت خويشاوندان، پيامبري خود را براي عموم مردم آشكار كرد. روزي بر كوه صفا بالا رفت و با صداي بلند گفت: يا صباحاه! (اين كلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگي است). عدهاي از قبايل به سوي پيامبر (ص) شتافتند. سپس پيامبر رو به مردم كرده گفت: اي مردم اگر من به شما بگويم كه پشت اين كوه دشمنان شما كمين كردهاند و قصد مال و جان شما را دارند، حرف مرا قبول ميكنيد؟ همگي گفتند: ما تاكنون از تو دروغي نشنيدهايم. سپس فرمود: اي مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهيد. من شما را از عذاب دردناك الهي ميترسانم. مانند ديدهباني كه دشمن را از نقطه دوري ميبيند و قوم خود را از خطر آگاه ميكند، منهم شما را از خطر عذاب قيامت آگاه ميسازم. مردم از مأموريت بزرگ پيامبر (ص) آگاهتر شدند. اما ابو لهب نيز در اين جا موضوع مهم رسالت را با سبكسري پاسخ گفت.

نخستين مسلمين

به محض ابلاغ عمومي رسالت، وضع بسياري از مردم با محمد (ص) تغيير كرد. همان كساني كه به ظاهر او را دوست ميداشتند، بناي اذيت و آزارش را گذاشتند. آنها كه در قبول دعوت او پيشرو بودند، از كساني بودند كه او را بيشتر از هر كسي ميشناختند و به راستي كردار و گفتارش ايمان داشتند. غير از خديجه و علي و زيد پسر حارثه - كه غلام آزاد شده حضرت محمد (ص) بود -، جعفر فرزند ابو طالب و ابوذر غفاري و عمرو بن عبسه و خالد بن سعيد و ابوبكر و... از پيشگامان در ايمان بودند، و اينها هم در آگاه كردن جوانان مكه و تبليغ آنها به اسلام از كوشش دريغ نميكردند. نخستين مسلمانان: بلال - ياسر و زنش سميه - خباب - أرقم - طلحه - زبير - عثمان - سعد و...، روي هم رفته در سه سال اول، عده پيروان محمد (ص) به بيست نفر رسيدند.

آزار مخالفان

كم كم صفها از هم جدا شد. كساني كه مسلمان شده بودند سعي ميكردند بت پرستان را به خداي يگانه دعوت كنند. بت پرستان نيز كه منافع و رياست خود را بر عدهاي نادانتر از خود در خطر ميديدند ميكوشيدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از كيش تازه برگردانند. مسلمانان و بيش از همه، شخص پيامبر عاليقدر از بت پرستان آزار ميديدند. يكبار هنگامي كه پيامبر (ص) در كعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را پايين انداخته بود، ابو جهل - از دشمنان سرسخت اسلام - شكمبه شتري كه قرباني كرده بودند روي گردن مبارك پيغمبر (ص) ريخت. چون پيامبر، صبح زود، براي نماز از منزل خارج ميشد، مردم شاخههاي خار را در راهش ميانداختند تا خارها در تاريكي در پاهاي مقدسش فرو رود. گاهي مشركان خاك و سنگ به طرف پيامبر پرتاب ميكردند. يك روز عدهاي از اعيان قريش بر او حمله كردند و در اين ميان مردي به نام عقبه بن ابي معيط پارچهاي را به دور گردن پيغمبر (ص) انداخت و به سختي آن را كشيد به طوري كه زندگي پيامبر (ص) در خطر افتاده بود. بارها اين آزارها تكرار شد. هر چه اسلام بيشتر در بين مردم گسترش مييافت بت پرستان نيز بر آزارها و توطئه چينيهاي خود ميافزودند. فرزندان مسلمان مورد آزار پدران، و برادران مسلمان از برادران مشرك خود آزار ميديدند. جوانان حقيقت طلب كه به اعتقادات خرافي و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرويده بودند به زندانها درافتادند و حتي پدران و مادران به آنها غذا نميدادند. اما آن مسلمانان با ايمان با چشمان گود افتاده و اشك آلود و لبهاي خشكيده از گرسنگي و تشنگي، خدا را همچنان پرستش ميكردند. مشركان زره آهنين در بر غلامان ميكردند و آنها را در ميان آفتاب داغ و روي ريگهاي تفتيده ميانداختند تا اينكه پوست بدنشان بسوزد. برخي را با آهن داغ شده ميسوزاندند و به پاي بعضي طناب ميبستند و آنها را روي ريگهاي سوزان ميكشيدند. بلال غلامي بود حبشي، اربابش او را وسط روز، در آفتاب بسيار گرم، روي زمين ميانداخت و سنگهاي بزرگي را روي سينهاش ميگذاشت ولي بلال همه اين آزارها راتحمل ميكرد و پي در پي (احد احد) ميگفت و خداي يگانه را ياد ميكرد. ياسر پدر عمار را با طناب به دو شتر قوي بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف يكديگر راندند تا ياسر دو تكه شد. سميه مادر عمار را هم به وضع بسيار دردناكي شهيد كردند. اما مسلمانان پاك اعتقاد - با اين همه شكنجهها - عاشقانه، تا پاي مرگ پيش رفتند و از ايمان به خداي يگانه دست نكشيدند.

روش بت پرستان با محمد

وقتي مشركان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهديد و تطميع در آمدند، زيرا روز به روز محمد (ص) در دل تمام قبايل و مردم آن ديار براي خود جايي باز مينمود و پيروان بيشتري مييافت. مشركان در آغاز تصميم گرفتند دسته جمعي با ابو طالب عم و يگانه حامي پيغمبر (ص) ملاقات كنند. پس از ديدار به ابوطالب چنين گفتند: ابو طالب، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتري داري. برادر زاده تو محمد به خدايان ما ناسزا ميگويد و آيين ما و پدران ما را به بدي ياد ميكند و عقيده ما را پست و بي ارزش ميشمارد. به او بگو دست از كارهاي خود بردارد و نسبت به بتهاي ما سخني كه توهين آميز باشد نگويد. يا او را اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او بردار. مشركان قريش وقتي احساس كردند كه اسلام كم كم در بين مردم و قبايل نفوذ ميكند و آيات قرآن بر دلهاي مردم مينشيند و آنها را تحت تأثير قرار ميدهد بيش از پيش احساس خطر كردند و براي جلوگيري از اين خطر بار ديگر و بار ديگر با ابو طالب بزرگ قريش و سرور بني هاشم ملاقات كردند و هر بار ابو طالب با نرمي و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد كه به برادر زادهاش پيغام آنها را خواهد رساند. اما پيامبر عظيم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنين فرمود: عمو جان، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند كه دست از دين خدا و تبليغ آن بردارم حاضر نميشوم. من در اين راه يا بايد به هدف خود كه گسترش اسلام است برسم يا جانم را در اين راه فدا كنم. ابو طالب به برادرزادهاش گفت: به خدا قسم دست از حمايت تو بر نميدارم. مأموريت خود را به پايان برسان. سرانجام فرعونيان مكه به خيال باطل خود، از در تطميع در آمدند، و پيغام دادند كه ما حاضريم هر چه محمد (ص) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهاي زيباروي در اختيارش قرار دهيم، بشرط اينكه از دين تازه و بد گفتن به بتهاي ما دست بردارد. اما پيامبر (ص) به سخنان آنها كه از افكاري شايسته خودشان سرچشمه ميگرفت اعتنايي نكرد و از آنها خواست كه به الله ايمان بياورند تا بر عرب و عجم سروري كنند. آنها با انديشههاي محدود خود نميتوانستند قبول كنند كه به جاي 360 بت، فقط يك خدا را بپرستند. از اين به بعد - همانطور كه گفتيم - ابو جهل و ديگران بناي آزار و اذيت پيامبر مكرم (ص) و ديگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره كردن پيامبر و مؤمنان به اسلام، بكار بردند.

استقامت پيامبر

با اين همه آزاري كه پيامبر (ص) از مردم ميديد مانند كوه در برابر آنها ايستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مكاني كه چند تن را دور يكديگر نشسته ميديد، درباره خدا و احكام اسلام و قرآن سخن ميگفت و با آيات الهي دلها را نرم و به سوي اسلام متمايل ميساخت. ميگفت الله خداوند يگانه و مالك اين جهان و آن جهان است. تنها بايد او را عبادت كرد و از او پروا داشت. همه قدرتها از خداست. ما و شما و همه، دوباره زنده مي شويم و در برابر كارهاي نيك خود پاداش خواهيم داشت و در برابر كارهاي زشت خود كيفر خواهيم ديد. اي مردم از گناه، دروغ، تهمت و دشنام بپرهيزيد. قريش آن چنان تحت تأثير آيات قرآني قرار گرفته بودند كه ناچار، براي قضاوت از وليد كه داور آنها در مشكلات زندگي و ياور آنها در دشواريها بود، كمك خواستند. وليد پس از استماع آيات قرآني به آنها چنين گفت: من از محمد امروز سخني شنيدم كه از جنس كلام انس و جن نيست. شيريني خاصي دارد و زيبايي مخصوصي، شاخسار آن پر ميوه و ريشههاي آن پر بركت است. سخني است برجسته و هيچ سخني از آن برجستهتر نيست. مشركان وقتي به حلاوت و جذابيت كلام خدا پي بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره كار خود را در اين ديدند كه به آن كلام آسماني تهمت سحر و جادو بزنند، و براي اينكه به پيامبري محمد (ص) ايمان نياورند بناي بهانه گيري گذاشتند. مثلا از پيامبر ميخواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر كند! از وي ميخواستند كاخي از طلا داشته باشد يا بوستاني پر آب و درخت! و نظاير اين حرفها. محمد (ص) در پاسخ آنها چنين فرمود: من رسولي بيش نيستم و بدون اذن خدا نميتوانم معجزهاي بياورم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه