محمد خاتم پیامبران (ص) صفحه 23

صفحه 23

خردسالی محمد

رفتار و گفتار محمد (ص) در کودکی و جوانی چنان بود که نظر بزرگسالان را به خود متوجه ساخت و بقدری شخصیت وی در دیده‌ی ایشان عظیم جلوه کرد که سالها پیش از آنکه به رتبت پیغمبری سرافراز گردد او را «امین» لقب دادند. [302] . اعطای لقب امین به محمد برای وی شرفی نبود. او بود که با راستگویی، درست کرداری و پاکیزه دامنی به مردم زمان خود و پس از خود درس امانت داد. در یکی از سالها ابوطالب برای تجارت عازم شام شد. چون آماده‌ی رفتن گشت، محمد که در این [ صفحه 179] وقت هشت ساله بود آرزو داشت در این سفر همراه عموی خویش باشد. ابوطالب از غایت محبتی که بدو داشت گفت به خدا او را همراه خود خواهم برد. چون کاروان به بصری رسید در آنجا دیری بود و راهبی بحیری نام، در آن دیر بسر می‌برد و مرجع علم ترسایان بود و پیوسته در این دیر راهبی نصرانی بسر می‌برد، که علم نصرانیان از کتابی که در آن صومعه بود بدو منتهی می‌شد و این علم را از یکدیگر به ارث می‌بردند. [303] .چنانکه می‌بینیم ابن‌هشام در این عبارت بحیری را به کلمه‌ی راهب وصف می‌کند و می‌گوید: و کان الیه علم اهل النصرانیة در طبری نیز همین روایت از محمد بن اسحاق نقل شده است. [304] . ابن‌سعد نیز بحیری را راهب دانسته است. [305] . مورخان بعد نیز همگی بحیری را نصرانی دانسته‌اند. لیکن نویسنده‌ی کتاب «محمد پیغمبری که از نو باید شناخت» چنانکه در ترجمه کتاب آمده است [306] چنین نوشته است:«ابن‌هشام راوی عرب می‌نویسد:»«بحیری، برخلاف تصور مردم عیسوی نبود بلکه مانوی»«محسوب می‌شد و پیرو مردی بود موسوم به مانوی که در»«دوره سلطنت ساسانیان دعوی پیغمبری می‌کرد و پیروان او»«از جمله بحیری عقیده داشتند که خداوند در انحصار یک»«ملت مخصوص نیست و به تمام ملل جهان دلبستگی»«دارد. برای اینکه تمام ملل جهان از او هستند و خداوند»«هر موقع که مایل باشد، پیغمبری را در یک ملت مبعوث» [ صفحه 180] «می‌کند که به زبان آن ملت با افراد آن صحبت می‌کند.»اما این ابن‌هشام کیست؟ قاعدة باید عبدالملک بن هشام مؤلف کتاب معروف سیرةالنبی که یکی از مآخذ - بلکه مأخذ اساسی - نویسنده در نوشتن این صفحات است، باشد ولی چنانکه دیدیم در سیره‌ی ابن‌هشام و نیز در طبری و طبقات ابن‌سعد اثری از کلمه‌ی مانوی دیده نمی‌شود. پس مؤلف کتاب محمد، این اطلاع را از کجا به دست آورده است؟ چه مقدار آن نص کتاب پیشینیان و چه اندازه اجتهاد خود اوست؟آیا عبارت «مانوی بودن بحیری» فقط به خاطر این آمده است که مسأله‌ی یگانگی خداوند و جهانی بودن دین اسلام را تقلیدی از مانی بدانند؟! این چیزی است که نظائر آن را در قرنهای پیش، از مسیحیان فراوان دیده‌ایم. برای آنها مهم نیست که مترقیترین فکر را به ادیان نسخ شده منسوب دارند. زیرا می‌دانند که آن ادیان پیروی ندارد، تا افتخاری کسب کند. تنها دین اسلام است که جهان مسیحیت پس از گذشتن قرنها از جنگ صلیبی هنوز هم از آن نگران است و باید به راست و دروغ متوسل شود، تا از عظمت تعلیمات این دین در دیده‌ها بکاهد.باری چنانکه نوشتیم کاروان، نزدیک دیر بحیری فرود آمد. می‌گویند بحیری طعامی ساخت و کاروانیان را به مهمانی خواند، بازرگانان قریش در آن مهمانی حاضر شدند و محمد را که کودک بود در هیچیک از آن گروه ندید پرسید از شما کسی بجا مانده است؟ گفتند آری کودکی خردسال است، او را نزد کالاهای خود گذاشته‌ایم بحیری گفت او را نیز بخوانید! چون محمد در آن جمع آمد بحیری اندکی او را نگریست و برخی نشانه‌هایی را که می‌دانست در او یافت، [ صفحه 181] وی را گفت ترا به لات و عزی سوگند می‌دهم که آنچه از تو می‌پرسم بگویی. بحیری می‌دید که کاروانیان به لات و عزی سوگند می‌خورند از این رو محمد را به آنها سوگند داد؛ محمد گفت: نام لات و عزی را نزد من مبر که هیچ چیز را مانند آنان دشمن نمی‌دارم. گفت ترا به خدا سوگند می‌دهم، محمد(ص) گفت اکنون هر چه می‌خواهی بپرس. بحیری از او نشانه‌هایی از خواب و بیداری وی پرسید و همه را موافق دانسته‌های خود یافت. سپس از ابوطالب پرسید این کودک با تو چه خویشاوندی دارد؟ گفت پسر من است. بحیری گفت او پسر تو نیست و پدر این کودک نباید زنده باشد. گفت چنین است او برادرزاده‌ی من است. بحیری گفت او را به شهر خود برگردان که آینده‌ای بزرگ دارد و از یهود بر او بترس. [307] .

حرف فجار

از جنگهای عرب جاهلی کم و بیش آگاهید. این جنگها که آنها را «ایام عرب» می‌گویند، از دو نظر قابل مطالعه و دقت است: یکی از جهت دلسختی و بی‌رحمی مردم چادرنشین و به هیچ نشمردن جان آدمی که صدها و هزارها تن بر سر بی‌ارزشترین چیز با دلخراشترین صورت به خاک و خون می‌افتاده است و دیگری پای‌بند بودن به سنت و آداب چادرنشینی که اساس آن جوانمردی و حمایت از زیردستان و پناهندگان است. جنگ بسوس که بین دو قبیله‌ی بکر و تغلب درگرفت و چهل سال طول کشید بدان سبب بود که شتر بسوس از خاله‌ی جساس بن مره‌ی شیبانی به چراگاهی، از آن کلیب بن وائل رفت و تخم شترمرغی را که کلیب [ صفحه 182] بدان پناه داده بود بشکست.کلیب روا نداشت به شترمرغی که در جوار او بسر می‌برد آسیبی رسد. تیری به پستان شتر بسوس زد. جساس بدین کینه کلیب را کشت و جنگی چهل ساله برپا شد.ما وقتی تاریخ این نبردهای خونین را می‌خوانیم از این درجه بی‌رحمی و درنده‌خویی متأثر می‌شویم و بر کوتاهی فکر چنان مردمی می‌خندیم. اما باید بدانیم که ما پس از گذشت پانزده قرن و در حال برخورداری از مظاهر تمدن پیش رفته، به این حوادث می‌نگریم. آنها که درون کارزارند، آنان که شرایط دشوار زندگی صحرانشینی را پذیرفته‌اند و زیر آسمان صاف بسر می‌برند محکوم قوانینی دیگرند. به حکم انصر اخاک بالسیف باید بکشد تا سربلند شود یا کشته گردد تا آزادمرد لقب گیرد.محمد در یکی از این جنگهای خونین حاضر بود چون این جنگ در ماههای حرام - یعنی ماه رجب - روی داد و چو عرب خونریزی را در این ماه روا نمی‌دانست گفتند ما کاری ناشایست کردیم و آن جنگ را حرب فجار نامیدند. این جنگ بین دو طایفه‌ی کنانه و قیس درگرفت؛ محمد در این هنگام هفده ساله یا بیست ساله [308] و به روایتی از ابن‌هشام چهارده ساله و یا پانزده ساله بود. [309] .

حلف الفضول

داستان این سوگندخوران صفحه‌ای زرین به تاریخ زندگانی [ صفحه 183] قریش افزوده است. حلف الفضول چهره‌ی دیگر این مردم سرسخت را نشان می‌دهد، چهره‌ای که انعکاس صفا و لطف و سازندگی زندگانی بیابانی در روحیه‌ی مردم آنست، چهره‌ای که آثار جوانمردی، زیر دست نوازی و بالاخره خوی و خصلت آدمی را در خطوط آن می‌توان خواند؛ آنچنانکه چهره‌ی اهریمنی و زشت‌خویی و ستمکاری آنان را حرب فجار و دیگر جنگهای خونین می‌نمایاند. شگفت نیست که محمد (ص) شرکت خود را در این سوگندخوران از لحظات پرارزش زندگی خود می‌داند.هنگامی که به پیغمبری رسیده بود می‌گفت در خانه‌ی عبدالله بن جدعان در سوگندی شرکت کردم که اگر به جای آن شتران سرخ مو به من می‌دادند آنچنان شاد نمی‌شدم و اگر مرا بار دیگر به چنان مجلسی بخوانند می‌روم. [310] . داستان حلف‌الفضول چنین است: مردم مکه با یکدیگر سوگند خورده و پیمان بسته بودند، که مکه را از هجوم دشمن خارجی نگهبانی کنند. قبیله‌ها نیز با یکدیگر چنین پیمانهایی داشتند و هر قبیله‌ای مردم خود را از آسیب قبایل دیگر حمایت می‌کرد. اما اگر کسی جز مردم مکه در این شهر بسر می‌برد و خویشاوندی نداشت که به پشتیبانی او برخیزد، هیچ کس به داد او نمی‌رسید، روزی مردی از بنی‌اسد بن خزیمه برای تجارت به مکه آمد. مردی از بنی‌سهم کالای او را خرید و بهای آن را نپرداخت. مرد اسدی دادخواهی نزد قریش برد و از آنان یاری خواست، اما کسی به سخن او گوش نداد. آن مرد از کوه ابوقبیس بالا رفت و شعرهایی خواند و قریش را به یاری خود طلبید. قریش از کرده‌ی خویش پشیمان شدند و پیمانی بستند که از آن [ صفحه 184] پس نگذارند به هیچ غریبی ستم شود و چون این پیمان اضافه بر سوگندها و پیمانهای گذشته بود آنرا «حلف‌الفضول» نامیدند. آئین این سوگندخوران و گروهی که در آن شرکت کردند، دسته‌ی جوانمردان یا «فتیان» را به یاد می‌آورد.

زناشویی خدیجه

گفتیم محمد از هشت سالگی با ابوطالب به سفر شام رفت و در این سفر و سفرهای دیگر راه و رسم سوداگران را آموخت. در آن روزگار توانگران بخشی از سرمایه‌ی خود را به مردم سوداگر درستکار می‌سپردند تا برای آنان تجارت کنند و از سود بازرگانی بهره‌ای به آنان می‌دادند. ابن‌سعد مینویسد:چون محمد به بیست و پنج سالگی رسید. ابوطالب او را گفت برادرزاده! روزگار سخت است و من تهیدست شده‌ام. کاروان قریش آماده‌ی رفتن شام است و خدیجه دختر خویلد گروهی از خویشاوندان ترا به مزدوری گرفته است اگر بخواهی ترا نیز می‌پذیرد. سپس با خدیجه در این باب سخن گفت و او پذیرفت که به محمد دو برابر دیگران مزد بدهد.از ظاهر نوشته‌ی برخی مورخان و محدثان چنین می‌فهمیم که محمد مزدور کسان دیگر نیز بوده است، اما یعقوبی به روایت عمار یاسر داستان مزدوری محمد را چه برای خدیجه و چه برای دیگران نمی‌پذیرد [311] و می‌گوید او برای خدیجه یا دیگران مزدوری نکرده. از گفتگوی ابوطالب با خدیجه و پاسخی که خدیجه به او می‌دهد می‌توان دانست که در همان وقت محمد در دل خدیجه جایی داشت و نظر این [ صفحه 185] زن بدو، نظر بازرگان به مزدور نبوده؛ چه وقتی ابوطالب به خدیجه گفت، برای محمد مزدی بدین مقدار باید پرداخت، خدیجه پاسخ داد: اگر این مزد را برای کسی می‌خواستی که او را ناخوش می‌داشتم می‌پذیرفتم چه رسد که برای دوستی می‌خواهی. [312] .خدیجه، از این سوداگری سودی بیش از آنچه انتظار می‌برد دریافت و این نیز سبب دیگر محبت وی به محمد (ص) شد.امانت، راستگویی، جوانمردی، خوشرفتاری و خوش‌کلامی در محمد فراهم آمده بود و هر یک از این صفتها به تنهایی توجه زن را به مرد جلب می‌کند، بخصوص که سن زن پانزده سال بیش از مرد باشد.خدیجه شیفته‌ی ازدواج با محمد بود و پیداست که محمد نیز بدو علاقمند بوده است، خدیجه کوشید تا وسائل کار را فراهم سازد. وی در این وقت زنی بیوه و چهل ساله و محمد بیست و پنج ساله بود. محمد تنگدستی خود و ثروتمندی خدیجه را مانع این پیوند می‌دید، لیکن خدیجه او را مطمئن ساخت که این اختلافات مانع ازدواج آنان نخواهد بود و سرانجام در مجمعی که کسان خدیجه و ابوطالب و دیگر بزرگان قریش حاضر بودند، مراسم زناشویی انجام گرفت.

امین امت

مردم مکه از دیرباز کعبه را حرمت می‌نهادند و در نگاهداری آن می‌کوشیدند. سالی سیل به درون خانه‌ی کعبه راه یافت و دیوارهای آن شکست. قریش دیوارها را خراب کردند و از نو برآوردند. می‌گویند روزی که [ صفحه 186] می‌خواستند دیوارها را ویران کنند سنگی را از جای خود کندند، اما سنگ غلطید و دیگر بار به جای خود بازگشت! یکی از حاضران گفت مردم، پولی را که از ربا، زشت‌کاری و ستم به دست آورده‌اید در بنای این خانه بکار نبرید. چون دیوارها را برآوردند و خواستند حجرالاسود را برجای خود نهند. پیشوای هر قبیله می‌خواست این شرافت را نصیب خود و مردم خود گرداند، دیگر بار آتش کینه افروخته شد و مفاخرتهای قبیله‌ای زنده گشت. به روش دیرین طشتی پر از خون فراهم کردند و دست خود را در آن فرو بردند. این کار سوگند مانندی بود که به موجب آن باید به خاطر به دست آوردن امتیاز نصب حجرالاسود، با یکدیگر پیکار کنند. سرانجام پذیرفتند که نخستین کسی را که از در بنی‌شیبه به مسجد درآید به داوری بپذیرند و نخستین کس محمد بود. بزرگان قریش چون او را دیدند گفتند او امین است ما به داوری او گردن می‌نهیم. امین امت چون از داستان آگاه شد گفت: جامه‌ای را بگسترانید و حجرالاسود را میان آن بنهید. سپس گفت هر قبیله‌ای یک گوشه از جامه را بگیرد و از زمین بردارد و چون چنین کردند، خود حجرالاسود را برداشت و در جای آن نصب کرد و با این داوری از ریختن خون گروهی مانع شد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه