سقیفه صفحه 78

صفحه 78

گروهی از مخالفان عثمان در ذاخُشُب، در خارج مدینه، بودند و منتظر بودند چه می شود. مُغِیره بن شُعبَه به عثمان گفت: اجازه بده من بروم و اینهایی را که در خارج از مدینه اند باز گردانم. عثمان گفت: برو. آنگاه که مُغِیرَه برابر آنها رسید، بانگ بر او زدند و گروه هایی که از شهرها آمده بودند گفتند: که ای فاجر باز گرد؛ ای فاسق باز گرد؛ ای کور باز گرد [389] .

مغیره، ناگزیر، بازگشت.

عثمان، سپس، عمر و بن العاص را خواست و گفت: برو به نزد مردم و دعوتشان کن به کتاب خدا و این که هرچه بگویند من عمل می کنم.

عمر و عاص رفت و همین که به نزدیکشان رسید، سلام کرد. گفتند: ای دشمن خدا باز گرد [390] پسرِ نابغه باز گرد [391] ؛ نه تو امین هستی و نه ما از تو در امانیم. عبداللّه بن عمر و دیگرانی که در مجلس عثمان بودند گفتند: اینان را کسی به جز از علی نمی تواند ساکت کند. عثمان آن حضرت را خواست. حضرت (ع) آمد. به او عرض کرد: این قوم را به کتاب خدا و سنّتِ پیامبر بخوان. حضرت علی(ع) فرمود: به شرط آن که پیمان بدهی و خدا را شاهد بگیری بر این که هر چه من به آنها بگویم تو انجام خواهی داد. عثمان پذیرفت. پس، حضرت امیر(ع) از عثمان، پیمان گرفت و او قسم خورد که هر چه آن حضرت با شورشیان، از جانبِ عثمان، تعهد کند، انجام دهد. آن حضرت از نزد او بیرون شد و رفت به ذاخُشُب، محل اجتماع شورشیان. شورشیان، چون آن حضرت را دیدند؛ به او گفتند: باز گرد. حضرت فرمود: پیش می آیم. و خواسته شما برآورده می شود. شورشیان پذیرفتند. حضرت امیر(ع) سخنان عثمان را بر ایشان بازگو کرد. گفتند: آیا تو ضامن می شوی که این کارها را بکند؟ حضرت (ع) فرمود: بلی. گفتند: راضی شدیم. و بعد بزرگان و اشرافشان با علی(ع) بر عثمان وارد شدند. ایشان مصریانی بودند که از عاملشان عبداللّه بن سعد بن ابی سرح [392] شکایت داشتند. دفعه قبل که نامه فرستادند، در جواب نامه عثمان، که نزد والیِ مصر بردند او یکی از آنان را کشت. [393] .

به غیر از علی(ع)، طلحه و زبیر و عایشه هم دخالت کردند. اینان به عثمان گفتند: والی مصر را عوض کن. گفت: که را می خواهید؟ گفتند: محمّد بن ابی بکر را. او هم محمّد بن ابی بکر را والی مصر کرد و محمّد به اتّفاق مصریان، با نامه عثمان در این باره، به سوی مصر روانه شد [394] تا اینجا داستان شورش مصریان بود [395] .

خدعه خلیفه

در داخل مدینه هم شورش شده بود. باز حضرت امیر(ع) وساطت کرد و بنا شد که این دفعه عثمان به وعده هایش عمل کند. عثمان گفت: برای برقراری عدالت و باز گرداندن حقوق مردم وقت لازم است. آن حضرت(ع) فرمود: در مدینه نیاز به مهلت ندارد، در خارج از مدینه هم تا زمانی که نامه هایت برسد مهلت داری. گفت: مهلت می خواهم. حضرت(ع) فرمود: در مدینه سه روز مهلت باشد. [396] .

پس از آنکه عثمان محّمد بن ابی بکر، را والیِ مصر کرده بود، همراه با مصریان از مدینه به مصر بازم می رفتند، در راه، ناگهان، غلامِ عثمان رإ؛آث دیدند که سوار بر شتری است و به تندی می رود. او را بازرسی کردند و پرسیدند: کجا می روی گفت: به مصر می روم. گفتند: چه همراه داری؟ گفت: چیزی همراه ندارم. گفتند: نمی شود. پیاده اش کردند. مشک خشکی همراهش بود. آن مشک خشک را پایین آوردند و شکافتند و در آن یک لوله سربی یافتند که در آن نامه ای از عثمان بود به عبداللّه بن سعد بن ابی سرح، والی مصر، و مهر عثمان را داشت. در آن نامه به والی مصر نوشته بود: اینها که آمدند، محمّد بن ابی بکر و فلان و فلان را دار بزن و سر جایت باش (و همه کسانی را که به شکایت از تو نزد من آمدند زندانی کن تا دستور من برسد).

نامه را که خواندند، با محمّد بن ابی بکر به مدینه باز گشتند و خدمت حضرت علی(ع) رفتند و نامه عثمان را به آن حضرت دادند. [397] .

حضرت (ع) آمد به نزد عثمان و به او فرمود این نامه چیست؟ عثمان گفت: من آن را ننوشته ام. مردم گفتند: پیک رسمی تو و سوار بر شترِ تو بود و نامه به خطّ کاتب تو و مُهرِ تو بر آن است. گفت: شتر را دزدیده اند، خط هم شبیهِ خط کاتبِ من است، مُهر را هم شاید مثلِ مُهرِ من درست کرده باشند! به او گفتند: از خلافت کناره گیری کن والاّ یا عزل می شوی یا کشته خواهی شد عثمان نپذیرفت. به او گفتند: کارهای زشتِ زیادی کرده ای؛ چون به تو تذکر می دهند توبه می کنی، ولی بر عهد خود نمی مانی. آن نوبت تو به کردی و گفتی از کارهای گذشته دست می کشم؛ محمّد بن مَسْلَمَه هم ضمانت کرد؛ باز چنین کردی. حال، یا باید خود را عزل کنی یا کشته می شوی. عثمان گفت: این که از خلافت کناره گیری کنم، نه، به خدا قسم، من هرگز لباسی را که خداوند بر تنم راست کرده است به دست خود بیرون نخواهم آورد! [398] .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه