محمد خاتم پیامبران (ص) صفحه 25

صفحه 25

تعطیل بتخانه در حکم بسته شدن مراکز مهم بازرگانی بود. آنها سالها افکار مردم را به زنجیر اوهام و خرافات بسته و دریچه‌های جان آنان را استوار کرده بودند، زیرا براساس منطق این اقلبت سودپرست، اکثریت مردم باید چشم و گوش بسته و مطیع و فرمانبردار، بمانند. مردم [ صفحه 206] باید گمراه و ستمکش زندگی کنند، تا ابولهب و ابوجهل و ولید و دیگر بزرگان قریش با فراغت خاطر به رباخواری و مال‌اندوزی خود ادامه دهند اگر محمد بیاید و در گوش آنها بخواند:الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوریة و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینهیهم عن المنکر و یحل لهم الطیبات و یحرم علیهم الخبائث و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون. [335] .اگر این زنجیر از دست و پای خرد آنان باز شود، اگر بدانند خدا در انحصار کاهن، رهبان، خادم بتخانه و زعیم دینی نیست؛ اگر بدانند رابطه‌ی همه‌ی انسانها با خدا یکسانست؛ اگر بدانند خدا هیچکس را از دیگری برتر و بهتر نیافریده است، دیگر برای آنها امتیازی نخواهد ماند.اینها علل و عواملی بود که بزرگان قریش را از محمد آزرده و بدو غضبناک می‌ساخت. محمد و پیروان او گذشته از مسائل اعتقادی در امور اجتماعی نیز مداخله کردند و این نیز موجبی دیگر برای دشمنی قریش شد. البته نمی‌توان گفت همه‌ی کسانی که با محمد به جدال برخاستند جزئیات این مطلب را می‌فهمیدند. مسلم است که دشمنی بیشتر آنان با محمد و پیروان او به خاطر دلبستگی ایشان به دین موروثی بود.آنها نمی‌توانستند دشنام به خدایان خود را تحمل کنند چون بدانها خو گرفته بودند. اما ابولهب و ابوجهل و ولید که پیشرو مخالفان و سلسله جنبانان این دشمنی بودند به دیده‌ی دیگری بدین پیش‌آمد می‌نگریستند. [ صفحه 207] آنها می‌دانستند اگر مردم آزادی را حس کنند، دیگر بردگی نخواهند کرد. اگر بردگی از میان برود این تن‌پروران بیکار، بدبخت خواهند شد! چه کنند؟ از مغز کسانیکه مقیاس خوشبختی را پول می‌دانند چه فکر تراوش می‌کند؟ مسلما فکرشان بر محور پول می‌گردد. پس باید محمد را با پول بخرند مگر نه آنست که آنان همه چیز خود را با پول به دست آورده‌اند. با پول خانه‌ها ساخته‌اند، با پول صدها کنیز و غلام به دور آنان می‌گردند، با پول بتخانه براه افتاده است. پس برای آنکه چراغ حق را خاموش کنند باید به پول توسل جویند. یعقوبی نوشته است:«قریش ابوطالب را گفتند برادرزاده‌ات خدایان ما را به زشتی»«نام می‌برد، ما را دیوانه می‌خواند، پیشینیان ما را به گمراهی»«نسبت می‌دهد. بگو از این دعوت باز ایستد تا مال خود را»«در اختیار او بگذاریم. محمد در پاسخ گفت: خدا مرا»«برنیانگیخته است که مال دنیا بیندوزم و مردم را به دنیا»«دوستی بخوانم، مرا برانگیخته است تا دعوت او را به مردم»«برسانم، و خلق را بدو بخوانم.» [336] .قریش چون دانستند محمد را با پول نمی‌توان خرید بفکر افتادند ابوطالب را از حمایت او بازدارند. گروهی از بزرگان این طایفه نزد ابوطالب رفتند و گفتند ما عمارة بن ولید بن مغیره را که جوانی تناور و خردمند است بتو می‌دهیم و تو محمد را به جای او به ما بسپار تا بکشیم. [337] .این داستان را بیشتر مورخان پیشین نوشته‌اند، این درخواست، طرز تفکر رباخواران و مال‌اندوزان قریش را به خوبی مجسم می‌کند. [ صفحه 208] از نظر رباخواری، که حساب هر چیز را از نظر سود مادی آن بررسی می‌کند، همه‌ی موجودات عالم جز پول وسیله است، نه غرض، انسان باشد یا چهارپا یا کالا. در نظر آنان محمد برای ابوطالب نیرویی بود که باید در راه بهره‌برداری بکار افتد. خرد، مردمی، خویشاوندی، و آنچه با عواطف سر و کار داشته باشد بی‌ارزش است. به عقیده‌ی آنان عماره برای جلب منفعت و دفع ضرر بهتر و مناسبتر از محمد می‌نماید. بدین جهت وقتی قریش نظر خود را گفتند و ابوطالب نپذیرفت مطعم بن عدی بن نوفل گفت: ابوطالب! به خدا سوگند خویشاوندان تو از روی انصاف سخن گفتند. [338] .ابوطالب گفت:«چه درخواست ستمکارانه‌ای! شما می‌خواهید فرزند»«خود را به من بسپارید تا او را برای شما به‌پرورم و به جای»«او فرزند مرا بگیرید و بکشید؟ این انصاف نیست، ستم»«است. بروید و هر چه می‌خواهید بکنید که هرگز سخن شما»«پذیرفته نیست.»بزرگان قریش چون از این راه هم سودی نبردند، راه دیگری پیش گرفتند. راهی را که مردم نادان هنگام درماندگی در مقابل دلیل منطقی خردمندان پیش می‌گیرند.عادت جاهلان اینست که چون در پاسخ درست، درمانند؛ به سفاهت می‌گرایند، دهن کجی می‌کنند، دشنام می‌دهند، آزار می‌رسانند.قریش نیز به آزار محمد برخاستند و در این راه تا آنجا که [ صفحه 209] توانستند پیش رفتند. ابولهب و زن او ام‌جمیل، حکم بن ابی‌العاص، عقبة بن ابی‌معیط از جمله مردمانی‌اند که بیش از دیگران، محمد را آزار می‌کردند وقتی محمد در بازار عکاظ مردم را به خدای یگانه می‌خواند، ابولهب به دنبال او می‌افتاد و می‌گفت مردم برادرزاده‌ی من دروغگو است از او بپرهیزید. نیرنگ دیگری که بکار می‌بردند این بود که آزار محمد را بیشتر به عهده‌ی کودکان و غلامان می‌گذاشتند.می‌دانیم که قصاص و کینه‌کشی در عرب عادتی دیرینه است و آنان می‌دانستند اگر محمد را آزار دهند ابوطالب و بنی‌هاشم به پشتیبانی او برمی‌خیزند. چنانکه روزی محمد (ص) به نماز ایستاده بود، تنی چند از ایشان شکنبه‌ی شتری پر از سرگین را به غلامی از غلامان خود دادند و چون محمد به سجده رفت، آن غلام آن شکنبه را بر پشت او نهاد و دوش و پشت وی را آلوده ساخت.محمد شکایت به ابوطالب برد. ابوطالب شمشیر خود را برداشت و غلامش به دنبال او براه افتاد. چون نزد آن مردم نادان، که مسبب چنین کار زشت شده بودند رسید، گفت هر کس از شما سخن گوید گردنش را می‌زنم. سپس غلام خود را فرمود تا آن سرگینها را بر روی یک یک آنان مالید. [339] .با همه‌ی تهمتهای جاهلانه و آزارهای نابخردانه‌ی کافران قریش، مسلمانی روز به روز نیرو می‌گرفت و به نسبتی که توانگران از آن بیم داشتند و با آن نبرد می‌کردند، ناتوانان و بردگان می‌گراییدند. اکنون اندک اندک خطر نزدیکتر می‌شد و اشراف نیز در مبارزه جدیتر می‌گشتند. با یکدیگر پیمان نهادند که رئیس هر خانواده و قبیله [ صفحه 210] چندان که می‌تواند در آزار بردگان مسلمان خود کوتاهی نکند. وحشیانه‌ترین رفتار را درباره‌ی نومسلمانان پیش گرفتند آنچنانکه قیصرهای روم، نومسیحیان را لای دیوار می‌نهادند یا به کام شیر می‌افکندند؛ بازرگانا قریش نیز مسلمانان را در گرمگاه، به پشت، روی ریگ داغ می‌افکندند و بر شکم آنان می‌کوفتند.عمار یاسر و پدر و مادر او و خباب بن أرت، از جمله‌ی نومسلمانان مستمندند که بیش از همه آسیب دیدند. مادر عمار را چندان شکنجه دادند که درگذشت. بلال غلام امیة بن خلف بود، امیه نیمروز او را در بطحاء مکه بر پشت می‌خواباند و سنگی بزرگ بر سینه‌ی وی می‌نهاد و می‌گفت چنین خواهی بود تا به محمد کافر شوی و لات و عزی را پرستش کنی. اما بلال در چنین حال احد احد می‌گفت. ابن‌هشام از ابن‌اسحاق از عبدالله بن عباس روایت می‌کند که مشرکان، نومسلمانان را گرسنه و تشنه نگاه می‌داشتند و چندان می‌زدند که نمی‌توانستند درست بنشینند. [340] .از اینجا باید درجه‌ی ایمان محمد را به دعوت خود و درجه‌ی ایمان پیروان او را به وی دریافت. درست است که تنی چند در این آزمایش پایداری نکردند و به زبان، از محمد برگشتند در حالیکه دل آنان مؤمن بود اما بسیاری از ایشان همه‌ی این شکنجه‌ها را تحمل کردند و حتی به زبان نیز از مسلمانی بازنگشتند.خطری که بازرگانان و ثروتمندان قریش، بیشتر از آن بیم داشتند رسیدن موسم حج بود، زیرا در این وقت قبیله‌های مختلف عرب برای ادای مراسم حج به مکه می‌آمدند. در این روزها محمد می‌توانست بانگ توحید را به گوش همه‌ی ساکنان جزیره‌ی عربستان برساند. بازرگانان [ صفحه 211] می‌ترسیدند شراره‌ی انقلاب از محیط مکه فراتر رود و دنیای سرمایه‌داری در سراسر جزیره به یکبار بخطر افتد. پس باید هر چه زودتر دست به کار شوند.ولید بن مغیره گروهی از قریش را نزد خود خواند و گفت اکنون که ایام حج نزدیک می‌شود و عرب از هر سو به شما روی می‌آورد باید درباره‌ی محمد یکداستان باشید. بگویید اگر مردم از شما پرسشی کنند چه پاسخی خواهید داد؟ گفتند هر چه تو می‌گویی. گفت شما رأی خود را بگویید. گفتند می‌گوییم کاهن است. گفت نه به خدا، او کاهن نیست. ما کاهنان را دیده‌ایم و سخنان مسجع آنان را شنیده‌ایم.گفتند می‌گوییم دیوانه است. گفت نه، سخن او به دیوانگان نمی‌ماند. نه دیوی وی را وسوسه می‌کند و نه اندام او بی‌اراده می‌لرزد. گفتند می‌گوییم شاعر است. گفت شاعر نیست، ما اقسام شعر را دیده و می‌شناسیم. گفتند ساحر چطور است؟ گفت نه، زیرا شعوذه‌ی ساحران را ندارد. گفتند پس چه بگوییم؟ گفت هر چه در این مقوله درباره‌ی او بگویید نادرستی آن آشکار می‌شود. بهتر است بگویید گفتاری جاودانه دارد، با گفتار خود میان پدر و فرزند، برادر و برادر، زن و شوهر و خویشاوندان را بهم می‌زند.

مدینه آماده‌ی پذیرفتن اسلام می‌شود

با همه‌ی کوششی که ثروتمندان و برده‌داران قریش برای خاموش ساختن ندای آزادیبخش اسلام می‌کردند، دعوت محمد گوش به گوش شنیده می‌شد و خانه به خانه پیش می‌رفت. مدینه بیش از شهرهای دیگر برای پذیرفتن این دعوت آماده بود. جهودان و ترسایان در این شهر با یکدیگر رقابت دیرین داشتند. جنگهای طولانی دو قبیله‌ی اوس و خزرج [ صفحه 212] مردم هر دو قبیله را خسته و فرسوده کرده بود. بزرگان این دو تیره، راهی می‌جستند تا خود را از گرداب این آتش خانمانسوز برهانند. دعوت محمد برای آنان مژده‌ای امیدبخش بود.ابوقیس بن أسلت از مردم اوس و داماد تیره‌ی قریش بود و در مدینه بسر می‌برد. چون از دشمنی قریش با محمد و خصومتی که میان آنان و ابوطالب پیش آمده بود آگاه شد، قصیده‌ای گفت و قریش را از جنگ خانوادگی برحذر داشت.ابوقیس خود طعم تلخ جنگهای داخلی را چشیده بود و از مصیبتی که سالها قبیله‌ی اوس و خزرج در آن بسر می‌بردند آگاهی داشت. در ضمن این قصیده، قریش را چنین اندرز می‌دهد:«از بدرفتاری و کینه‌توزی و جنگ‌افروزی شما، به خدا»«پناه می‌برم. دست از جنگ بدارید! بگذارید این آتش»«خانمانسوز از میان شما به دور شود! جنگ، مرگ»«به دنبال دارد و مرگ دور و نزدیک نمی‌شناسد. جنگ»«پیوند خویشاوندی را می‌گسلد، مردم را تباه می‌کند،»«اندامها را از یکدیگر جدا می‌سازد. خونریزی تا کی؟»«از جنگ داحس و حاطب پند بگیرید! چه بسیار مردم»«ارجمند، بزرگوار نیکوخوی، دلیر مهمان‌نواز که فدای»«این کینه‌توزیهای جاهلانه گشتند. شما، پیشوایان عرب»«و پشتیبانان مردم و راهنمایان آنان هستید، برخیزید!»«دین حنیف را برای ما برپا کنید.» [341] .اما قریش، سخت دل و تیره درونتر و عاقبت نااندیش‌تر از آن بودند [ صفحه 213] که از این پندها عبرت گیرند و از کینه و ستیزه با رسول خدا دست بازدارند. شاید هم چاره‌ای نداشتند، ما باید از دریچه‌ی چشم آنان به دنیای آن روز بنگریم و آنگاه در کار ایشان داوری کنیم. مقیاس ما منطق انسانی و بشردوستی است و معیار قضاوت آنان، مال‌اندوزی و سودجویی.مبارزه‌ی قریش مبارزه‌ی مرگ و زندگی بود و اگر دعوت محمد پیش می‌رفت آنان می‌باید برای همیشه با استغلال و استثمار وداع کنند.مشرکان می‌دیدند ابوطالب محمد را در پناه خود نگاه می‌دارد. با بودن او قریش یارای جنگ و آزار محمد را نداشتند ناچار می‌کوشیدند شراره‌ی حسد و کینه‌ی درونی را با آب طنز و ریشخند خاموش سازند، کاری که نادان ناتوان، در مقابل دانای بااراده پیش می‌گیرد. اما تهدید و تطمیع، ریشخند و زشتگویی در اراده‌ی خلل‌ناپذیر محمد اثری نداشت، گاهی هم اگر از قوم خویش دلتنگ می‌شد و به گوشه‌ای می‌رفت، فرمان الهی او را متوجه مسؤولیت خطیری می‌ساخت که به عهده گرفته بود یا ایها المدثر قم فانذر و ربک فکبر و ثیابک فطهر. [342] . نباید گوشه بگیرد. نباید استراحت کند. لحظه‌ای توقف در راه رسیدن به چنین هدف مقدسی روا نیست.

پهلوانی دلیر به صف مسلمانان می‌پیوندد

حمزة بن عبدالمطلب عموی پیغمبر جوانی نیرومند، پهلوان، آزاده و فریادرس بود. به شکار علاقه‌ای فراوان داشت. هنگامی که از شکار بازمی‌گشت پیش از آنکه به خانه رود کعبه را طواف می‌کرد. روزی ابوجهل بزرگ بنی‌مخزوم، محمد را دید و بدو سخنان زشت گفت. [ صفحه 314] ابوجهل دشمن سرسخت محمد بود و از آزار وی خودداری نمی‌کرد. محمد سخنان ابوجهل را پاسخ نداد. غلام عبدالله بن جدعان سخنان ابوجهل را شنید، و از آنجا به مجمع قریش رفت. حمزه در حالیکه کمان خویش را به گردن افکنده بود از شکار بازگشت و به آن جمع پیوست. غلام عبدالله او را گفت:«ابوالحکم بن هشام (ابوجهل) برادرزاده‌ات را دشنام داد.»«و آزار کرد.»حمزه خشمگین شد. بر او دشوار بود که بنی‌مخزوم تا این حد بر بنی‌هاشم چیره شوند. پس در پی ابوجهل شتافت چون او را در مسجد دید با کمان به سر وی کوفت و سرش را شکافی بزرگ داد و گفت محمد را دشنام می‌دهی؟! بدان که من به دین او هستم. اگر می‌توانی مرا از مسلمانی بازدار! تنی چند از بنی‌مخزوم خواستند به یاری ابوجهل برخیزند، لیکن وی آنان را منع کرد و گفت دست از حمزه بدارید، چه، من برادرزاده‌ی او را دشنامی زشت داده‌ام. به این ترتیب حمزه نیز به جمع مسلمانان پیوست و با اسلام آوردن او شوکت مسلمانان بیشتر گردید، و قریش ناچار شدند اندکی از آزار محمد دست بدارند. [343] .چنانکه نوشتیم بزرگان قریش از وسائل گوناگون استفاده کردند تا مردم را از گرویدن به محمد بازدارند: تحقیر، تهدید، تطمیع، آزار و کینه. ولی چنانکه خواندیم نتیجه‌ای که قریش می‌خواستند از این کار به دست نیامد.راه دیگری که در پیش گرفتند این بود که وسائل سرگرمی برای مردم آماده کنند تا مجالی برای اندیشیدن به حقایق نداشته باشند، این [ صفحه 215] روش از دیر زمان معمول بود. قیصرهای روم برای مردم مجلس کشتی‌گیری، جشن، رقص، پایکوبی و تفریح درست می‌کردند که تا به مسیحیت نیندیشند. بسیاری از آیات قرآن، داستانهای مردم گذشته را یادآوری می‌کند، تا عبرتی برای شنوندگان حاضر باشد. مردم بالطبع به شنیدن داستان و تاریخ رغبتی بیشتر از مطالب جدی دارند این حکایات توجه مردم را به سخنان محمد جلب می‌کرد.قریش به فکر افتادند که از این راه مردم را از گرد محمد پراکنده سازند. مردی بود به نام نضر بن حارث، چندی در حیره بسر برده بود و اخبار ایران باستان را می‌دانست، این مرد مراقب محمد بود. چون رسول خدا مردم را موعظت می‌کرد و داستان پیشینیان را که به سبب کافر شدن به خدا به عذابهای سخت گرفتار شده بودند برای ایشان می‌خواند و آنان را به پرستش خدا دعوت می‌فرمود، نضر به جای او می‌نشست و می‌گفت مردم! بیایید من داستانهای بهتری برای شما بگویم. آنگاه برای آنان داستان پادشاهان ایران و رستم و اسفندیار را می‌خواند، سپس می‌گفت چگونه محمد بهتر از من داستان می‌سراید. لکن به رغم این کارشکنیها آیات قرآنی بر دلهای سخت مشرکان کارگر می‌افتاد.دسته‌ای از مشرکان، شب هنگام، برای شنیدن آیات قرآن پنهان از یکدیگر، گرد خانه‌ی محمد می‌نشستند و بامدادان که بازمی‌گشتند و به هم برخورد می‌کردند، یکدیگر را ملامت می‌کردند که چرا چنین می‌کنند. [344] .

هجرت به حبشه

قریش به خاطر حشمت ابوطالب و رعبی که از حمزه داشتند به [ صفحه 216] به محمد چندان آزار نمی‌رسانیدند، اما نومسلمانان که بیشتر از بردگان بودند در سختی بسر می‌بردند. بر محمد دشوار بود که خود آسوده باشد و پیروان او در بلا بسر برند و او نتواند آنان را یاری کند. ناچار ایشان را دستوری داد تا به حبشه روند. گفت اگر به حبشه روید آنجا پادشاهی است که کسی از او ستم نمی‌بیند، بروید و آنجا باشید تا خدا شما را از این مصیبت رهایی بخشد. گروهی از بنی‌امیه و بنی‌هاشم و بنی‌عبدالشمس و دیگر قبایل به حبشه رفتند. [345] .قریش نیز عمرو بن عاص و عبدالله بن ابی‌ربیعه را نزد نجاشی فرستادند تا مسلمانان را بازگردانند. ابوطالب نیز اشعاری در ستایش نجاشی سرود و او را به حمایت مسلمانان برانگیخت. نجاشی مهاجران را به خوبی پذیرفت. آنان در سرزمین وی آزادانه به عبادت خدا می‌پرداختند. چون فرستادگان قریش به حبشه رسیدند هدیه‌هایی را که قریش برای اطرافیان نجاشی و شخص او فرستاده بودند تسلیم کردند و نجاشی را گفتند گروهی از بندگان نادان ما، از دین قوم خود بیرون شده و به دین تازه‌ای درآمده‌اند که نه ما آن را می‌دانیم و نه شما. بزرگان قوم و پدران و خویشاوندان این جماعت، ما را فرستاده‌اند تا از تو بخواهیم آنان را نزد قومشان بازگردانی. اطرافیان نجاشی نیز با آن دو تن همداستان شدند.لیکن نجاشی گفت:«اینان از میان همه‌ی پادشاهان به من پناه آورده‌اند، نمی‌توانم»«تحقیق نکرده ایشان را از ملک خود بیرون کنم. باید بدانم»«آنها درباره‌ی این دو فرستاده چه می‌گویند.»چون مسلمانان را به حضور طلبید جعفر بن ابیطالب از زبان مهاجران [ صفحه 217] چنین گفت:«پادشاها! ما مردمی نادان بودیم، بت می‌پرستیدیم، مردار»«می‌خوردیم، زشتکاری می‌کردیم، حقوق همسایگان را»«نمی‌شناختیم، نیرومندان، ناتوانان را پایمال می‌کردند.»«ما چنین بودیم تا آنگاه که خدا از میان ما پیغمبری برانگیخت.»«او را به راستگویی می‌شناسیم، به امانت و پرهیزکاری او»«ایمان داریم. او ما را به پرستش خدای یگانه خواند. از ما»«خواست عبادت بتهای سنگی و چوبی را ترک گوییم. از ما»«خواست راستگو، امانت‌دار، خویشاونددوست، خوش»«سلوک و پرهیزکار باشیم. کار زشت نکنیم، مال یتیمان را»«نخوریم، زنا را ترک گوییم، خدای یگانه را بپرستیم، نماز»«بخوانیم، زکات بدهیم، روزه بگیریم، ما بدین پیمبر»«گرویدیم و پیرو او شدیم. قوم ما تنها به خاطر آنکه چنین»«دینی را پذیرفتیم به ما ستم کردند، ما را شکنجه دادند تا از»«این دین دست بداریم و دوباره به بت‌پرستی بازگردیم،»«کارهای زشت را که ترک گفته‌ایم از سر بگیریم. چون کار»«بر ما دشوار شد به کشور تو پناهنده شدیم و از پادشاهان»«ترا برگزیدیم. امیدواریم در پناه تو بر ما ستم نشود.»نجاشی پرسید از سخنانی که پیمبر شما از جانب خدا آورده است چیزی میدانی؟ جعفر آیات نخستین سوره‌ی «مریم» را خواند. نجاشی و اسقفهای دربار او چندان گریستند که ریشهایشان از آب چشمانشان تر شد. نجاشی گفت به خدا سوگند، این سخنان همانند سخنان عیسی است. هر دو شعله از یک چراغ است. آنگاه به فرستادگان قریش گفت اینان را به دست [ صفحه 218] شما نخواهم داد. بدین ترتیب یکبار دیگر نور بر ظلمت غلبه کرد و خداپرستی پیروز گردید و فرستادگان قریش شکست خوردند و توطئه‌ی آنان کارگر نیفتاد.

مردی جسور به اسلام می‌گرود

اسلام عمر برای مسلمانان پیروزی بزرگی بود. عمر به جسارت و دلیری شهرت داشت. فاطمه خواهر وی در خانه‌ی سعید بن زید بن عمرو بن نفیل بسر می‌برد. زن و شوهر هر دو مسلمان شده بودند. لیکن اسلام خود را پنهان می‌کردند. خباب بن أرت به خانه‌ی فاطمه می‌رفت و او را قرآن می‌آموخت. می‌گویند روزی عمر شمشیر خویش را حمایل کرد تا به سروقت رسول خدا رود و او را بکشد. در راه به مردی که نعیم بن عبدالله نام داشت رسید، او را دید و پرسید کجا می‌روی؟ گفت می‌خواهم محمد را بکشم! چه او کار قریش را پریشان کرده است. نعیم گفت اگر محمد را بکشی پسران عبدمناف تو را رها نخواهند کرد. بهتر است به خانه بروی و به کار خویشان خود بنگری. عمر پرسید چه می‌گویی؟ نعیم گفت خواهر و شوهر خواهرت مسلمان و پیرو محمد شده‌اند. عمر سراسیمه و خشمناک به خانه‌ی خواهر رفت. خباب درون خانه سوره‌ی «طه» را به زن و شوهر می‌آموخت. چون از آمدن عمر باخبر شدند، خباب خود را در نهان خانه پنهان کرد و فاطمه صحیفه‌ی قرآن را زیر دامن خود نهاد. عمر از فاطمه پرسید این چه بانگی بود که شنیدم؟ گفت چیزی نشنیدی. گفت چرا شنیدم شما به دین محمد درآمده‌اید. سپس داماد خود را دشنام داد، خواهرش به یاری شوی برخاست. عمر با ضربتی سر او را شکست. فاطمه گفت آری، حال که چنین است بدان که ما مسلمان شده‌ایم هر چه [ صفحه 219] می‌خواهی بکن! عمر از کرده‌ی خود پشیمان شد و خواهر را گفت آن صحیفه‌ای که می‌خواندید به من بده. فاطمه گفت می‌ترسم آن را پاره کنی. عمر سوگند خورد که آن را بدو بازگرداند. فاطمه طمع در مسلمانی عمر بست و او را گفت برادر! تو ناپاکی و دست هیچ ناپاکی این صحیفه را نمی‌ساید. عمر برخاست و تن خود را شست. فاطمه صحیفه را که سوره‌ی «طه» بود بدو داد. چون لختی از آن را خواند گفت چه سخنان نیکو و بزرگی است. خباب چون این ستایش را شنید از نهان خانه بیرون شد و گفت: عمر! می‌پندارم خدا دعای پیغمبر را درباره‌ی تو پذیرفته است، چه شنیدم می‌گفت خدایا! اسلام را به ابی‌الحکم یا عمر یاری کن! عمر گفت حال که چنین است محمد را به من بنما. گفت در خانه‌ای نزدیک «صفا» است. عمر بدانجا رفت و مسلمان شد.روایت دیگری نیز در سبب اسلام آوردن عمر گفته‌اند که هر چند صورت آن با این داستان مغایر است اما واقع آن یکی است. یعنی شنیدن آیات قرآن دل عمر را به اسلام متمایل کرد. مسلمانی حمزه و عمر بر شوکت مسلمانی افزود، بخصوص آنکه عمر پس از مسلمان شدن اسلام خود را پنهان نکرد و به همه‌ی قریش اعلام نمود. [346] .

صحیفه‌ی ملعونه

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه