مساوات اجتماعی آن است که همه افراد از نظر حقوق اجتماعی برابر باشند و میان انسانها از نظر نژاد و طبقات در حقوق اجتماعی، اختلاف و تمایزی نباشد. به تعبیر ابوالعلامعری اختلاف نژاد، معلول آمیزش است، بنابراین میان انسانها تفاوتی نیست و عرب و زنگی برابرند:و اختلاف من عنصر ذی اتفاق و تساوی الزنجی و العربی [81] .قرآن کریم همه انسانها را از نظر اجتماعی برابر اعلام کرد و رسول خدا (ص) و اوصیای گرامیش با رفتار خود این برابری را عینیت بخشیدند. رفتار رسول اکرم (ص) با زید بن حارثه از نمونه های بارز مساوات اجتماعی است. زید در دوران کودکی در بازار عکاظ به عنوان غلام فروخته شده بود و حکیم بن حزام او را برای عمه خود خدیجه خریده بود و وی نیز او را پس از ازدواج با محمد (ص) به آن حضرت بخشیده بود. زید شیفته پیامبر بود و حتی زمانی که پدرش او را یافت و برای بردنش به مکه آمد و پیامبر او را در رفتن یا ماندن مخیر کرد، زید حاضر نشد همراه پدر برود و بودن در کنار پیامبر را بر همه چیز ترجیح داد. رسول خدا (ص) نیز او را دوست می داشت و چون فرزند خود با وی رفتار می کرد و مردم
به او زید بن محمد می گفتند. روزی پیامبر دست او را گرفت و خطاب به مردم گفت: گواه باشید که زید فرزند من است و ما از یکدیگر ارث می بریم. [82] .آن حضرت برای نشان دادن آنکه میزان ارزش، شرافتها و برتریهای معنوی و روحی انسانهاست و نه تشخصهای خانوادگی و طبقاتی آنها، دختر عمه خود زینب دختر جحش را که نوه عبدالمطلب بود به ازدواج زید - غلامی آزاده شده - در آورد. خلاف اندیشه و سنت عمومی و حاکم آن روز که اشراف نباید با تهیدستان ازدواج کنند. پیامبر این گونه برتری جوییها را منکوب ساخت و با این ازدواج مساوات اجتماعی را به تمامی نشان داد تا مردم بدانند چگونه رفتار اجتماعی و دید خود را اصلاح کنند آن حضرت خود شخصاً به خانه زینب رفت و رسماً او را برای زید خواستگاری کرد و این ازدواج صورت گرفت. بعدها که این ازدواج بنا به عللی به متارکه منجر شد، پیامبر با بانویی که همسر پیشین آزاد شده او بود ازدواج کرد و جلوه دیگری از اصل مساوات را ظهور داد، زیرا در آن روزچنین ازدواجی مخالف شئون اجتماعی محسوب می شد و پسر خوانده را چون پسر حقیقی به شمار می آوردند خداوند به پیامبرش فرمان داد که همه این سنتهای غلط اجتماعی را بشکند.«فلما قضی زید منها و طرا زوجناکها لکیلا یکون علی المؤمنین حرج فی ازواج ادعیائهم اذا قضوا منهن و طرا و کان امر الله مفعولاً.» [83] .هنگامی که زید از همسرش جدا شد ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر
خوانده های آنهاهنگامی که از آنان طلاق گیرند، نباشد وفرمان خدا انجام شدنی است.و در پاسخ اعتراضهای جاهلانه آنان به اینکه آن حضرت با همسر پیشین پسر خوانده خود ازدواج کرده است و شئون و سنتهای اجتماعی را نادیده گرفته است، فرمود:«ما کان محمداً ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شی ء علیماً.» [84] .محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود، بلکه رسول خدا و خاتم و آخرین پیامبران است و خداوند به هر چیز آگاه است.خداوند به وسیله اسلام نخوتهای جاهلی و افتخارهای موهوم را منسوخ کرد و مساوات اجتماعی را به دست پیامبرش تحقق بخشید. از زیباترین نمونه های این حرکت ازدواج «جویبر» و «ذلفا» است. جویبر، مردی از اهل یمامه بود. در همانجا آوازه اسلام را شنید و عازم مدینه شد و به خدمت پیامبر رسید و اسلام آورد و از زمره مسلمانان خالص گردید او مردی کوتاه قامت، زشت رو و تنگدست بود، اما به رغم این ظواهر، باطنی زیبا و روحی بلند داشت. از آنجا که نه مالی، نه خویشی و نه جایی داشت، به دستور پیامبر به طور موقت در مسجد رحل اقامت افکند و پس از مدت کوتاهی افراد دیگری چون او نیز در آنجا گرد آمدند تا اینکه خداوند به پیامبروحی کرد که آنان را در جای دیگری سکنا دهد که مسجد جای سکنا نیست و همه درهای رو به مسجد جز باب علی و خانه فاطمه را مسدود سازد. پیامبر نیز چنین کرد و مکانی خارج از مسجد را به این گروه اختصاص داد و سایبانی در آنجا ساخت و آنان
را به آن مکان منتقل کرد آن مکان را «صفه» می نامیدند و ساکنان آنجا را که مردمی تنگدست و بی خانه و غریب بودند «اصحاب صفه» می گفتند. رسول خدا و یارانش به زندگی آنان رسیدگی می کردند. روزی به سراغ اصحاب صفه رفته بود که چشمش به جویبر افتاد و از سر رحمت و علاقه به او گفت: «چه خوب است که ازدواج کنی تا هم پاکدامنی خود را حفظ کنی و هم آن زن در کار دنیا و آخرت کمک تو باشد.» جویبر گفت: «ای رسول خدا، چگونه؟ در حالی که من نه حسب و نسب دارم و نه مال و جمال. چه کسی به من زن می دهد و کدام زن رغبت می کند که همسر من بشود؟» پیامبر فرمود:«یا جویبر، ان الله قد وضع بالاسلام من کان فی الجاهلیه شریفا و شرف بالاسلام من کان فی الجاهلیه وضیعا و اعز بالاسلام من کان فی الجاهلیه ذلیلاً و اذهب بالاسلام ما کان من نخوه الجاهلیه و تفاخرها بعشائرها و باسق انسابها. فالناس الیوم کلهم ابیضهم واسودهم و قرشیهم و عربیهم و عجمیهم من آدم و ان آدم خلقه الله من طین و ان احب الناس الی الله عزوجل یوم القیامه اطوعهم له و اتقاهم.»ای جویبر! خداوند به وسیله اسلام (بسیاری از) آنان را که در جاهلیت محترم و شریف بودند پایین آورد و (بسیاری از) آنان را که خوار و بی مقدار بودند بالا آورد. خداوند به وسیله اسلام نخوتهای جاهلی و افتخار به نسب و فامیلهای بالا را منسوخ کرد. اکنون همه مردم از سفید و سیاه و قرشی (و غیر قرشی) و عرب و
عجم یکسانند که همه از آدمند و آدم از گل آفریده شده است و بی گمان محبوبترین مردمان نزد خدای عزوجل در روز قیامت، فرمانبردارترین آنها نسبت به خدا و باتقواترینشان است.آن گاه پیامبر اضافه کرد که: «ای جویبر، من در میان مسلمانان، تنها کسی را که از تو برتر می دانم که تقوا و اطاعتش از خدا بیشتر باشد. پس بی درنگ نزد زیاد بن لبید از محترمان و بزرگان قبیله بنی بیاضه (یکی از قبایل انصار) برو و به او بگو که مرا رسول خدا به سوی تو فرستاده است تا از دخترت ذلفا برای خود خواستگاری کنم.» پس جویبر به فرمان رسول خدا نزد زیاد بن لبید رفت در حالی که گروهی از بستگان و افراد قبیله وی در منزلش بودند. اجازه خواست و داخل شد و سلام کرد سپس گفت: «ای زیاد، من از طرف پیامبر برای تو پیامی دارم، محرمانه بگویم یا فاش بیان کنم؟» زیاد گفت: «پیام پیامبر برای من مایه افتخار و شرافت است، البته فاش بیان کن.» جویبر گفت: «پیامبر مرا فرستاده است تا دختر ذلفا را برای خود خواستگاری کنم.» زیاد پرسید: «آیا رسول خدا خود تو را بدین منظور فرستاده است؟» جویبر گفت: «آری، من کسی نیستم که از قول رسول خدا دروغ بگویم.» زیاد گفت: «رسم ما نیست که دخترانمان را جز به هم شأنهای خود از انصار دهیم. تو برو تا من خود رسول خدا را ملاقات کنم و دلیل عدم موافقت خویش را به ایشان بگویم.» جویبر به راه افتاد در حالیکه با خود می گفت: «به خدا سوگند قرآن چنین رسمی نازل نکرده
است و آنچه نبوت محمد (ص) برای آن است جز این است.» ذلفا این سخن جویبر را شنید، پس نزد پدر شتافت و گفت:»منظور جویبر از سخنی که بر زبان می آورد چیست؟» زیاد گفت: «او می گوید رسول خدا وی را برای خواستگاری از تو فرستاده است.» ذلفا گفت: «به خدا سوگند او در محضر پیامبر به آن حضرت دروغ نمی بندند. زود کسی را بفرست تا جویبر را باز گرداند.» زیاد چنین کرد و با احترام از جویبر خواست تا در خانه بماند تا او باز گردد و با شتاب نزد رسول خدا رفت و عرض کرد: «جویبر از سوی شما پیامبر آورده است که من دختر خود را به ازدواج او درآورم و من به او پاسخ مثبت ندادم و برای کسب تکلیف خدمت شما آمدم. واقعیت این است که ما دختران خود را جز به هم شأنهای خود از انصار نمی دهیم.» پیامبر فرمود:«یا زیاد، جویبر مؤمن و المؤمن کفو للمؤمنه و المسلم کفو للمسلمه. فزوجه یا زیاد ولا ترغب عنه.»ای زیاد، جویبر مؤمن است و مرد مؤمن شایسته و همتای زن مؤمن است و مرد مسلمان شایسته و همتای زن مسلمان است. پس با این ازدواج موافقت کن و مخالفت نکن.زیاد به خانه بازگشت و آنچه از رسول خدا شنیده بود برای دخترش بازگو کرد. ذلفا نیز با این ازدواج موافقت کرد. زیاد مهر از را از مال خود قرار داد و جهیزیه مناسبی نیز تدارک دید و چون جویبر خانه و اثاثی نداشت، برای وی خانه و اثاث کامل و لباس نیز تدارک کرد و بدین ترتیب با شکسته شدن رسوم نادرست اجتماعی،
این ازدواج صورت گرفت و آن دو با هم زندگی خوب و خوشی را آغاز کردند و چنین بود تا آنکه جویبر در یکی از غزوات در کنار رسول خدا به شهادت رسید. پس از شهادت جویبر هیچ زنی در انصار به اندازه ذلفا مورد احترام نبود و به اندازه او خواستگار نداشت. [85] .رسول خدا (ص) این چنین مساوات اجتماعی را عینیت می بخشید تا همگان به او تأسی کنند و بدانند شرافت انسانها به کمالات معنوی آنهاست. از امام صادق (ع) روایت شده است که رسول خدا (ص) مقدادبن اسود را با ضباعه دختر زبیر بن عبدالمطلب به ازدواج هم درآورد. آن گاه امام صادق (ع) در سبب این ازدواج فرمود:«و انما زوجه لِتتّضع المناکح و لیتأسوا برسول الله (ص) و لیعلموا ان اکرمهم عندالله اتقاهم.» [86] .و (پیامبر) این ازدواج را ترتیب داد تا سطح ازدواجها پایین بیاید و به رسول خدا (ص) تأسی کنند و بدانند که گرامی ترینشان نزد خدا با تقواترینشان است.اوصیای آن حضرت نیز بنابر تعالیم نبوی عمل می کردند. امام سجاد (ع) کنیزی داشت، او را آزاد کرد و سپس با وی ازدواج کرد. عبدالملک مروان که سخت مراقب امام بود تا عاشورایی دیگر توسط آن حضرت برپا نشود و نیز به دنبال دستاویزهایی می گشت تا امام را کوچک کند، وقتی جاسوسانش این خبر را به او رساندند، کار امام را مورد عیبجویی قرار داد و در نامه ای به امام نوشت: «به من گزارش رسیده که تو با کنیز آزاد کرده خود ازدواج کرده ای در حالی که در قریش زنان شایسته تو وجود دارد که ازدواج با آنان موجب عظمت
و افتخار توست و از آنان فرزندان شایسته و نجیبی نصیبت می شود و تو با این ازدواج نه ملاحظه خود را کرده ای و نه برای فرزندانت راه بزرگی باقی گذاشته ای، والسلام.» [87] .چون نامه عبدالملک که نامه ای آکنده از روح جاهلیت عرب و تفاخرهای نژادی بود به امام رسید، در پاسخ او نوشت:«اما بعد فقد بلغنی کتابک تعنفنی بتزویجی مولاتی و تزعم انه کان فی نساء قریش من اتمجدبه فی الصهر و استنجبه فی الولد و انه لیس فوق رسول الله (ص) مرتقا فی مجد ولامستزاد فی کرم و انما کانت ملک یمینی خرجت متی ارادالله عزوجل منی بامر التمس به ثواب ثم ارتجعتها علی سنه و من کان زکیا فی دین الله فلیس یخل به شی ء من امره و قد رفع الله بالاسلام الخسیسه تممّ به النقیصه و اذهب اللؤم فلا لؤم علی امرء مسلم انما اللّؤم لؤم الجاهلیه و السلام.» [88] .اما بعد، نامه ات به من رسید که در آن مرا در ازدواج با کنیز آزاد شده ام نکوهش کرده ای و گمان کرده ای که در میان زنان قریش کسانی هستند که ازدواج با آنان موجب مجد و عظمت من می شود و فرزندان نجیب نصیبم می گردد، در حالی که هیچکس در مجد و بزرگواری از رسول خدا (ص) برتر نیست (ما از خاندان پیامبریم و خاندانی برتر از ما نیست که ازدواج با آنها موجب بزرگی ما شود). من کنیز خود را برای خداوند و در راه رضای او آزاد کردم و براساس سنت الهی با وی ازدواج کردم و آن کس که در دین خدا پاک باشد هیچ چیز به شخصیت او زیان نمی رساند.
و بدرستی که خداوند به وسیله اسلام (آن گونه) پستیها را از میان برداشته و (این گونه) کمبودها را پایان بخشیده است و هیچ پستی و کمبودی برای انسان مسلمان وجود ندارد و هر پستی که باشد به سبب جاهلیت است، والسلام.امام (ع) در نامه خود شرافتهای جاهلی را که عبدالملک سخت پایبند آنها بود، کوبید و اعلام کرد که تنها ملاک شرافت در بندگی خدا و پیروی از تعالیم اسلام و تقوای الهی است و اگر آن حضرت باکنیز آزاد شده خود ازدواج کرده است، به سنت نبوی تأسی کرده و این عمل نه تنها نقص نیست که کمال است. در همین جهت است که مادر برخی از پیشوایان معصوم کنیزهای آزاد شده بوده اند. زیرا شرافت انسانها به جایگاه طبقاتی و نژاد آنها نیست و اسلام برتریهای دروغین را به تمامی الغا کرده است و با اعلام اخوت دینی، همه مؤمنان را برادر خوانده است.گر نسب را جزو ملت کرده ای رخنه در کار اخوت کرده ای [89] .پیامبر اکرم (ص) اجازه نمی داد که تفاخرهای جاهلانه، رشد یابد و مساوات اجتماعی برهم خورد. روزی غلام سیاهی با عبدالرحمن بن عوف که از بزرگان عرب به شما می رفت نزاعشان شد عبدالرحمن خشمگین شد به او گفت: «ای سیاه زاده.» چون این سخن به گوش پیامبر رسید، برآشفت و با خشم به عبدالرحمن فرمود:«لیس لابن بیضاء علی ابن سوداء سلطان الا بالحق.» [90] .هیچ سفید زاده ای بر سیاه زاده جز به حق (و به تقوا) برتری ندارد.بی گمان تفاخر نژادی یا خانوادگی سلاح مردمان ناتوان و حقیری است که نمی توانند از طریق عمل و تقوإ؛ ّّ برای خود
کسب شخصیت کنند. چنانکه شخصیت و ارزش انسان وابسته به نژاد و اختلاف رنگ بود، خداوند در روز قیامت عمل و تقوا را ملاک سنجش قرار نمی داد. بی گمان اسلام، اساس تمایز و تفاوت را تقوا و عمل صالح قرار داده است و نه تفاخر به پدران و اجداد و نه مال و منال و سایر ملاکهای دنیایی. [91] .رسول خدا(ص) مرد ثروتمندی را دید که کنارش فقیری نشست، پس مرد ثروتمند چهره درهم کشید و لباسهایش را جمع کرد. پیامبر (ص) فرمود: «آیا ترسیدی از فقر او چیزی به تو سرایت کند؟» [92] و این چنین او را نکوهش کرد.مساوات اجتماعی در اسلام از حقیقت وجودی انسانها سرچشمه گرفته است و اسلام نمی گوید که انسانها باید برابر باشند بلکه با صراحت اعلام می دارد که انسانها برابر هستند و آنچه موجبات عدم برابری آنها را ایجاد می کند باید زدوده شود. آن گاه حقیقت انسانها جلوه می کند. نمونه های برجسته تربیت نبوی، محرومان نظام ستم و برده های روابط اجتماعی طبقاتی بودند. سلمان فارسی، صهیب رومی، بلال حبشی و خبّاب نبطی. [93] از مولای مؤمنان و پیشوای آزادگان نقل شده است.«السباق خمسه، فانا سابق العرب و سلمان سابق فارس و صهیب سابق الروم وبلال سابق الحبشه و خباب سابق النبط.» [94] .پیشگامان به دین اسلام پنج نفرند، من پیشگام عرب هستم،سلمان پیشگام ایران، صهیب پیشگام روم، بلال پیشگام حبشه خبّاب پیشگام نبط.در سایه مساوات اجتماعی بود که بلال بن رباح، برده ای حبشی خزانه دار مورد اطمینان پیامبر و سرور مؤذنان گردید. [95] بلال توانایی ادای تلفظ «شین» را نداشت و به جای آن «سین» می گفت. منافقان به پیامبر اعتراض