- اشاره 1
- جهان در عصر بعثت 1
- عربستان... 1
- دین در جهان معاصر 1
- مقدمه 1
- جنگ قبایل 2
- مردم عربستان 2
- تعصب قبیلگی 2
- حکومت 2
- شبه جزیرهی عربستان 2
- طرد عضو قبیله 3
- بازارها و ادبیات عرب 3
- ماههای حرام 3
- زن و خانواده 3
- غارت 3
- سبعهی معلقه 4
- جنوب عربستان 4
- تجارت و پردهداری قریش 4
- ازلام 4
- دین عربستان 4
- حیره و غسان 5
- ایران... 5
- ذونواس و کشتار مسیحیان 5
- اشاره 5
- تسلط بیگانه 5
- خدا در تعالیم زردشت 6
- دین زردشتی 6
- حکومت 6
- مذهب 6
- اوستا و گاتاها 6
- کیش مانی 7
- مزدکیه یا درست دینان 7
- شرک در خلقت 7
- زروانیان 7
- عیسویان ایران 7
- طبقهی روحانیان 8
- شاه و درباریان 8
- ازدواج با محارم 8
- سازمان جامعه 8
- نظامات اجتماعی 8
- اشاره 9
- تعلیم و تربیت 9
- مذهب و علم و فلسفه 9
- حکومت 9
- علوم و فنون 9
- امپراطوری روم شرقی... 9
- بتپرستی و مسیحیت 10
- تفکیک دین از قانون و حکومت 10
- ماهیت عیسی مسیح 10
- نسطوریان 10
- یعقوبیه 10
- قانوننامهی یوستینیانوس 11
- تمدن روم شرقی 11
- برخی از تعالیم عهد جدید 11
- رابطهی کلیسا و امپراطور 11
- طبقات 12
- تجارت و صنعت 12
- زن و روابط جنسی 12
- دهقانان 12
- بردگان و کارگران 12
- تعلیم و تربیت 13
- ایتالیا در قرن ششم 13
- فرانسه در قرن ششم 13
- بریتانیا در قرن ششم 13
- سرنوشت مدارس یونان 13
- امپراطوری روم شرقی در آستانهی سقوط 14
- مصر 14
- اشاره 14
- اسپانیا در قرن ششم 14
- سازمان اداری 14
- اوضاع اجتماعی 14
- خصومت یهود و مسیحیان 15
- تورات 15
- یهود... 15
- اشاره 15
- یهود در قرن ششم میلادی 15
- حکومت 16
- هندوستان... 16
- مذهب 16
- اشاره 16
- تلمود 16
- هندوئیسم 16
- بودیسم 17
- قانوننامهی مانو 17
- مقررات اجتماعی 17
- خدا 17
- جینیسم 17
- تعلیم و تربیت 18
- ریاضت 18
- اشاره 18
- چین کشور آسمانی... 18
- فلسفه 18
- دودمان تانگ 19
- مذهب 19
- حکومت 19
- مبدء و معاد 19
- کنفوسیانیسم و سیر تاریخی آن 19
- آموزش و پرورش 20
- آئین زندگی 20
- فنون و هنرها 20
- ژاپن... 20
- ساختمان اجتماع 20
- حکومت 20
- خانواده و زن 21
- مقررات اجتماعی 21
- مذهب 21
- بودیسم در ژاپن 21
- آفرینش 21
- اقمار یا مستعمرات چین و هند 22
- از ولادت تا بعثت 22
- محمد یتیم 22
- تعلیم و تربیت و علوم و فنون 22
- امین امت 23
- زناشویی خدیجه 23
- حلف الفضول 23
- خردسالی محمد 23
- حرف فجار 23
- از بعثت تا هجرت 24
- مسلمانان صدر اول 24
- اصول اعتقادات 24
- رژیم سرمایهداری به خطر میافتد 24
- رسول آفریدگان 24
- مردی جسور به اسلام میگرود 25
- پهلوانی دلیر به صف مسلمانان میپیوندد 25
- هجرت به حبشه 25
- صحیفهی ملعونه 25
- مدینه آمادهی پذیرفتن اسلام میشود 25
- سفر طائف 26
- از هجرت تا وفات 26
- توطئهی دارالندوه 26
- مدینه آمادهی قبول اسلام میشود 26
- هجرت 27
- ورود به شهر 27
- در قباء 27
- چند نکته با خواننده 27
- اشاره 27
- تعقیب آغاز شد 27
- دومین خطبه 28
- مسجد 28
- سال دوم هجرت 28
- ده سال زندگی 28
- سال اول هجرت 28
- مشکل یهود و غزوهی بنی قینقاع 29
- غزوهی بدر 29
- پیوندهای جدید 29
- سال سوم هجرت 29
- سریهی ابوسلمة بن عبدالاسد 30
- سال پنجم هجرت 30
- غزوهی بدر دوم 30
- سال چهارم هجرت 30
- غزوهی احد 30
- سال هفتم هجرت 31
- غزوة خندق یا احزاب 31
- سال ششم هجرت 31
- پاسخ هرقل 32
- صلح حدیبیه 32
- نامه به سران جهان 32
- غزوهی وادی القری 32
- سال هفتم هجرت 32
- به سوی مکه، عمرهی قضا 33
- ازداج با میمونه 33
- سال هشتم هجرت 33
- سریههای پس از خیبر 33
- سریهی سلاسل 34
- سریهی مؤته 34
- فتح مکه 34
- غزوه حنین 34
- سال نهم هجرت 34
- محمد میمیرد 35
- روز ترویه 35
- غزوهی تبوک 35
- آیندهی امت 35
- اشاره 35
- گوشهای از اخلاق محمد 36
- شبانی گوسفندان 36
- در کفالت ابوطالب 36
- در کفالت عبدالمطلب 36
- در کودکی 36
- با خانواده 37
- با بردگان 37
- نظافت 37
- در کار تجارت 37
- با ستمدیدگان 37
- عبادت 38
- زهد و پارسائی 38
- حریم قانون 38
- بخشایش و گذشت 38
- ادب معاشرت 38
- احترام به افکار عمومی 39
- استقامت 39
- اسلام و سایر ادیان 39
- محمد در آئینهی اسلام 39
- طعن و جواب 40
- اصالت فرد از نظر طبیعت بشری 40
- جهانبینی اسلامی 40
- نتیجههای فاسد عرفان هندی 40
- تفاوت بیانات عرفانی اسلام با دیگران 40
- برتری اسلام در توحید 41
- خاتمه این بحثها 41
- اجمالی از سیر معنوی 41
- ولایت الهی 41
- برگردیم به روش اسلام 41
- بشارات انبیاء 42
- چهرههای نمایان تاریخ 42
- اسلام 42
- سیمای محمد 42
- سرشت و سرنوشت 43
- نشانهها و علائمی که به مقصد رهبری میکند 43
- زمینه سازی سرنوشت در مورد پیامبران 43
- پیامبری هم مشمول سرنوشت است 43
- آمادگی زمان و محیط 43
- مشخصاتی از بشارات 44
- بشارت ادریس نبی 44
- بشارتی از تورات یا عهد عتیق 44
- بشارات کتب و صحف انبیاء و مصلحین دربارهی پیامبر اسلام 44
- تفاوت بشارتهای مربوط به پیامبر اسلام با بشارات سایر پیامبران 44
- بشارت حضرت داود نبی 45
- بشارت انجیل 45
- ختم نبوت 45
- نبوت تبلیغی 45
- بشارت دیگری از تورات 45
- جبر تاریخ 46
- مقتضیات زمان 46
- نیازمندیها 46
- تحرک و انعطاف 46
- دین جاوید 46
- بینشهای نو 47
- اجتهاد 47
- انتقال وظیفه 47
- جامعیت، و به تعبیر خود قرآن وسطیت 47
- اسلام هرگز به شکل و صورت و ظاهر زندگی نپرداخته است 47
- پاورقی 48
- نسبیت اجتهاد 48
روز جمعه پیغمبر قباء را به قصد ورود به شهر ترک کرد. سوار بر ناقهی خویش به شهر وارد شد. مردم از مهاجر و انصار، یهودی و مسلمان و مشرک، زن و مرد و کودک به دنبال ناقه میآمدند و زنان و کودکان سرود میخواندند و شادی میکردند، نگاههای کنجکاو، نگاههای مشتاق، نگاههای هراسان همه در چهرهی این سوار غریبی که از قوم خود بدین شهر گریخته است خیره شده بود. در مغزها اندیشههای بسیار، در دلها تپیدنهای گونه گونه!سوار، کوچههای شهر را میپیمود و مرد، افسار ناقه را رها کرده بود. کار چنان عظیم است که سوار را یارای آنکه خود تصمیم بگیرد نیست. زمام ناقه در دست پنهانی است که سرنوشت آیندهی جهان را هم اکنون مینگارد.سوار بر خانههای بنیسالم بن عوف گذشت. عتبان بن مالک و عباس بن عباده پیشاپیش رجال خانواده پیش آمدند و زمام ناقه را گرفتند و گفتند: ای رسول خدا! با عده و عده و نگهبانانت نزد ما اقامت کن.سوار که غرق اندیشهای مرموز بود و چشم به راه ناقه دوخته بود با لحن قاطع گفت «راهش را باز کنید، او مأمور است» کنار رفتند و ناقه براه افتاد. [ صفحه 254] ناقه بر خانهی بنیبیاضه گذشت. زیاد بن لبید و فروة بن عمرو با مردان خاندان بیاضه، ناقه را جلو گرفتند «ای رسول خدا، با عده و عده و نگهبانانت نزد ما بیا» - «راهش را باز کنید او مأمور است» - کنار رفتند و ناقه براه افتاد.بر خانهی بنیساعده گذشت سعد بن عباده و منذر بن عمرو با رجال خاندان معروف بنیساعده پیش آمدند و راه را بر ناقه گرفتند «ای رسول خدا، با عده و عده و نگهبانانت بر ما فرود آی» - «راهش را باز کنید! او مأمور است» - کنار رفتند و ناقه براه افتاد.بر خانهی بنیحارث بن خزرج گذشت. سعد بن ربیع و خارجة بن زید و عبدالله بن رواحه، قهرمانان معروف انصار، با مردان خانواده پیش آمدند و راه را بر ناقه گرفتند «ای رسول خدا با عده و عده و نگهبانانت بر ما فرود آی» - «راهش را باز کنید او مأمور است» - کنار رفتند و ناقه براه افتاد.بر خانهی بنیعدی بن النجار گذشت، اینان داییهای پیغمبرند و مادر عبدالمطلب از ایشان است. سلیط بن قیس و ابوسلیط و دیگر مردان خانواده با اشتیاق راه را بر ناقه گرفتند «ای رسول خدا! پیش داییهایت بمان با عده و عده و نگهبانانت» - «راهش را باز کنید! او مأمور است» - سوار راه خویش را ادامه داد. هیچکس نمیدانست که ناقه کجا خواهد ایستاد، اما همه میدانستند که مردی که تا چند لحظهی دیگر نخستین سنگ بنای رژیمی بزرگ را پی میریزد، که بر قلمرو قیصر و خسرو حکومت خواهد راند، حشم و خدم و عملهی خلوت، نخواهد داشت و در حصار هیچ خانوادهای، گروهی و طبقهای نخواهد گنجید. ناقه از برابر خانهها و خانوادههای بزرگ شهر گذشت و مردی که همهی چشمها بر او خیره بود دعوت «صاحبان بیوتات» را با لحنی قاطع و یکنواخت رد کرد: یعنی مرد، [ صفحه 255] مهمان بیخانمانها است. در برابر خانهی خویشاوندان نزدیکش نیز درنگ نکرد و داییهای خویش را با همان لحن پاسخ گفت، یعنی که مرد خویشاوند بیکسان است. توده از شوق، سخت به خروش آمده بود. ناقه همچنان میرفت و از در هر خانهی صاحبدستگاهی که دورتر میشد به مردم نزدیکتر میشد. از در خانهی بنیعدی بن نجار هم که گذشت و درنگ نکرد مردم دانستند که سوار از آن آنهاست به سراغ آنها آمده است و آنان میزبان اویند.ازین پس ناقه هر گامی که برمیدارد به تودهی بیکس و کار و بیسر و سامان یثرب نزدیک میشود. زنان و کودکان، مردان محروم و پیران فقیری که هرگز موج افتخاری بر سیمایشان ننشسته بود از شادی و غرور برافروختهتر میشوند، سر از پا نمیشناسند. سیل مردم گمنام شهر چنان بر این ناقه و سوار خاموشی که برق تفکری عمیق و تصمیمی عظیم از پیشانی بلندش میدرخشید هجوم میآوردند که ناقه گوئی کشتی است که بر امواج خروشان رودخانهای طغیانی روان است.چشمهای کودکان، زنان، محرومان و جوانانی که آتش ایمان و انقلاب روحشان را میگدازد، چنان بر این مرد و مرکب - که سفیری است از جهانی دیگر آمده - بازمانده است که پلک نمیزنند. تصویر سوار بر پردههای اشک میافتد، میلرزد، تار میشود و محو میگردد. چندی نگاه و تصویر، یکدیگر را در موج بیتاب اشکها میجویند و نمییابند، ناگهان تصویر روشن میشود و باز میلرزد، تار میشود، محو میگردد و باز...ناگهان رود خروشانی که از کوچههای شهر به دنبال سوار روان است پس میزند، و لولهی شگفتی برپا میشود. چه خبر شده است؟ ناقه زانو زده است. کجا؟ در قطعه زمینی که چند درخت خرما در آن کاشتهاند. [ صفحه 256] سرنوشت، ناقه را اینجا خواباند.ابوایوب که خانهاش در کنار این قطعه زمین بود به شتاب آمد و بنهی پیغمبر را برگرفت و به خانه برد.پیغمبر پرسید: این زمین از کیست؟ معاذ بن عفراء توضیح داد که از آن دو یتیم. سهل و سهیل فرزندان رافع بن عمرو که نزد مناند. آنها را راضی میکنم که بفروشند.
مسجد
پیغمبر دستور داد در اینجا مسجدی بنا کنند. این نخستین کار است یعنی که مسجد سنگ زیرین بنای رژیمی است که آغاز میشود. مسجد خانهی خدا، یا خانهی مردم، چه فرقی میکند؟ در اسلام، در قرآن، همه جا هر گاه که سخن از جامعه است و زندگی انسان، مردم و خدا به یک معنی و در یک جا بکار میروند، [389] چه خدا و تودهی مردم در یک قطباند و «ملأ» در قطب دیگر. نه تنها مسجد بلکه کعبه نیز خانهی مرم است.نخستین خانهای است که برای مردم ساختهاند. [390] . کار بنای مسجد بیدرنگ آغاز شد. پیغمبر خود نیز دست بکار شد. نه تشریفاتی و سمبولیک، برای تشویق مردم یا تحبیب خویش، نه. همچون یک کارگر ساده، زمین را میکند، خاک میبرد، گل میکرد، بار میکشید. مهاجر [ صفحه 257] و انصار سرشار از امید و ایمان تلاش میکردند، آگاه بودند که چه میکنند، کار میکردند، سنگ میکشیدند، گل میبردند و از شوق رجز میخواندند. رجز! میدانستند که چه جنگ بزرگی را آغاز کردهاند.دیوارها به سرعت بالا میآمد و این مردان بزرگی که اکنون پایههای درخشانترین تمدن عظیم تاریخ بشر را پی میریزند میخواندند:لئن قعدنا و النبی یعمل فذاک منا العمل المضللاین رجز بیشتر تکرار میشد:لا عیش الا عیش الآخرة اللهم ارحم الانصار و المهاجرة [391] .پیغمبر که عمدتا قافیهها را در هم میشکست در حالیکه کار میکرد رجز یارانش را اینگونه تغییر داد:لا عیش الا عیش الآخرة اللهم ارحم المهاجرین و الانصارهمگی گرم کار بودند و هر کسی چیزی میگفت. ناگهان عمار یاسر وارد شد، کمرش در زیر خشتهای بسیاری که بر پشتش نهاده بودند خم شده بود. داد زد: ای رسول خدا مرا کشتند، خودشان اینهمه باری که بر پشتم گذاشتهاند نمیکشند! پیغمبر پیش رفت در حالیکه با مهربانی موهای مجعدش را میتکاند گفت: «وای بر تو ای پسر سمیه، اینها نیستند که تو را میکشند، تو را آن دستهی ستمکار خواهند کشت» عمار آرام شد، سر به زیر انداخت، لحظهای اندیشید و کم کم لبخندی از رضایت بر لبش نشست.عمار، فرزند سمیهی سیاه پوست و یاسر است که هر دو زیر شکنجههای هولناک ابوجهل شهید شدند و هیچ نگفتند. [ صفحه 258] وی خلوص انسانی سیاهان را از مادر و تندی و حمیت اعراب را از پدر به میراث گرفته بود و این خصلت بارز نژادی در مکتب اسلام، پرورشی لطیف و زیبا یافته بود. وی در انقلاب علیه عثمان رهبری شورشیان را بر عهده داشت و چون جنگ صفین درگرفت گرچه پیری فرتوت شده بود و دستش به شمشیر نمیگرفت اما در جنگ شرکت جست و خود را بیباکانه بر خطرات عرضه میکرد تا کشته شود و سپاهیان معاویه چون دستور داشتند به او آسیبی نرسانند، او را نادیده میگرفتند و از برابرش کنار میرفتند، اما او آن چنان برای مرگ بیتابی میکرد تا با قتل خویش روحیهی سپاه معاویه را سخت متزلزل ساخت.در این هنگام که همه گرم کار بودند علی رجز خواند:لا یستوی من یعمر المساجدا یدأب فیه قائما و قاعداو من یری عن الغبار حائدا عمار آن را از زبان علی گرفت و بدان رجز خواند و هی تکرار کرد، چندانکه از اندازه گذشت. عثمان [392] که عصائی در دست داشت و گوشهای ایستاده بود بدگمان شد و آن را به خود گرفت و پنداشت که عمار به او گوشه دارد. برآشفت و به حالت تهدیدآمیزی پیش آمد و گفت ای پسر سمیه! شنیدم چه گفتی، به خدا قسم فکر کردم با این عصا بینیات را خرد کنم. پیغمبر شنید و چهرهاش از غضب برافروخت «اینها را به عمار چه؟! او آنها را به بهشت میخواند و آنها او را به آتش. عمار پوست [ صفحه 259] میان دو چشم و بینی من است...» وی نخستین کسی است که در اسلام مسجدی را بنا کرده است. بنای مسجد «قباء» را وی پیشنهاد کرد و او بود سنگهائی را که در مسجد قباء بکار رفت گرد آورد. چون پیغمبر آن را پی ریخت وی ساختمانش را به پایان برد. [393] . کار مسجد که پایان گرفت ساختمان خانهی پیغمبر آغاز شد. به دستور وی خانهی او را در کنار مسجد بنا کردند بگونهای که گوئی جزء ساختمان مسجد است، یعنی که پیشوای این رژیم در خانهی مردم یا خانهی خدا نشیمن دارد. دستور داد درهای خانه را از درون مسجد باز کنند، یعنی که برای تقرب به وی باید از خانهی مردم یا خانهی خدا گذر کرد، یعنی که در خانهی وی جز به روی مردم باز نخواهد شد.برای هر یک از زنانش یک حجره بنا کردند. دیوارها را از گل و کاه و سنگ و غالبا شاخههای درخت خرما که گل اندود میکردند بالا آوردند و سقفها را با شاخهی خرما پوشاندند. [394] . درها از چوب عرعر بود و بر آن حلقه و کوبه نبود، با انگشت بر آن میزدند.تختی که بر روی آن میخوابید از چوب ساختند و کف آن را با لیف پوشاندند. [395] . این بود خانه و زندگی مردی که شمشیرش جهان را لرزاند و زبانش دلها را. مردی که در پاسخ علی که از شیوهی زندگیش پرسید در چند رنگ زیبا و شگفت، خود را برای کسانیکه شیفتهی زیبائیهای روح یک انسان بزرگ و زیبایند نقاشی کرد:«معرفت، اندوختهی من است. خرد، بنیاد مذهب من است. دوستی، [ صفحه 260] اساس کار من است. شوق، خنگ رهوار من است، یاد او، مونس دل من است. اعتماد، گنجینهی من است. غم، رفیق من است. دانش، سلاح من است. شکیبائی، ردای من است. رضا، غنیمت من است. فقر، فخر من است. پارسائی، پیشه من است. یقین، توان من است. راستی، شفیع من است. پرستش، سرمایه کفایت من است. کوشش، سرشت من است. نماز، شادی من است.»مردی که هر روز از مدینه دستهای سپاه بر سر قبیلهای میفرستد، مردی است که امام صادق او را در چنین عبارت زیبا و شورانگیزی توصیف کرده است: کان رسول الله یجلس جلوس العبد و یأکل و اکل العبد و یعلم انه العبد.شیوهی رفتار وی دلها را بدو شیفته کرد و پستیها را از روحها میزدود، زندگیش چشمهی زایندهی محبت و ایمان و جوش کار و امید و شادی و قدرت بود. با یارانش به گرمی و سادگی رفتار کرد و هر یک را به مناسبتی نامی میداد. یکروز علی را که در مسجد بر روی خاک خفته بود، بیدار کرد، چون سر و رو و جامهاش آلوده بود، او را «ابوتراب» لقب داد. ابوالعاص را گفت، نه «ابومطیع!» و دیگری را دید که گربهای همراه دارد به شوخی «ابوهریره» نامید.میکوشید تا در محیط خشن و پرقساوت عرب بدوی لطافت روح و ادب و محبت را رواج بخشد. پرسیدند بهترین حکم اسلام چیست؟ گفت «اینکه به آشنا و بیگانه سلام کنی و طعام دهی، هر کس بتواند ولو با بخشیدن نیمه خرمائی و اگر نتوانست به زبان خوشی خود را از آتش دوزخ نجات دهد از آن دریغ نکند.» در میان مردم خویش به زبان عیسی [ صفحه 261] سخن میگفت: «یکدیگر را همواره دوست بدارید، اسلام محبت است، مردم خانواده و ناموس خداوندند، هیچ کسی از خدا غیرتمندتر نیست! مرا چون مسیحیان مستائید و چاپلوسی مکنید، مرا تنها بنده و رسول خدا بخوانید.»بر گروهی گذشت، به احترامش برخاستند، گفت «هرگز پیش پای من برنخیزید و همچون آنان نباشید که برای تعظیم بزرگانشان قیام میکنند» اطفال را چنان دوست داشت که در کوچه و بازار گردش جمع میشدند. یتیمان و بیوهزنان، بردگان و مردم گمنام و محروم به او دلگرم بودند. مردی که در بیرون بیم و هراس به دلها میافکند در خانه و شهرش، سرچشمهی لطیف محبت و سادگی و برادری و گذشت بود. با زنانش چنان نرم و خوشرو و متواضع و رفیق بود که عمر از گستاخی دخترش نسبت به وی به خشم آمد.شهر جنب و جوش شگفتی داشت، روحی تازه یافته بود، اسلام همچون آتشی که در هیزم خشک افتد دلها را میگرفت و روحها را پیاپی شعلهور میساخت. جز خانه یهودیان یثرب، اسلام در هر خانهای را میکوفت، بیدرنگ به رویش گشوده میشد.پیغمبر نخستین خطبهاش را ایراد کرد، پس از حمد و ثنای خداوند خطاب به مردم گفت:«ای مردم، برای خودتان از پیش بفرستید! باید فرا گیرید،»«سوگند به خدا که ناگاه یکی از شما میمیرد و باید گوسفندانش»«را بیشبان رها کند. سپس پروردگارش، بیترجمان و» [ صفحه 262] «بیواسطه او را میگوید: آیا من رسولم را بر تو نفرستادم»«تا بتو ابلاغ کند؟ آیا به تو مالی ندادم؟ پس برای خود چه»«از پیش فرستادهای؟ آنگاه به راست و چپ مینگرد هیچ»«نمیبیند؟ سپس به پیش روی خود مینگرد و جز دوزخ نمیبیند!»«پس هر که میتواند چهرهاش را از آتش، حتی با نیم خرمائی»«نگاه دارد، از آن دریغ نورزد و آنکه ندارد لااقل با سخن»«خوشی! چه، پاداش آن دو برابر تا هفتصد برابر است.»«و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»در این هنگام که هفتهی اول ورود پیغمبر است تنها یک خانواده از انصار بر شرک مانده بودند.
دومین خطبه
«ستایش از آن خداست، او را میستایم و از او یاری میطلبم.»«از شر خوی خویش و از سوء رفتار خویش به خدا پناه»«میبریم، کسی را که خدا رهنمونی کند گمراه کنندهای»«نخواهد داشت و کسی را که خدا گمراه کند رهنمونی»«نخواهد بود. گواهی میدهم که خدائی جز الله یگانهای»«که شریکی ندارد نیست. نیکوترین سخن، کتاب خدای»«تبارک و تعالی است، هر که خداوند قلبش را بدان بیاراید»«و پس از کفر به اسلامش آورد و آن را بر هر سخنی جز او»«اختیار کند رستگار شده است، نیکوترین سخن است و»«رساترین سخن. آنچه را خدا دوست دارد دوست بدارید،»«خدا را با تمام روحتان دوست بدارید. از سخن خدا و یاد او» [ صفحه 263] «دلگیر نشوید. دلهایتان را در برابر آن سخت نسازید که»«آن را از هر چه خدا خلق کرده است اختیار کرده است و»«انتخاب. بهترین اعمال را اختیار و بهترین عباد را انتخاب»«کرده است و سخن درست را و آنچه را از حلال و حرام»«برای مردم آورده شده است. پس خدا را بپرستید و با او»«هیچ چیز را شریک نسازید. از او آنچنان که شایسته است»«بپرهیزید و با خدا، به درستی و شایستگی آنچه بر زبان میرانید»«راستی کنید و یکدیگر را با روح خدائی دوست بدارید که»«خدا از اینکه پیمانش را بشکنند خشمناک میشود. درود»«بر شما».پیغمبر گرچه سفیر خداوند است و مأمور اجرای رسالت وی ولی همچون یک متفکر درستاندیش بشری، عمل میکند. وی میداند که برای آغاز هر کار اجتماعی، برای دست زدن به یک انقلاب ریشهای سیاسی، اعتقادی، اجتماعی و اخلاقی باید نخست جامعهای را که زمینهی کار است شناخت و کار خویش را بر اساس واقعیتهای موجود و شرایط روانی، اقتصادی و سیاسی جامعه آغاز نمود.وی یثرب را خوب میشناسد، شهری که دو قبیلهی عرب، اوس و خزرج پایههای اساسی جمعیت شهر را تشکیل میدهند و چنانکه سنت زندگی قبایلی است خصومت و رقابت میان دو قبیله ریشهدار است. در کنار این دو قبیله سه طایفهی یهودی زندگی میکنند: «بنیقینقاع»، «بنینضیر» و «بنیقریظه» و اقتصاد شهر در دست اینان است. هنر و صنعت (زرگری) [ صفحه 264] و سواد و پول و نخلستانهای آباد و بازار یثرب را قبضه کردهاند. اینان نسبت به اعراب از تمدن و فرهنگ و مذهب پیشرفتهای برخوردارند. مردمی مطلع، مقتدر، هوشیار و سخت فریبکارند، بخصوص ایمان و اطلاعشان بر مذهب یهود در این جامعه بدانان موقعیتی داده است که میتوانند نزدیکترین و سودمندترین یاران پیغمبر و اسلام، یا خطرناکترین و تواناترین دشمنان وی باشند و پیغمبر آن را خوب میدانست و برای جلب همکاری آنان بسیار کوشید.پیغمبر رسالت خویش را آغاز کرد. دوران مبارزهی فردی پایان گرفته است و اکنون که نخستین پروردگان مکتب خویش را گرداگرد خویش میبیند و پایگاهی برای آغاز مبارزهی اجتماعی بدست آورده است باید دست به کار شود.نخستین کار تدوین یک منشور اساسی برای اجتماع یثرب بر اساس مکتب خویش است، تا حدود اجتماعی و حقوق افراد، گروهها و طبقات جامعه، اقلیتها و سیاست داخلی و خارجی حکومتی که استقرار یافته است مشخص گردد:«بسم الله الرحمن الرحیم. این نوشتهایست از محمد پیغبر،»«میان مؤمنان و مسلمانان قریش و یثرب و کسانیکه بر راه»«ایشان رفتند و بدیشان پیوستند و همراه ایشان جهاد کردند،»«اینان در برابر دیگر مردمان، امتی متحدند»«مهاجران قریش بر آنچه بودند به یکدیگر دیه میپردازند،»«اسیران خویش را به عرف و عدل میان مؤمنان فدیه میدهند.»«قبیله بنیعوف بر آنچه بودند دیههای پیشین خویش را»«میپردازند. هر طایفهای اسیر خویش را به عرف و عدل» [ صفحه 265] «میان مؤمنان فدیه خواهد داد... [396] مؤمنا مقروض عیالواری»«را میان خویش بیآنکه فدا و یا دیهاش را عرف بپردازند»«واگذار نخواهند کرد. هیچ مؤمنی با مولای مؤمن دیگری،»«بی او پیمان نبندد. مؤمنان پرهیزکار علیه کسی از میان خویش»«که ستم کند یا دستاندرکار ستمی یا تجاوزی و یا فسادی میان»«مؤمنان گردد، همگی همدست خواهند بود، ولو فرزند یکی»«از آنان باشد. هیچ مؤمنی، مؤمنی را در برابر کافری نکشد»«و کافری را علیه مؤمنی یاری نکند. عهد خدا یکی است»«و بینام و نشانترین مؤمنان میتواند از جانب همه عهدی»«را بپذیرد که مؤمنان، در برابر دیگر مردم، هر یک دوست»«دیگری است و از یهودیان، هر که از ما پیروی کند، یاری»«و برابری ما را خواهد داشت، ستم نخواهند دید و علیه»«ایشان کسی را یاری نخواهیم کرد. صلح مؤمنان یکی»«است، مؤمنی دور از مؤمنی دیگر، جز بر مساوات و عدالت»«در کارزار در راه خدا صلح نخواهد کرد. مؤمنان در»«خونهائی که از آنان در راه خدا ریخته میشود اولیای»«یکدیگرند. هر که مؤمنی را بیجهت بکشد و ثابت شود،»«کشته میشود مگر آنکه کسان مقتول رضایت دهند و همهی»«مؤمنان بر ضد او خواهند بود. هیچکس حق ندارد جنایتکاری»«را یاری کند. مرجع هر اختلافی خدا و محمد است. یهودیان»«هر گاه به جنگ آمدند با مؤمنان همخرجند. یهودیان بنیعوف»«با مؤمنان متحد و در حکم یک امتاند، یهودیان پیرو دین» [ صفحه 266] «خود و مسلمانان پیرو دین خویشند، بندگانشان نیز در حکم»«آنانند مگر آنکه ستم کند یا جرمی مرتکب شود که جز»«خود وی کسی را آزار ندهند. یهودیان بنینجار و بنیساعده»«و بنیثعلبه و... در حکم یهودیان بنیعوفند و با مؤمنان»«متحدند. بستگان یهود نیز همچنیناند. هیچکس جز با اجازه»«محمد از اینان استثنا نخواهد شد. هر کس خونی بریزد»«عقوبتش دامنگیر خودش شود مگر ستم دیده باشد...»«هیچکس در حق همپیمان خود بدی نکند، همه باید ستمدیده»«را یاری کنند. داخل یثرب برای امضاکنندگان این قرارداد»«منطقهی حرام است. همسایه هر کسی همچون خود اوست»«و بدزبانی و بدرفتار با وی روا نیست. قریش و یارانشان»«پناه داده نمیشوند، امضاکنندگان این قرارداد بر ضد کسی»«که بر یثرب بتازد همدست میشوند. اگر آنها را به صلح»«دعوت کنند بپذیرند و اگر آنها، به صلح دعوت کردند باید»«مؤمنان هر یک به سهم خود بپذیرند، مگر آنکس که دربارهی»«دین بجنگد. یهودان اوس و غلامانشان از حقوق امضاکنندگان»«این قرارداد برخوردارند و با آنها به نیکی رفتار شود، نیکی»«غیر از بدی است. هیچکس کاری جز برای خدا نمیکند، خدا»«با درستترین و بهترین بخش این قرارداد همداستان است.»«این قرارداد از هیچ مجرم و ستمکاری حمایت نمیکند. هر که»«مدینه را ترک گوید در امان است و هر که بماند در امان. مگر»«ظالم و مجرم و خدا پناه دهنده نیکوکاران و پرهیزکاران است.» [397] . [ صفحه 267] اکنون بنیاد حقوقی و سیاسی اجتماع مشخص شده است، اما وحدت یک جامعه را تنها ابعاد سیاسی آن تأمین نمیکند باید افراد، گروهها، طبقات را پیوندی معنوی و شیرازهای روحی به یکدیگر مرتبط سازد. شیوهی نبوغآمیز و درست محمد آن است که حتی انقلابیترین رسوم و نهادهای اجتماعی را بر سنن ریشهدار و کهن جامعهی خویش بنیاد مینهد و میکوشد تا طرحهای اصلاحی و انقلابیش را چنان تدوین کند که با سرشت جامعهاش سازگار باشد. آنچه بسیاری روشنفکران اروپائیمآب جامعههای افریقائی و آسیائی ندانستند و نمیدانند و تلاشهای دشوار چند نسل را تباه ساختند و میسازند. [398] .قویترین سنت اجتماعی عرب پیمان قبایلی است (حلف) و این تنها شیرازهی استواری است که قبایل گوناگون را به هم پیوند میدهد و وحدت میبخشد. یک فرد نیز که از قوم خویش دور میافتاد نمیتوانست زندگی کند. فرد ناچار برای امکان حیاتش در یک جامعه باید با طایفهای پیمان بندد. در مکه پیمان بدین شکل انجام میشد که طرفین به کعبه میرفتند و در برابر بتها یکی دستش را پیش میآورد و دیگری دستش را بر روی دست وی مینهاد و بتها را بر این پیمان شاهد میگرفتند و بدینگونه میان دو بیگانه، خویشاوندی استوار و نزدیک پدید میآمد و دو همپیمان در جامعهی قبایلی مسؤول حفظ حقوق یکدیگر و انباز زندگی خصوصی یکدیگر میشدند. [ صفحه 268] پیغمبر این سنت ریشهدار و نیرومند را میگیرد و بدان یک روح و معنی کاملا انقلابی میبخشد.رسم پیمان همچنان محفوظ میماند اما بجای پیمان قبایلی، پیمان اعتقادی و بجای دست دیگری، دست خدا بر روی دستها قرار میگیرد و سخن قرآن که امروز بدان یک معنی فلسفی و اخلاقی کلی میدهند به چنین سنت مشخص و مهم اجتماعی اشاره دارد که یدالله فوق ایدیهم و بدینگونه است که افراد، در جامعهای که با خدا پیمان بستهاند با یکدیگر همپیمان میشوند و برادر و رسم برادرخواندگی نیز که میان دو تن تعهدی بسیار حساس و مستحکم پدید میآورد بگونهای تازه و با روحی معنویتر و پاکتر تجدید میشود.میان انصار و مهاجران فاصلهی قومی و اجتماعی فراوان بود و یهودیان و منافقان برای درهم ریختن اتحاد جامعهی مدینه، امیدشان تنها به ایجاد اختلاف میان این دو جناح بود. در نخستین روزهای ورود به مدینه عقد پیمان برادری میان مسلمانان اعلام کرد. دستور داد هر مهاجری با یکی از انصار، پیمان برادری بندد. تنها استثنائی که در میان بود انتخاب برادر خویش بود و وی علی بن ابیطالب را به برادری برگزید با اینکه هر دو مهاجر بودند.اکنون زمینهی کار مساعد است، محمد توانسته است به سرعت مدینه را به شکل یک پایگاه اجتماعی و نظامی و مذهبی استواری درآورد.کار آغاز میشود، هدف استقرار یک رژیم سیاسی نیرومند بر اساس مکتب اسلام است در شبه جزیره، تا همانگونه که مدینه کانون قدرت معنوی و سیاسی جزیره شده است، جزیره پایگاهی برای توسعهی [ صفحه 269] نفوذ اسلام در سراسر جهان گردد.زندگی پرآشوب و پرتلاش محمد آغاز میشود، خبرگزاران، دستههای کوچک و بزرگ سپاه و هیئتهای تبلیغی و سفرای سیاسی پیاپی از دروازهی مدینه خارج میشوند و بازمیگردند.جنگها آغاز میشود! [ صفحه 270]
ده سال زندگی
سال اول هجرت
ماه هفتم - حمزه را با سی نفر بر سر کاروان قریش به ریاست ابوجهل و سیصد تن حامی کاروان، به لب دریا فرستاد که با میانجیگری مجدی بن عمرو جهنی جنگ رخ نداد.ماه هشتم - عبیدة بن حارث با شصت سوار مهاجر بر سر کاروانی به سرپرستی ابوسفیان و دویست شمشیرزن قریش فرستاد سعد بن ابیوقاص در این جنگ تیری بر آنها پرتاب کرد که نخستین تیری است که به نام اسلام از کمانی جسته است. [399] .ماه نهم - سعد بن ابیوقاص با هشت یا بیست و یا شصت مهاجر بر سر کاروانی رفت اما کاروان قبلا به سلامت گذشته بود.ماه دوازدهم - نخستین غزوه در ابواء [400] رخ داد (غزوه جنگهائی است که پیغمبر شخصا در آن حضور داشته، در برابر سریه که جنگهائی است بیحضور پیغمبر) در این ماه کار مدینه را به سعد بن عباده سپرد [ صفحه 271] و خود در پی قریش و بنیضمرة بن بکر تاخت با قریش برخورد نکرد ولی با بنیضمره پیمان بست.
سال دوم هجرت
غزوهی سفوان یا بدر اولی