نزد اشموئیل پیامبر رفت و اشموئیل در نخستین برخورد شایستگیهای او را دریافت و پی برد که او همان کسی است که خداوند او را مأمور نجات بنی اسرائیل کرده است. اشموئیل به قوم خود اعلام کرد که خداوند طالوت را به فرماندهی آنان برگزیده است تا با رهبری او به پیکار با دشمن برخیزند اما آنان برای فرمانده امتیازاتی از نظر نسب و ثروت را شرط می دانستند و طالوت فاقد همه آن ویژگیهایی بود که برای آنان ملاک تصدی مسؤولیت بود. او فردی گمنام و تهیدست بود. اشموئیل ملاکهای باطل بنی اسرائیل را مورد سرزنش قرار داد و اظهار داشت ویژگیهای تصدی مسؤولیت علم و قدرت است که به اندازه کافی در طالوت هست. [205] امیر مؤمنان (ع) درباره ملاک تصدی مسؤولیت، زمامداری و رهبری فرمود:«ایها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه، و اعلمهم بامرالله فیه.» [206] .مردم! سزاوارترین کس به زمامداری و رهبری قویترین مردم نسبت به به آن است و داناترین آنها به فرمانهای خدا در آن.می توان نتیجه گرفت که ملاک تصدی امور به طور کلی علم و قوت است و ملاکهای واقعی و نه نسبت و ثروت و سایر ملاکهای غیر واقعی. رسول اکرم (ص) در دوران رسالت خویش مساوات در تصدی شغلها و انجام مسؤولیتها را به تمامی تحقق بخشید. نه تنها رعایت مساوات برای هر که واجد اهلیت بود که رعایت مساوات میان صاحبان اهلیت تا سنگینی بار مسؤولیتها بر یک گوشه از جامعه تحمیل نشود. آن حضرت در ابتدای ورود خود به مدینه ضمن عهدنامه ای که میان گروههای اجتماعی مختلف موجود در مدینه منعقد کرد، در
بخش مربوط به گروههای مسلمان، انجام مسؤولیت دفاع از نظام را به مساوات مشخص کرد و چنین اعلام فرمود:«و ان کل غازیه غزت معنا یعقب بعضها بعضاً.» [207] .همه گروههای مسلمان که به جنگ و جهاد می روند به ترتیب و به تناوب وارد جنگ خواهند شد (و جنگیدن بر یک گروه دو مرتبه پشت سر هم تحمیل نخواهد شد).آن حضرت در فرستاده سفیر مساوات را رعایت می کند. [208] .پیامبر خدا در دادن مسؤولیت فرماندهی جنگ تنها ملاحظه شایستگی و توانایی و تدبیر افراد را می کرد و نه خویشاوندی و نسب و سن، و جوانان شایسته را فرمانده قرار می داد همان گونه که درباره زیدبن حارثه به عنوان یکی از فرماندهان نبرد موته عمل کرد [209] و درباره اسامه بن زید به عنوان آخرین فرمان پیکار با دشمنان دستور فرمود بنابر نقل جمعی از مورخان، پیامبر شانزده روز پیش از رحلت، [210] خود پرچمی برای اسامه بست و به او چنین فرمان داد: «به نام خدا و در راه خدا نبرد کن، با دشمنان خداپیکار کن. سحرگاهان بر اهالی ابنی [211] حمله ببرد و ابن مسافت را چنان سریع طی کن که پیش از آنکه خبر حرکت تو به آنجا برسد خود و سربازانت به آنها رسیده باشید.» [212] آن حضرت دستور داد که مردم بسیج شوند و لشکر مهاجر جمله همراه وی کرده بود. [213] در این بسیج کسی از بزرگان مهاجران نخستین و انصار نبود که پیامبر او را زیر پرچم اسامه قرار نداده باشد. بزرگانی چون ابوبکر، عمربن خطاب، ابو عبیده جراح، سعدبن ابی وقاص، سعید بن زید، قتاده بن نعمان، سلمت بن
اسلم بن حریش در زمره آنها بودند. [214] اسامه پرچم را به بریده بن حصیب اسلمی داد و جرف [215] را بنا به فرمان پیامبر اردوگاه خود قرار داد تا سربازان اسلام دسته دسته به آنجا بیایند و همگی در وقت معینی حرکت کنند. [216] .بدین ترتیب پیامبر در آخرین روزهای زندگی خویش، باز برهمگان آشکار کرد که ملاک تصدی مسؤولیت و موقعیتهای اجتماعی جز لیاقت و شایستگی و کاردانی نیست و هرگز این امور در گرو سن و سال نمی باشد. آنان که هنوز خوی جاهلیت در سرشان بود و نمی توانستند خود را با ملاکهای حقیقی منطبق سازند و تبعیض را بر عدالت و نابرابری را بر مساوات می پسندیدند زبان به اعتراض گشودند که چرا پیامبر جوانی را که شیخ محسوب نمی شود بر آنان فرمانده کرده است. برخی از سیره نویسان سن اسامه را هفده سال [217] و برخی هجده ذکر کرده اند [218] واقدی آن را بیست و یک یا نزدیک آن گفته است [219] آنچه مسلم است آنکه اسامه در سالهای نخستین جوانی بود و این امر بر آنان که رنگ سیره پیامبر به خود نگرفته بودند بسیار سنگین و گران می آمد وسخنانی بر زبان می راندند که همه نشانی از جاهلیت و عدم تسلیم در برابر حق داشت. [220] .فردای روزی که پیامبر پرچم جنگ را برای اسامه بست، در بستر بیماری افتاد، در اثنای بیماری آگاه شد که در حرکت سپاه اسامه به سوی شام کارشکنی شده است و برخی لب به اعتراض گشوده اند که چرا جوان نورسی را بر برزگان مهاجر و انصار فرمانده ساخته است و همراه وی نرفته اند. پیامبر اکرم
از این نافرمانی که جز تجلی روح جاهلی نبود خشمگین شد و در حال بیماری آهنگ مسجد کرد و به منبر رفت و پس از حمد خدا و ثنای الهی فرمود:«ایها الناس، انفذوا بعث اسامه، فلعمری لئن قلتم فی امارته لقد قلتم فی اماره ابیه من قبله و انه لخلیق للاماره و ان کان ابوه لخلیقاً لها.» [221] .مردم، فرماندهی اسامه را بپذیرید و سپاه را حرکت دهید که به جان خودم سوگند اگر درباره فرماندهی او سخن می گویید، پیش از این درباره فرماندهی پدرش هم سخنها گفتید ولی او شایسته فرماندهی است چنانکه پدرش نیز در خور آن بود.پیامبر پس از این سخن از منبر فرود آمد و به خانه رفت و در بستر بیماری افتاد و در همان حال کسانی از بزرگان صحابه را که به عیادت وی می رفتند مؤکداً سفارش می کرد که در جرف به سپاه اسامه بپیوندند و سپاه را حرکت دهند: «انفذوا بعث اسامه» [222] رسول خدا(ص) آن قدر بر این امر تأکید داشت که فرمود: «جهزوا جیش اسامت لعن الله من تخلف عنه.» [223] (سپاه اسامه را حرکت دهید که خدا لعنت کند آنان را که از این کار تخلف کنند).بدین ترتیب پیامبر تلاش می کرد تا جانشینی علی بن ابی طالب را تثبیت کرده [224] و نیز ملاکهای حقیقی را جایگزین ملاکهای جاهلی کند.رسول خدا (ص) در طول رسالت خویش تلاش کرد راه کمال را برای همه شایستگان باز کند و معیارهای جاهلی را محو سازد و با این روال باب جدیدی در تصدی شغلها و مسؤولیتها باز شد. حتی آن میدان رشدی که برای زنان بسته بود گشود
شد. زنان وارد صحنه های گوناگون اجتماعی و سیاسی شدند. آنها در عرصه های ایمان، مبارزه، هجرت و جهاد به کمالات و مراتب والا دست یافتند.سمیه دختر خباط از آن جمله است. او کنیز ابو حذیفه بن مغیره مخزومی بود که چون با یاسر ازدواج کرد، ابوحذیفه او را آزاد ساخت. عمار ثمره این ازدواج بود آنها از نخستین مسلمانان بودند. برخی سمیه را هفتمین مسلمان شمرده اند چون دعوت علنی شد و سردمداران شرک منافع خود را در خطر دیدند آن ستمدیدگان را زیر سخت ترین شکنجه ها قرار دادند تا از اسلام برگردند ابوجهل بر آنها زره می پوشانید و در آفتار سوزان نگاهشان می داشت تا سوزش شکنجه ایمان از دلشان بزداید در این اوضاع سخت عطوفت و مهربانی پیامبر و دلجوییهای او مرهم رنجها و زخمهایشان بود پیامبر چون بر آنان می گذشت با محبّت بدیشان می فرمود: «صبراً آل یاسر موعدکم الجنه» (ای خاندان یاسر بردباری پیشه کنید که منزلگاه شما بهشت است). در برابر آن همه شکنجه و فشار جز استقامت از آن بانوی والاظهور نیافت و همین بود که ابوجهل را به مرز جنون می کشانید. آنها اعتراف می کردند که در برابر این ضعیفان عاجزند. سرانجام رهبر جلادان بیدادگر قریش تیری در سینه او فرو نشاند. آخرین کلام نخسیتن شهید اسلام این بود: خدا بزرگتر است... و شکوه و سربلندی از آن محمد... [225] .صفیّه دختر عبدالمطلب، خواهر حمزه سیدالشهداء چون برادر شیر زنی مبارز بود که از شجاعت و اقدامات او در دفاع از حریم اسلام سخنها رفته است در اوضاع سخت مکه اسلام آورد و بر سر پیمان باحق استوار ایستاد. چون گاه هجرت فرا رسید
دل از وابستگیها برکنده، همراه فاطمه بنت اسد و فاطمه بنت محمد (ص) به راهبری علی (ع) به مدینه رفت. هنگام پیکار احد زنان در قلعه حسان بن ثابت بودند تا در جایی کاملاً امن باشند. وقتی خبر شکست مسلمانان را شنید قلعه را ترک گفت نیزه ای برداشت و به شتاب خود را به میدان احد رساند و به سوی فراریان تاخته فریاد می زد: نکبت بر شما باد، از کنار رسول خدا گریختید و او را تنها گذاشتید. پیامبر او را دید که چگونه به سوی میدان هجوم آورده و با چشمانی نگران پیامبر موجی از حماسه و طوفانی از شجاعت برپا کرده است. او نیزه خویش را در دست می فشرد و از مرگ پاکی نداشت. پیامبر ترسید که شمشیرهای دشمنان او را از پای درآورد. فرزندش زبیر را خواند تا به سوی مادر رفته از وارد شدن او به کارزار مانع شود. چون نبرد پایان یافت، خبر شهادت حمزه را به او دادند. خواست تا برای آخرین بار پیکر برادر را ببیند. پیامبر به زبیر فرمود: او را بازگردان تا پیکر پاره پاره حمزه را نبیند. صفیه در پاسخ گفت: چرا به جسد برادرم نزدیک نشوم؟ شنیده ام او را مثله کرده اند چون این مصیبتها در راه خداست ما هم بدآنهاراضی هستیم و ان شاء الله شکیبایی و صبر پیشه خواهم کرد وقتی زبیر رسول خدا (ص) را از گفته مادر آگاه کرد، حضرت فرمود: راهش را باز بگذارید. صفیه بر سر کشته حمزه رفت، بر او درود فرستاد، کلمه استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) بر زبان جاری ساخت و برای او طلب
آمرزش کرد و چنانکه گفته بود بردباری پیشه کرد. هنگام نبرد خندق، گروهی از زنان و کودکان در قلعه حسان بن ثابت بودند. حسان بن ثابت با اینکه در سرودن شعر علیه بزرگان قریش بی باک بود اما از جنگ هراس داشت و آن روز پیش زنان و کودکان در قلعه مانده بود یهود بنی قریظه در این جنگ پمان شکنی کرده علیه مسلمانان اقدام می کردند. برخی از آنها لباس جنگ به تن کرده به میان شهر آمده بودند و هر که را سر راه خود می دیدند متعرضش می شدند در این اوضاع یکی از جاسوسان یهودی برای بررسی به آن قلعه نزدیک شد و خود را به دیوار قلعه چسباند. صفیه او را دید و از حسان خواست تا پایین رفته، او را بکشد، حسان گفت: ای دختر عبدالمطلب خدایت بیامرزد، به خدا تو خود می دانی که من مرد این کار نیستم و کشتن او از عهده من خارج است، صفیه نیزه ای برگرفت و از قلعه به زیر آمد و آن یهودی را از پای درآورد. بدین گونه از شجاعت صفیه سخن می گویند. او دلاوری راستین در راه مکتبش بود. [226] .نسیبه دختر کعب (ام عماره انصاری) از زمره آنانی است که در پیمان دوم عقبه حضور داشت و با رسول خدا (ص) پیش از هجرت آن حضرت بیعت کرد. فداکاریهای او در میدانهای گوناگون نبرد سبب افتخار زنان مسلمان بود. زمانی که سپاه اسلام برای رویارویی با دشمن از مدینه خارج شد تا در دامنه احد موضع گیرد چهارده زن همراه سپاه شدند تا زنان نیز همپای مردان در دفاع از حریم دین ادای
تکلیف کرده باشند. آنها می رفتند تا در میدان نبرد به مداوای مجروحان بپردازند و آبرسانی کنند و نسیبه یکی از آنان بود. او به همراه دو فرزندش حبیب و عبدالله و برادرانش عبدالله و عبدالرحمن و همسرش زیدبن عاصم و عده دیگری از خاندانش عازم کارزار احد شد. هنگام اعزام در برابر رسول خدا (ص) ایستاد و با بیانی که حاکی از ایمان و خلوص و پایداری بود گفت: «ای رسول خدا دعا کن تا توفیق یافته، در راه اعتقاد و ایمان خویش اخلاص بورزیم و تحت لوای تو لشکری استوار و مقاوم باشیم و در بهشت همدم تو گردیم» پیامبر دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و دعا کرد: «بارالها، آنها را به فرمانبرداری و اطاعتت موفق بدار و در شمار لشکریان دینت قرار داده و در بهشت همدم من گردان».وظیفه نسیبه امداد رسانی بود اما چون جنگ شدت گرفت خاندان خود را کنار رسول خدا (ص) گرد آورد تا از آن حضرت دفاع کنند. در این هنگام یکی از فرزندانش پیشاروی رسول خدا (ص) مجروح شد وحضرت فریاد برآورد: «ام عمار فرزندت را مداوا کن، سپس به پیکار بپرداز» نسیبه به سوی فرزند شتافت و به مداوای زخمش پرداخت و بدو گفت: «برخیز پسرم و با این گروه بستیز و از پیامبرت دفاع کن. اکنون روز تو فرا رسیده است و من تو را برای چنین روزی ذخیره ساخته ام» پیامبر خطاب به او فرمود: «ام عماره، خداوند تو را پاداش نیک دهد. چه کسی یارای آن دارد که در چنین روزی، چون تو پایداری نشان دهد».در این هنگام به کسی که فرزندش
را مجروح ساخته بود حمله کرد و او را زخمی ساخت و بر زمین افکند، آن گاه به همراه فرزندش او را روانه دوزخ کرد. زمانی که سپاهیان از گرد پیامبر گریختند و جز تنی چند با آن حضرت نماندند نسیبه از جمله آنان بود. چون پیامبر مشاهد کرد که ام عماره بی سپر می جنگد بر مردی که در حال فرار بود نهیب زد: «ای مرد، سپرت را بیفکن تا کسی که می جنگد آن را بر گیرد» مرد سپرش را بر زمین انداخت و رسول خدا (ص) آن را به ام عمار داد. ابن قمیئه حمله آورد و نسیبه به دفاع پرداخت، ضربتهایی بر او زد اما چون ابن قمیئه دو زره بر تن داشت به او کارگر نشد و ضربه ای سخت بر نسیبه وارد کرد که او خود را کنار کشید و شمشیر بر شانه اش نشست و زخمی عمیق بر جای نهاد هنگامی که پیامبر وضع این زن مؤمن مجاهد پاک باخته را دید یکی از فرزندانش را صد کرد تا زخمش را ببندد. پیامبر در شأن او فرمود که: «مقام نسیبه از مقام فلان و فلان بارتر است». او بحق از بسیاری بالاتر بود، ازآن فراریان هر چند که ازبزرگان صحابه بودند. او در نبرد احد سیزده زخم برداشت.این زن والا مقام در معرکه ها و موقعیتها حساس فراوانی حضور داشت و نقش - آفرین بود در صلح حدیبیه، در بیعت رضوان، در غزوه خیبر، در عمره القضاء در غزو حنین و در جنگ یمامه در دوران خلافت ابوبکر علیه مسیلمه کذاب که ادعای پیامبر کرده بود که در این نبرد یازده یا دوازده زخم
برداشت. در همین نبرد یک دستش قطع شد. ام سعد دختر سعدبن ربیع گوید: از نسیبه پرسیدم: «دستت چه شده است؟» گفت: «در جنگ یمامه وقتی کار سخت شد و مسلمانان رو به هزیمت رفتند، من به انصار بانگ زدم که گرد آیید و چون گرد آمدیم تا «حدیقه الموت» [227] (باغ مرگ) پیش را ندیدم و در آنجا ساعتی پیکار کردیم تا اینکه ابودجانه در کنار آن باغ کشته شد، من وارد باغ شدم و به دنبال آن بودم که خود را به مسیلمه برسانم و او را بکشم. در آنجا مردی راه را بر من بست و ضربتی زد که دستم قطع شد، اما به خدا سوگند نه اعتنایی کردم و نه از کار بازماندم، پیش روی کردم تا به جنازه آن خبیث رسیدم و دیدم پسرم عبدالله شمشیرش را با جامه او پاک می کند. گفتم: او را کشتی؟ گفت: آری. پس سجده شکر به جای آوردم». او نمونه برجسته تربیت نبوی بود. [228] .سمیراء دختر قیس از زنان بنی دینار نیز در نبرد احد برای امدادگری رفته بود. دو پسرش نعمان بن عبد عمرو، و سیلم بن حارث به شهادت رسیدند و چون این خبر را به او دادند فقط پرسید: «رسول خدا (ص) در چه حال است؟» گفتند: «سلامت است». گفت: «آن حضرت را به من نشان دهید» پس چون نشانش دادند، گفت: «ای رسول خدا، هر مصیبتی در قبال سلامت تو نا چیز و قابل تحمل است.» آن گاه جنازه های دلبندانش را بر شتری گذاشت و به سوی مدینه رهسپار شد عایشه او را در راه دید و از میدان