- اشاره 1
- جهان در عصر بعثت 1
- دین در جهان معاصر 1
- عربستان... 1
- مقدمه 1
- جنگ قبایل 2
- مردم عربستان 2
- تعصب قبیلگی 2
- حکومت 2
- شبه جزیرهی عربستان 2
- طرد عضو قبیله 3
- بازارها و ادبیات عرب 3
- ماههای حرام 3
- زن و خانواده 3
- غارت 3
- سبعهی معلقه 4
- جنوب عربستان 4
- تجارت و پردهداری قریش 4
- ازلام 4
- دین عربستان 4
- حیره و غسان 5
- ایران... 5
- اشاره 5
- ذونواس و کشتار مسیحیان 5
- تسلط بیگانه 5
- خدا در تعالیم زردشت 6
- مذهب 6
- دین زردشتی 6
- حکومت 6
- اوستا و گاتاها 6
- کیش مانی 7
- مزدکیه یا درست دینان 7
- زروانیان 7
- شرک در خلقت 7
- عیسویان ایران 7
- طبقهی روحانیان 8
- ازدواج با محارم 8
- شاه و درباریان 8
- نظامات اجتماعی 8
- سازمان جامعه 8
- اشاره 9
- تعلیم و تربیت 9
- مذهب و علم و فلسفه 9
- حکومت 9
- امپراطوری روم شرقی... 9
- علوم و فنون 9
- تفکیک دین از قانون و حکومت 10
- بتپرستی و مسیحیت 10
- ماهیت عیسی مسیح 10
- یعقوبیه 10
- نسطوریان 10
- قانوننامهی یوستینیانوس 11
- برخی از تعالیم عهد جدید 11
- رابطهی کلیسا و امپراطور 11
- تمدن روم شرقی 11
- تجارت و صنعت 12
- طبقات 12
- دهقانان 12
- بردگان و کارگران 12
- زن و روابط جنسی 12
- فرانسه در قرن ششم 13
- تعلیم و تربیت 13
- ایتالیا در قرن ششم 13
- بریتانیا در قرن ششم 13
- سرنوشت مدارس یونان 13
- مصر 14
- امپراطوری روم شرقی در آستانهی سقوط 14
- اشاره 14
- سازمان اداری 14
- اوضاع اجتماعی 14
- اسپانیا در قرن ششم 14
- یهود... 15
- اشاره 15
- خصومت یهود و مسیحیان 15
- تورات 15
- یهود در قرن ششم میلادی 15
- هندوستان... 16
- مذهب 16
- حکومت 16
- تلمود 16
- هندوئیسم 16
- اشاره 16
- قانوننامهی مانو 17
- خدا 17
- مقررات اجتماعی 17
- بودیسم 17
- جینیسم 17
- تعلیم و تربیت 18
- ریاضت 18
- فلسفه 18
- چین کشور آسمانی... 18
- اشاره 18
- مذهب 19
- کنفوسیانیسم و سیر تاریخی آن 19
- دودمان تانگ 19
- حکومت 19
- مبدء و معاد 19
- آموزش و پرورش 20
- ژاپن... 20
- ساختمان اجتماع 20
- حکومت 20
- آئین زندگی 20
- فنون و هنرها 20
- مذهب 21
- بودیسم در ژاپن 21
- آفرینش 21
- خانواده و زن 21
- مقررات اجتماعی 21
- محمد یتیم 22
- اقمار یا مستعمرات چین و هند 22
- از ولادت تا بعثت 22
- تعلیم و تربیت و علوم و فنون 22
- امین امت 23
- زناشویی خدیجه 23
- خردسالی محمد 23
- حرف فجار 23
- حلف الفضول 23
- اصول اعتقادات 24
- از بعثت تا هجرت 24
- مسلمانان صدر اول 24
- رسول آفریدگان 24
- رژیم سرمایهداری به خطر میافتد 24
- مدینه آمادهی پذیرفتن اسلام میشود 25
- صحیفهی ملعونه 25
- پهلوانی دلیر به صف مسلمانان میپیوندد 25
- مردی جسور به اسلام میگرود 25
- هجرت به حبشه 25
- از هجرت تا وفات 26
- توطئهی دارالندوه 26
- سفر طائف 26
- مدینه آمادهی قبول اسلام میشود 26
- در قباء 27
- هجرت 27
- تعقیب آغاز شد 27
- اشاره 27
- ورود به شهر 27
- چند نکته با خواننده 27
- دومین خطبه 28
- مسجد 28
- سال اول هجرت 28
- سال دوم هجرت 28
- ده سال زندگی 28
- پیوندهای جدید 29
- مشکل یهود و غزوهی بنی قینقاع 29
- غزوهی بدر 29
- سال سوم هجرت 29
- سال پنجم هجرت 30
- سریهی ابوسلمة بن عبدالاسد 30
- غزوهی بدر دوم 30
- سال چهارم هجرت 30
- غزوهی احد 30
- سال هفتم هجرت 31
- غزوة خندق یا احزاب 31
- سال ششم هجرت 31
- پاسخ هرقل 32
- نامه به سران جهان 32
- سال هفتم هجرت 32
- غزوهی وادی القری 32
- صلح حدیبیه 32
- ازداج با میمونه 33
- به سوی مکه، عمرهی قضا 33
- سال هشتم هجرت 33
- سریههای پس از خیبر 33
- سریهی مؤته 34
- سریهی سلاسل 34
- فتح مکه 34
- غزوه حنین 34
- سال نهم هجرت 34
- محمد میمیرد 35
- روز ترویه 35
- اشاره 35
- آیندهی امت 35
- غزوهی تبوک 35
- گوشهای از اخلاق محمد 36
- در کفالت ابوطالب 36
- شبانی گوسفندان 36
- در کفالت عبدالمطلب 36
- در کودکی 36
- با خانواده 37
- در کار تجارت 37
- با بردگان 37
- نظافت 37
- با ستمدیدگان 37
- عبادت 38
- زهد و پارسائی 38
- حریم قانون 38
- ادب معاشرت 38
- بخشایش و گذشت 38
- احترام به افکار عمومی 39
- اسلام و سایر ادیان 39
- استقامت 39
- محمد در آئینهی اسلام 39
- اصالت فرد از نظر طبیعت بشری 40
- جهانبینی اسلامی 40
- تفاوت بیانات عرفانی اسلام با دیگران 40
- نتیجههای فاسد عرفان هندی 40
- طعن و جواب 40
- خاتمه این بحثها 41
- برتری اسلام در توحید 41
- اجمالی از سیر معنوی 41
- ولایت الهی 41
- برگردیم به روش اسلام 41
- بشارات انبیاء 42
- چهرههای نمایان تاریخ 42
- اسلام 42
- سیمای محمد 42
- نشانهها و علائمی که به مقصد رهبری میکند 43
- سرشت و سرنوشت 43
- زمینه سازی سرنوشت در مورد پیامبران 43
- پیامبری هم مشمول سرنوشت است 43
- آمادگی زمان و محیط 43
- مشخصاتی از بشارات 44
- بشارت ادریس نبی 44
- تفاوت بشارتهای مربوط به پیامبر اسلام با بشارات سایر پیامبران 44
- بشارات کتب و صحف انبیاء و مصلحین دربارهی پیامبر اسلام 44
- بشارتی از تورات یا عهد عتیق 44
- بشارت انجیل 45
- ختم نبوت 45
- بشارت حضرت داود نبی 45
- نبوت تبلیغی 45
- بشارت دیگری از تورات 45
- جبر تاریخ 46
- نیازمندیها 46
- مقتضیات زمان 46
- تحرک و انعطاف 46
- دین جاوید 46
- بینشهای نو 47
- اجتهاد 47
- انتقال وظیفه 47
- جامعیت، و به تعبیر خود قرآن وسطیت 47
- اسلام هرگز به شکل و صورت و ظاهر زندگی نپرداخته است 47
- پاورقی 48
- نسبیت اجتهاد 48
سرقت کردن جابر فهری (یا عامر بن کریز) در حوالی مدینه از نظر رابطهای که با قریش داشت یک تجاوز سیاسی تلقی شد. پیغمبر در تعقیب او تا سفوان (در ناحیهی بدر) رفت اما بر او دست نیافت. برخی این واقعه را غزوهی نخستین بدر خواندهاند.ماه چهارم - پیغمبر نامهای به عبدالله بن جحش داد و با هشت مهاجر [401] برای کسب اطلاع به سوی حجاز روانهاش کرد و گفت تا دو روز، نامه را نگشائی و آنگاه آن را بخوان و بر آن عمل کن. طبق دستور در نخله، میان طائف و مکه، بر سر راه قریش کمین کرده بودند که کاروانی گذشت و آنان را شناختند. این نخستین باری است که دستهای از مسلمان مسلح با دشمن برخورد میکنند. با اینکه ماه حرام بود، ترسیدند که کاروانیان، قریش را خبر کنند و اینان که مخفیانه به مرز دشمن وارد شدهاند به چنگ افتند. ناچار رئیس کاروان را با تیر زدند [402] و کالایش را با دو اسیر به مدینه آوردند. با اینکه اینان نخستین مجاهدانی بودند که با دشمن پیروزمندانه جنگیدهاند و کشتهاند و با غنیمت و اسیر بازگشتهاند اما نقض حرمت ماه حرام، مسلمانان را به خشم آورد و مدینه آنان را به سردی پذیرفت. یهودیان و قریش هیاهوی بسیار بپا کردند و درانداختند که محمد جنگ در ماه حرام را حلال کرده است. مسلمانان به قریش میگفتند که عبدالله پنداشته بود که ماه جمادیالاخر [ صفحه 272] است نه رجب. عبدالله و یارانش سخت هراسان بودند که خدا در کارشان چگونه خواهد نگریست. تا اینکه وحی از آنان به نیکی یاد کرد و ضمن تأیید این حکم که «قتال در ماه حرام کبیر» است به قریش پاسخ گفت که «ولی فتنه از آن اکبر است» [403] و کسانی که مردم را به جرم پرستش خدا در مکه که منطقه حرام است در زیر شکنجههای هولناک میکشند حق ندارند که عبدالله را سرزنش کنند.ماه ششم - قبله از بیتالمقدس به کعبه تغییر یافت.
غزوهی بدر
کاروان بزرگ قریش که محمد در عشیره بر سر راهش کمین کرده ولی از چنگش گریخته بود، از شام برمیگردد. پیغمبر سعید بن زید و طلحة بن عبیدالله را به کسب خبر و تفتیش فرستاد ولی منتظر خبر نماند و دستور حرکت داد. مسلمانان به قصد کاروان، پیاده و حتی بیسلاح و هر چند تن سوار بر یک شتر براه افتادند. سپاه مسلمانان سیصد و سیزده تن بود با هفتاد شتر، و بنابراین محمد با علی و مرثد بن ابیمرثد غنوی به نوبت بر تنها شتری که به آنان میرسید سوار میشدند.ابوسفیان نیز، جلوتر از کاروان به سرچشمهی بدر آمده بود، تا خبری بدست آورد و از امنیت راه مطمئن شود. در کنار آب مردی به وی گفت که دو سوار آنجا آمدند و پس از لحظهای بازگشتند. ابوسفیان از دانههای خرما در مدفوع شترهای دو سوار دریافت که خرمای یثرب است و بنابراین آن دو جاسوس محمد بودهاند. به سرعت برگشت و راه را از طرف ساحل دریا کج کرد و کاروان را دربرد. اکنون مسلمانان، بیطمع غنیمتی، تنها باید به جنگ نابرابری تن دهند. [ صفحه 273] لحظهی حساس یک آزمایش بزرگ برای اسلام فرا رسیده بود؛ چه خبر یافتند که کاروان را ابوسفیان دربرده و در عوض سپاه عظیمی از مکه به قصد مسلمانان بیرون آمده است! چه کنند؟ بجنگند؟ برگردند؟ چگونه دست خالی به مدینه بازگردند؟ یهودیها و منافقین چه خواهند گفت؟ کوششهای محمد که سبب قدرت در حوزهی مدینه شده بود چه خواهد شد؟ قریش از آن پس اسلام را به عنوان نیروئی خطرناک و جدی تلقی خواهد کرد؟ با سپاهی که به امید غنیمت نه به قصد جنگ بیرون آمدهاند، چگونه در برابر هزار سوار که برای یک جنگ اتفاقی بسیج شدهاند، باید جنگید؟ محمد به شور نشست ولی جز به جنگ نمیاندیشید و همه را به پیروزی قطعی بر دشمن، بیهیچ تردید نوید میداد.مسئلهی مهمی که پیغمبر را سخت به خود مشغول میداشت پیمان عقبه بود که طبق آن انصار تنها تعهد دفاع از جان محمد را کرده بودند و به همین علت هم تا کنون در سریهها و غزوهها تنها مهاجرین شرکت داشتند. آیا انصار که 263 تن در برابر 77 مهاجر هستند او را در حمله نیز یاری خواهند کرد؟مهاجرین از زبان ابوبکر و عمر و مقداد آمادگی خود را اعلام کردند و جمعیت ساکت شده بود. پیغمبر گفت «ای مردم با من شور کنید! نظرتان را بگوئید!» سعد بن معاذ انصاری قصد پیغمبر را دریافت و از جانب انصار آمادگی خود را اعلام داشت و گفت «ما به تو ایمان آوردهایم، پیمان بستهایم و با توایم. اگر این دریا را به ما بنمائی و در آن فرو روی ما نیز با تو در آن فروخواهیم رفت و یک مرد خلاف نخواهد کرد. ما در جنگ بردباریم و در دوستی راست گفتار. شاید خداوند آنچه را چشم تو در هوای دیدار آنست از ما به تو بنماید. ما را بر سعادت خدائی بران.» [ صفحه 274] پیغمبر بیدرنگ برخاست و دستور حرکت داد، چهرهاش از سرور گلگون شده بود. کاروان رفته بود و دو سپاه که نزدیک هم رسیده بودند در اقدام به جنگ مردد بودند. مردم عادی قریش معتقد بودند که اکنون چه حاجت به جنگ است؟ مخصوصا که ابوسفیان نوشته است بیجنگ بازگردید. در سپاه محمد نیز گروهی به جدل برخاستند که: ما به غنیمت آمدهایم نه به جنگ! قریش را ابوجهل - که جانش از کینه لبریز بود و به جهت بسیج چنین سپاهی که مکه هرگز به خود ندیده بود، تلاش فراوان کرده بود - متقاعد به جنگ کرد و مسلمانان را آیهی «و اذ یعدکم الله احدی الطائفتین انها لکم و تودون ان غیر ذات الشوکة تکون لکم و یرید الله ان یحق الحق بلکماته و یقطع دابر الکافرین» [404] کار بر جنگ قرار گرفت پیغمبر خود را به بدر رساند و کنار آب منزل کرد. حباب بن منذر که سرزمین را خوب میشناخت گفت «اینکه اینجا فرود آمدی، به وحی است و نمیتوان تغییری داد؟ یا رأی است و جنگ و فریب؟». پیغمبر گفت «رأی است و جنگ و فریب». حباب گفت «مردم را حرکت بده تا بر سر نزدیکترین آب به دشمن فرود آئیم، آنجا حوضی حفر کنیم و چاههای پشت سر را خراب سازیم تا ما آب داشته باشیم و دشمن نداشته باشد.» پیغمبر گفت «رأی تو صواب است.»سحرگاه جمعه نوزدهم ماه رمضان بود که جنگ آغاز شد سعد بن معاذ گفت «عدهای که ما در دوستی تو از آنان شدیدتر نیستیم با تو از مدینه نیامدهاند و اگر میدانستند که خواهی جنگید تخلف نمیکردند، خدا تو را بوسیلهی آنها حفظ خواهد کرد و آنان صلاح تو را کار خواهند بست و با تو به جهاد برخواهند خاست، تو در پشت جبهه بمان که هرگاه شکست [ صفحه 275] خوردیم خود را به آنان برسانی.سایبانی برای پیغمبر برپا کردند و ابوبکر در کنارش ایستاد. محمد دستور داد پیش از فرمان، به حمله نپردازند، و خود با نیزهای که به دست داشت، به رهبری سپاه و انتظام صفوف و ادارهی صحنه مشغول بود. در این بین سواد بن غزیه را که از صف کنار بود، دید، نیزهای به شکمش زد و گفت درست بایست. سواد به اعتراض گفت «ای رسول خدا شکمم را به درد آوردی، و خدا تو را برای حق و عدل برانگیخته است.»پیغمبر پیراهن خود را بالا زد و گفت «مرا قصاص کن.» از هیجان بیقرار شد و همچنانکه محمد در آن بحبوحهی سختترین جنگها، که سرنوشت او و رسالت او و یارانش تعیین میشد او را به قصاص خواند و مرد به جای قصاص بوسه زد. دو تن از مسلمانان به تیر کشته شدند و پیغمبر فریاد زد «هر که امروز بجنگد و صبر کند، پیش تازد و عقب ننشیند، خداوند او را به بهشت درآورد.» عمیر بن حمام که دستش پر خرما بود و میخورد گفت «به به، میان من و بهشت جز اینکه مرا بکشند فاصلهای نیست» خرماها را ریخت و خود را به صف دشمن افکند و جنگید تا کشته شد. عوف بن حارث که به جوش آمده بود گفت «ای رسول خدا، خدا را از چه کار بندهاش خنده میگیرد؟» گفت «از اینکه، بیزره چنگالش را در دشمن فرو برد» عوف زرهش را به سوئی انداخت و در قلب دشمن گم شد.ناگهان اسود مخزومی که مردی شریر بود از سپاه قریش بیرون جست و در حالیکه به سرعت به سوی سپاه محمد میآمد فریاد کرد «من با خدای خود عهد کردهام که از حوض اینها بیاشامم یا آن را خراب کنم و یا کنار آن بمیرم». حمزه، فرزند رشید عبدالمطلب بر او تاخت و بیدرنگ ساقش را به شمشیر قطع کرد و در حوض انداخت و با شمشیر دیگری [ صفحه 276] خاموشش کرد. جنگ تن به تن رسما آغاز شد، عتبة بن ربیعه که در آغاز از مخالفان جنگ بود در حالیکه برادرش شیبه و پسرش ولید در دو طرفش قرار گرفته بودند به مبارزه (جنگ تن به تن) آمد. از این سو چند جوان مسلمان از انصار، از جمله دو پسر حارث با مادرشان، عفراء پیش تاختند. عتبه با تحقیر پرسید شما چه کارهاید؟ گفتند گروهی از انصار فریاد زد ای محمد کسانی را از خویشان خودمان بیرون بفرست که با ما همشأن باشند. محمد گفت عبیدة بن حارث برخیز! حمزه برخیز! علی برخیز! عتبه فریاد زد کیستند؟ گفتند عبیده فرزند حارث، حمزه فرزند عبدالمطلب، علی فرزند ابوطالب. با غرور گفت آری همشأنهای بزرگمنش! عبیده که بزرگتر بود با عتبه درآویخت حمزه با برادر وی شیبه و علی با ولید. حمزه و علی به دو حریف مهلت ندادند اما عبیده همچنان با هماوردش میکوشید که علی و حمزه به همرزم سالخوردهشان که سخت مجروح شده بود دو ضربهی شمشیر وام دادند و سپس او را که به حالت نزع افتاده بود برداشتند و نزدیک پیغمبر بر زمین گذاشتند. عبیده از پیغمبر پرسید «ای رسول خدا، آیا من شهید نیستم؟» پیغمبر گفت چرا. گفت اگر ابوطالب زنده میبود میدانست که من به آنچه او دربارهی خود میگفت شایستهتر بودم.و نسلمه حتی نصرع حوله و نذهل عن ابنائنا و الحلائلمحمد با سخنان آتشین و حرکاتی که از مهارت و قدرت خارقالعادهی وی در رهبری و فرماندهی نظامی حکایت میکرد، چنان یاران اندک خویش را در برابر سپاه مجهزی که در شماره سه برابر آنان بود، به جوش میآورد که چیزی که دربارهی آن نمیاندیشیدند حیات بود. سپاه دشمن جز برتری در عده و عده، از نظر حضور چهرههای مشهور و شخصیتهای [ صفحه 277] بزرگ و مقتدر اشراف عرب نیز بر ارتش محمد، تفوق غیرقابل قیاسی داشت. صلابت و عظمت این رجال را محمد با آیات آتشین جهاد که خون مسلمانان را به جوش میآورد و به توده، شخصیت و نیرو و عظمت میبخشید در چشم آنان خوار میکرد.مجاهدان در قلب هزار شمشیرزن قریش فرو رفته بودند و لبهی تیز حملهشان متوجه رجال و اشراف قریش و به تعبیر پیغمبر جگرگوشههای مکه بود. زیرا پیغمبر دستور داده بود که مردم عادی را در سپاه دشمن نادیده انگارند که «یا به اکراه آمدهاند یا آلت دست قریش شدهاند». در این میان بلال - مؤذن رسول - از دیگران بیشتر کر و فر داشت، گوئی روز روز اوست. این بردهی سیاه حبشی، اکنون خود را مجاهد آزادی مییافت، که همگام با یاران همفکرش در برابر همهی اربابان و بخصوص خواجهی پلیدش ایستاده است. جنگ بدر برای سران مهاجرین یک جنگ اعتقادی است. اما برای بلال، علاوه بر آن، جنگی انتقامی و آزادیبخش نیز هست. جنگ آزادی علیه بردهداری و اسارت انسان است. توحید بلال، تنها یک توحید فکری و فلسفی مجرد نیست. آن را با همهی گوشت و پوستش حس میکند. شعار بدر «احد احد» است و این اشعار بلال بوده در زیر شکنجههای ابوجهل و بلال از هم آغاز در کمین امیة بن خلف (ارباب سابقش) بود و فریاد میزد «امیه سردستهی کفر است، رهایش نکنید). عبدالرحمن بن عوف که با امیه در مکه دوست بود او را به عنوان اسیر در پناه گرفت اما بلال چندان تلاش کرد تا امیه و پسرش را بکشتن داد.سران قریش یکایک به شمشیر مسلمانانی که آیات پیاپی جهاد و گفتار و کردار خاص محمد آنان را نیروی خارقالعاده بخشیده بود، بر زمین میریختند و به سرعت تعادل قوا به سود مسلمانان برهم میخورد. [ صفحه 278] برخاستن طوفان و کشته شدن ابوجهل [405] و نیز شور و هجوم شدید و هر آن شدیدتر مسلمانان، قریش را نومید میکرد و بالاخره فرار قریش آغاز شد و مسلمانان در پی آنان ریختند.پیغمبر دستور داد که از کشتن تودهی مردم عادی و نیز بنیهاشم خصوصا عباس و ابوالبختری، خودداری کنند. ابوحذیفه یار معروف پیغمبر به خشم آمد و گفت «ما پدرانمان و پسرانمان و برادرانمان و خویشاوندانمان را بکشیم و عباس را رها کنیم؟ به خدا قسم اگر او را ببینم شمشیرم را بر رویش میزنم و در گوشتش فرو میبرم».پیغمبر سخن او را نشنیده گرفت و هرگز برو نیاورد. ابوحذیفه بعدها که دریافت این سفارش نه به خاطر خویشاوندی، بلکه به جهت همدردی بنیهاشم در سیزده سال اختناق و شکنجهی مکه و همگامی آنان با مسلمانان در شعب ابوطالب و حمایت از پیغمبر در برابر قریش بوده است، از سخن خود سخت پشیمان شد و همواره میگفت «من از این سخن بر خود ایمن نیستم مگر اینکه کفارهی آن را با شهادت بپردازم.» وی در یمامه به آرزوی خویش رسید.صحنهی پیکار آرام گردید. پیغبر اسیران را میان اصحاب تقسیم کرد و توصیه نمود که با آنان به نیکی رفتار شود. بر سر تقسیم غنائم هم که اختلاف افتاد، پیغمبر همه را گرفت و میان تمام کسانی که مستقیما یا غیر مستقیم در جنگ و نیز کسانی که به مأموریتی در شهر مانده بودند تقسیم کرد.در برگشتن، پیغمبر به جوانان اشرافزادهای میاندیشید که در مکه مسلمان شده بودند و پس از دستور هجرت، پدرانشان آنان را در [ صفحه 279] خانه زندانی کردند و از پیروی محمد بازشان داشتند. اینان نیز که جوانان روشنفکر ولی ضعیف و کمشخصیت و محافظهکار بودند، علیرغم ایمان قلبیشان به رنگ جامعه درآمدند و نه تنها از مبارزه دست کشیدند، بلکه همراه پدرانشان به بدر نیز آمدند و اکنون این جوانان در همان چاهی مدفونند که سران ارتجاع و جهل. پیغمبر از سرنوشت شوم اینان اندوهگین بود و این آیه او را پاسخ گفت:ان للذین توفیهم الملائکة ظالمی انفسهم، قالوا فیم کنتم قالو کنا مستضعفین فی الارض قالو الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها فاولئک مأویهم جهنم و ساءت مصیرا [406] .سپاه به اثیل رسید، اسیران را از برابر محمد گذراندند. ناگهان نضر بن حارث را دید، کسی که در سیزده سال مکه از هیچ پستی و رذالتی دریغ نکرده بود. نگاهی به او افکند که دانست نگاه مرگ است و رهائی نخواهد یافت. از مصعب بن عمیر که با او همپیمان بود، خواست که او را شفاعت کند. مصعب گفت «آن پیمانها را اسلام درهم ریخته است» و سپس جنایات و شکنجههائی را که کرده بود به یادش آورد. مقداد که نضر در تقسیم اسرا به وی رسیده بود، و امید فراوان به اقوام ثروتمند نضر بسته بود، با اعتراض گفت «این اسیر من است». پیغمبر گفت: خدایا مقداد را با فضل خود از او بینیاز کن.پسر ابوسفیان با سعد بن نعمان که در مکه به دست ابوسفیان گرفتار شده بود بین مدینه و مکه مبادله شد. ابوالعاص، داماد پیغمبر (شوهر زینب) نیز جزو اسرا بود. زینب گردنبندی را که مادرش خدیجه به وی داده [ صفحه 280] بود، فرستاد تا با آن شوهرش را آزاد کنند. چون چشم محمد به گردنبند افتاد، به شدت متأثر شد و به یارانش گفت «اگر میخواهید اسیرش را برایش رها کنید و مالش را به او پس دهید!» و چنین کردند. در برابر، پیغمبر از ابوالعاص خواست که زینب - دخترش - را به مدینه بفرستد، و او با همهی محبتی که به زنش داشت، قبول کرد. بعدها ابوالعاص به مدینه بازگشت و اسلام آورد. سپاه مسلمانان برای نخستین بار از دشوارترین نبردها بازمیگشت، سرشار از پیروزی و غرور؛ غرور؟! اما این صفت زشتی است که اسلام با آن سخت مبارزه کرده بود. این آیه: و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی نازل شد و چه بجا، آنهم خطاب به شخص پیغمبر تا دیگران عمیقتر آن را احساس کنند.ترور پیغمبر - صفوان بن امیه برادر خلف که در بدر کشته شد عمیر بن وهب را که از اراذل مکه بود برای ترور محمد به مدینه فرستاد، ولی نقشهاش برملا شد و به اسلام گروید و در مکه گروهی را به اسلام کشاند.
مشکل یهود و غزوهی بنی قینقاع
محمد میداند که مکه پس از بدر، تنها به عزاداری نخواهد پرداخت و جنگ انتقامی آینده، دشوارتر و پیچیدهتر خواهد بود. از این رو باید همهی عوامل خطر را از میان برد و زمینهی دفاعی و سیاسی را قوی کرد. یهود که در دشمنی و تزویر از هیچ جنایتی، دریغ نمیکرد، در شهر و حومهی مدینه پراکنده بود، و احتمالا، به اصطلاح معروف فرانکو، نقش ستون پنجم قریش را در حملهی مسلم آینده بازی خواهد کرد و از پشت به اسلام خنجر خواهد زد و باید برای آن راه حلی جست.یهودیان که فتح بدر بر آنان سخت گران آمده بود، خود زمینه را برای محمد مساعد کردند و بر خلاف پیمان به بدگوئی و دشنام به خدا [ صفحه 281] و محمد و دین او پرداختند. از جمله سه تن شاعر بودند، که پس از آنکه در قصاید هجویهشان به نوامیس مسلمانان اهانت کردند، به دست نزدیکان خود و به خواست محمد کشته شدند و چون قاتلان این هر سه از خاندان خود آنان بودند طبق رسوم قبایلی، کسی متهم نشد و بنابراین، نقض قانون موجود میان مسلمانان و یهودیان مدینه تلقی نگردید.دیری نگذشت که زنی مسلمان را یهودیان، در بازار خود جلوی دکان زرگری که میخواست زیوری برای خود بخرد، در حالیکه نشسته بود بیآنکه متوجه شود دامنش را به پشتش سنجاق کردند. چون زن بلند شد احساس کرد که دامن چادرش نمیافتد و جامههایش از زیر آن پیداست. به شدت فریاد برآورد و مسلمانان را به یاری طلبید. مسلمانی جوان، یهودییی را که چنین کاری کرده بود کشت و خود به دست آنان کشته شد. مدینه یکپارچه برآشفت، محمد دخالت کرد.اکنون یهود بنیقینقاع، برای نخستین بار، پیمان خویش را نقض کردهاند و با حوادثی که رخ داده است، سکوت محمد در برابر چنین وضعی به معنی اعتراف رسمی به شکست است. پیغمبر دستور محاصره داد و پانزده روز بنیقینقاع در خانههاشان محبوس ماندند. با وساطت یا سماجت عبدالله بن ابی، محمد آنان را بخشید و دستور داد تا دستهجمعی مدینه را ترک گویند.
سال سوم هجرت
سرکوبی یهودیان
پیغمبر تصمیم گرفته بود خطر یهود را برای همیشه از میان برکند. دستور داد هر که را از سران موذی یهودی ببینند بکشند. این قتلهای پی در پی و بخصوص سرنوشت بنیقینقاع سبب شد یهودیان که با گستاخی قرارداد شرافتمندانهی پیش را نقض کرده [ صفحه 282] بودند به قرارداد خفتآوری تن دهند.
پیوندهای جدید
محمد در همان حال که زمینه را از نظر خارجی برای مقابله با خطر حملهی انتقامی قریش آماده میکرد، از نظر داخلی با پیوندهای زناشوئی نوینی که استوارترین پیوندهای اجتماعی آن روزگار بود، روابط خویش را با یاران با نفوذش مستحکمتر میساخت.