سقیفه صفحه 56

صفحه 56

عمر گفت: سخنانی از تو به من می رسید و نمی خواستم قبول کنم که از تو سر زده است، مبادا که منزلتِ تو نزد من زائل شود. ابن عبّاس گفت: اگر حرفِ حقّ زده باشم، قاعده اش این نیست که مقام من نزد تو از بین برود، و چنانچه آن سخن را نگفته باشم و دروغ به تو رسیده باشد، من کسی هستم که می تواند از آنچه که به دروغ به او نسبت داده باشند دفاع کند. عمر گفت: به من خبر رسیده است که گفته ای خلافت رااز ما، از راهِ ظلم و حسد، دور کردند. ابن عبّاس گفت: ظلم کردن بر ما را که هر دانا و نادانی دریافته است [274] امّا این که می گویی که من گفته ام حسادت کردند؛ ابلیس هم بر آدم حسد برد و ما هم فرزندان آدم هستیم. عمر گفت: دور است دل های شما بنی هاشم؛ چیزی در آن نیست مگر حسدی که از قلب شما بیرون نمی رود و کینه و غشی که زائل نمی شود و همیشه خواهد ماند. ابن عبّاس گفت: یا امیرالمؤمنین، آرام باش. گفتی بنی هاشم این چنین اند. پیامبر از بنی هاشم است و خدا فرموده است: [اِنَّما یریدُ اللّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ اَهْلَ البَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطهیرا] [احزاب: 33].

عمر گفت: دور شو از من ابن عبّاس. ابن عبّاس گفت: باشد از تو دور می شوم؛ و برخاست تا برود. عمر شرم کرد و گفت: ابن عبّاس سرِ جایت بنشین. [275] به خدا قسم، من حق تو را مراعات می کنم و آنچه تو را مسرور می کند من هم آن را می خواهم و دوست می دارم. ابن عبّاس گفت: یا امیرالمؤمنین، من بر تو و هر مسلمانی حق دارم؛ هر که حق مرا حفظ کند به خوش بختی خود رسیده است و هرکه آن را گم کند بدبخت شده است. عمر دیگر نتوانست تحمل کند، بلند شد و رفت. [276] .


3) روایت دیگر چنین است که عمر در پی ابن عبّاس فرستاد و چون آمد به او گفت: والیِ حِمْص شخص خوبی بود و از دنیا رفت. برآنم که تو را به آنجا بفرستم، ولی بیم دارم. ابن عبّاس گفت: چرا؟ گفت: می ترسم که مرگم برسد و تو در آنجا باشی [277] [که مرکز سپاه است] و مردم رابعد از من به سوی خودتان [= بنی هاشم]بخوانید. مردم نباید به سوی شما بیایند؛ از این [نگرانی] می خواهم راحت بشوم. ابن عبّاس گفت: بهتراست کسی را والی کنی که خیالت از او راحت باشد. [278] .

آری، سیاست کلّی حکومت در زمان عمر این بود که حکومت، عربی و قرشی باشد و بنی هاشم هم از حکومت دور باشند [279] .

معاویه در زمانِ عمر

آنگاه که عمر به سمت شام رفت، معاویه به استقبال او آمد با شُکوهِ دستگاه کسروی. عمر، چون موکب عظیم او را از دور دید، گفت: این کسرای عرب است. و چون به نزدیک او رسید، بدو گفت: این وضع توست و می شنوم که نیازمندان در قصر تو معطّل می مانند؛ چرا چنین می کنی؟ معاویه عذرخواهی کرد و گفت: ما در بلادی هستیم که جاسوسانِ دشمن (رومیان) در آن بسیارند؛ پس، ضرورت دارد که شکوهِ سلطنت خویش را آشکار کنیم تا از ما بهراسند. [280] .

معاویه در زمان عمر، در یکی از جنگ های مسلمانان (با رومیان) شرکت جست. نبرد به پیروزی مسلمانان انجامید و غنیمت هایی به دست آمد. در میانِ غنائم مقداری ظروفِ نقره بود که به فرمانِ او برای فروش عرضه شد تا پولِ آن را در میان مردم تقسیم کنند. مردم برای خرید ظروف نقره روی آوردند. یک مثقال از این ظروف را با دو مثقال درهم (سکه نقره) معامله می کردند که معامله ای رَبَوی بود و حرام. عُباده بن صامت، صحابی بزرگ پیامبر(ص) که در شام بود، از جای برخاسته فریاد برآورد که من از رسولِ خدا شنیدم که از خرید و فروش طلا به طلا و نقره به نقره، جز به طور مساوی، نهی کرده می فرمود: هر کس در این گونه معاملات زیادتر بدهد یا بگیرد، گرفتار ربا شده است. با شنیدن این سخن، مردم هر آنچه را که گرفته بودند باز گرداندند. چون معاویه از جریان آگاه شد، با ناراحتی، خطبه ای خواند و گفت: چه شده است که مردمان احادیثی از رسولِ خدا بازگو می کنند که ما، که آن حضرت را دیده و با او مصاحَب بَوده ایم، هرگز چنین سخنانی از وی نشنیده ایم؟! عُباده از جای برخاست و گفت: ما آنچه را که از پیامبر خدا شنیده ایم باز خواهیم گفت، اگرچه معاویه از آن ناخشنود و ناراضی باشد.

معاویه او را از لشکر بیرون کرد و او به مدینه بازگشت. عمر از او پرسید که چرا به مدینه باز آمدی (زیرا او را برای تعلیم قرآن به شام فرستاده بود.)

عُباده اعمال ناشایستِ معاویه را برای وی بازگو کرد. عمر گفت: به مکانِ خود باز گرد. خدا آن سرزمین را روسیاه کند که تو و امثال تو در آن زندگی نتوانند کرد! و معاویه هرگز بر تو فرمانروایی نخواهد داشت [281] .

عباده به شام بازگشت، لکن عمر با معاویه برخوردی نکرد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه