- اشاره 1
- جهان در عصر بعثت 1
- دین در جهان معاصر 1
- عربستان... 1
- مقدمه 1
- تعصب قبیلگی 2
- جنگ قبایل 2
- مردم عربستان 2
- شبه جزیرهی عربستان 2
- حکومت 2
- طرد عضو قبیله 3
- بازارها و ادبیات عرب 3
- ماههای حرام 3
- زن و خانواده 3
- غارت 3
- سبعهی معلقه 4
- جنوب عربستان 4
- تجارت و پردهداری قریش 4
- ازلام 4
- دین عربستان 4
- حیره و غسان 5
- ایران... 5
- ذونواس و کشتار مسیحیان 5
- تسلط بیگانه 5
- اشاره 5
- حکومت 6
- خدا در تعالیم زردشت 6
- دین زردشتی 6
- مذهب 6
- اوستا و گاتاها 6
- کیش مانی 7
- مزدکیه یا درست دینان 7
- زروانیان 7
- عیسویان ایران 7
- شرک در خلقت 7
- طبقهی روحانیان 8
- شاه و درباریان 8
- ازدواج با محارم 8
- سازمان جامعه 8
- نظامات اجتماعی 8
- اشاره 9
- تعلیم و تربیت 9
- علوم و فنون 9
- مذهب و علم و فلسفه 9
- حکومت 9
- امپراطوری روم شرقی... 9
- بتپرستی و مسیحیت 10
- تفکیک دین از قانون و حکومت 10
- ماهیت عیسی مسیح 10
- نسطوریان 10
- یعقوبیه 10
- قانوننامهی یوستینیانوس 11
- تمدن روم شرقی 11
- برخی از تعالیم عهد جدید 11
- رابطهی کلیسا و امپراطور 11
- تجارت و صنعت 12
- طبقات 12
- بردگان و کارگران 12
- زن و روابط جنسی 12
- دهقانان 12
- فرانسه در قرن ششم 13
- ایتالیا در قرن ششم 13
- بریتانیا در قرن ششم 13
- سرنوشت مدارس یونان 13
- تعلیم و تربیت 13
- امپراطوری روم شرقی در آستانهی سقوط 14
- مصر 14
- سازمان اداری 14
- اوضاع اجتماعی 14
- اشاره 14
- اسپانیا در قرن ششم 14
- یهود... 15
- اشاره 15
- تورات 15
- یهود در قرن ششم میلادی 15
- خصومت یهود و مسیحیان 15
- حکومت 16
- هندوستان... 16
- اشاره 16
- تلمود 16
- هندوئیسم 16
- مذهب 16
- بودیسم 17
- قانوننامهی مانو 17
- مقررات اجتماعی 17
- خدا 17
- جینیسم 17
- ریاضت 18
- تعلیم و تربیت 18
- چین کشور آسمانی... 18
- اشاره 18
- فلسفه 18
- کنفوسیانیسم و سیر تاریخی آن 19
- مذهب 19
- دودمان تانگ 19
- مبدء و معاد 19
- حکومت 19
- ساختمان اجتماع 20
- آموزش و پرورش 20
- آئین زندگی 20
- فنون و هنرها 20
- ژاپن... 20
- حکومت 20
- خانواده و زن 21
- مقررات اجتماعی 21
- مذهب 21
- بودیسم در ژاپن 21
- آفرینش 21
- اقمار یا مستعمرات چین و هند 22
- از ولادت تا بعثت 22
- تعلیم و تربیت و علوم و فنون 22
- محمد یتیم 22
- امین امت 23
- خردسالی محمد 23
- حرف فجار 23
- حلف الفضول 23
- زناشویی خدیجه 23
- اصول اعتقادات 24
- از بعثت تا هجرت 24
- مسلمانان صدر اول 24
- رژیم سرمایهداری به خطر میافتد 24
- رسول آفریدگان 24
- صحیفهی ملعونه 25
- هجرت به حبشه 25
- پهلوانی دلیر به صف مسلمانان میپیوندد 25
- مدینه آمادهی پذیرفتن اسلام میشود 25
- مردی جسور به اسلام میگرود 25
- سفر طائف 26
- توطئهی دارالندوه 26
- از هجرت تا وفات 26
- مدینه آمادهی قبول اسلام میشود 26
- در قباء 27
- ورود به شهر 27
- چند نکته با خواننده 27
- هجرت 27
- اشاره 27
- تعقیب آغاز شد 27
- دومین خطبه 28
- سال دوم هجرت 28
- ده سال زندگی 28
- سال اول هجرت 28
- مسجد 28
- پیوندهای جدید 29
- مشکل یهود و غزوهی بنی قینقاع 29
- سال سوم هجرت 29
- غزوهی بدر 29
- سال چهارم هجرت 30
- سریهی ابوسلمة بن عبدالاسد 30
- سال پنجم هجرت 30
- غزوهی بدر دوم 30
- غزوهی احد 30
- سال هفتم هجرت 31
- سال ششم هجرت 31
- غزوة خندق یا احزاب 31
- پاسخ هرقل 32
- صلح حدیبیه 32
- نامه به سران جهان 32
- سال هفتم هجرت 32
- غزوهی وادی القری 32
- ازداج با میمونه 33
- سال هشتم هجرت 33
- به سوی مکه، عمرهی قضا 33
- سریههای پس از خیبر 33
- فتح مکه 34
- سریهی سلاسل 34
- سریهی مؤته 34
- سال نهم هجرت 34
- غزوه حنین 34
- روز ترویه 35
- آیندهی امت 35
- محمد میمیرد 35
- غزوهی تبوک 35
- اشاره 35
- شبانی گوسفندان 36
- در کفالت ابوطالب 36
- گوشهای از اخلاق محمد 36
- در کودکی 36
- در کفالت عبدالمطلب 36
- با بردگان 37
- نظافت 37
- با خانواده 37
- در کار تجارت 37
- با ستمدیدگان 37
- عبادت 38
- زهد و پارسائی 38
- بخشایش و گذشت 38
- حریم قانون 38
- ادب معاشرت 38
- احترام به افکار عمومی 39
- استقامت 39
- اسلام و سایر ادیان 39
- محمد در آئینهی اسلام 39
- اصالت فرد از نظر طبیعت بشری 40
- طعن و جواب 40
- جهانبینی اسلامی 40
- نتیجههای فاسد عرفان هندی 40
- تفاوت بیانات عرفانی اسلام با دیگران 40
- خاتمه این بحثها 41
- برتری اسلام در توحید 41
- اجمالی از سیر معنوی 41
- ولایت الهی 41
- برگردیم به روش اسلام 41
- بشارات انبیاء 42
- چهرههای نمایان تاریخ 42
- اسلام 42
- سیمای محمد 42
- سرشت و سرنوشت 43
- نشانهها و علائمی که به مقصد رهبری میکند 43
- زمینه سازی سرنوشت در مورد پیامبران 43
- پیامبری هم مشمول سرنوشت است 43
- آمادگی زمان و محیط 43
- بشارت ادریس نبی 44
- بشارات کتب و صحف انبیاء و مصلحین دربارهی پیامبر اسلام 44
- بشارتی از تورات یا عهد عتیق 44
- مشخصاتی از بشارات 44
- تفاوت بشارتهای مربوط به پیامبر اسلام با بشارات سایر پیامبران 44
- ختم نبوت 45
- بشارت انجیل 45
- بشارت حضرت داود نبی 45
- بشارت دیگری از تورات 45
- نبوت تبلیغی 45
- جبر تاریخ 46
- تحرک و انعطاف 46
- نیازمندیها 46
- مقتضیات زمان 46
- دین جاوید 46
- بینشهای نو 47
- انتقال وظیفه 47
- اجتهاد 47
- جامعیت، و به تعبیر خود قرآن وسطیت 47
- اسلام هرگز به شکل و صورت و ظاهر زندگی نپرداخته است 47
- پاورقی 48
- نسبیت اجتهاد 48
سریهی مؤته
از کوششهای نظامی پیغمبر برمیآید که وی به شمال توجه فراوان دارد. اکنون که نفوذ سیاسی و معنوی اسلام به مرزهای شمال نزدیک شده است، بدیهی است که مرزهای جغرافیائی و نژادی پیغمبر را متوقف نخواهد کرد.درست است که مکه همواره او را به جنوب مشغول میدارد اما، جز این نقطه در جنوب عربستان تا یمن مجموعههای انسانی باارزشی که از نظر نشر اسلام اهمیتی داشته باشد وجود ندارد. مغرب مدینه هم دریای احمر است و سپس افریقا و بسط نفوذ اسلام از این سو فعلا به دشواریهای بسیارش نمیارزد. بر عکس، در شمال و مشرق، بزرگترین تمدنهای جهان آن روز قرار دارند، که هم از نظر سیاسی و نظامی و هم از نظر مذهبی و فرهنگی و مدنی عظیمترین جامعههای انسانی بشمار میآیند و بنابراین، پیغمبر خواه و ناخواه پس از فراغت از مسائل داخلی به این دو خواهد اندیشید. و اکنون هنگام آن فرا رسیده است. اما از این دو، روم از نظر جغرافیائی به مدینه نزدیکتر است، ثانیا روم سرزمین مسیحیت است، دینی که با اسلام آشنائیها و همآهنگیها و مشترکات بسیار دارد و زبان اسلام را خوب میفهمد. از اینجاست که میبینیم، پیغمبر هنوز مکه را فتح نکرده است به سراغ روم میرود.پیغمبر گروهی به ریاست حارث بن عمیر، به سفارت نزد شرحبیل غسانی پادشاه بصری فرستاد. پادشاه، آنان را کشت و پیغمبر بیدرنگ دست بکار شد تا برای نخستین بار ضرب دستی به عمال امپراطور نشان دهد و نیروی اسلام را از مرزهای عرب فراتر برد و در جمادیالاولی سه [ صفحه 305] هزار تن را به جنگ شمال بسیج کرد و زید بن حارثه را به فرماندهی سپاه برگزید و گفت اگر زید کشته شد، جعفر بن ابیطالب و اگر جعفر کشته شد، عبدالله بن رواحه و اگر عبدالله کشته شد، هر که را سپاه برگزید فرماندهی را بدست گیرد.کاری بزرگ در پیش بود، مردم برای وداع از بزرگترین سپاهی که تا کنون از مدینه برخاسته است، بیرون میآمدند و در لشکرگاه با آنان وداع میکردند و درود میفرستادند. پیغمبر سفارش کرد که زنان و کودکان و نابینایان را نکشید، خانهها را خراب نکنید و درختان را نبرد؛ سپس دعا کرد و برگشت.سپاه به شام رسید و در معان منزل کرد. خبر یافت که هرقل (یا برادرش تئودور) با صد هزار سپاهی رومی همراه با صد هزار عرب در مآب آمادهی پیکار است. سپاه اندک مدینه خود را باخت. دو شبانه روز در معان ماند و میاندیشید چه کند؟ اگر بگریزد، چگونه به مدینه درآید؟ اگر از مرگ نهراسد و به شهادت پشت نکند، آیا نابودی سه هزار مجاهد که همهی نیروی اسلام را در این جهان تشکیل میدهد، خدا را خشنود خواهد کرد؟تردید و ترس بر همه چیره شده بود. پیشنهاد شد که به پیغمبر بنویسند، عبدالله بن رواحه مرد شعر و شمشیر برخاست و با سخنانی که زیبائی و فصاحت شعر را داشت و توانائی و حرارت ایمان را، به مجاهدان خطاب کرد «ای قوم! آنچه را اکنون بد میشمارید همانست که به خاطر آن بیرون آمدهاید و آن طلب شهادت است، ما با دشمن به عدد و قدرت و کثرت نمیجنگیم، بلکه بر نیروی این دین میجنگیم که خداوند ما را بدان گرامی داشته است، بروید که یکی از دو سرانجام نیک خواهد بود، پیروزی یا [ صفحه 306] شهادت.» سخن عبدالله چنان کارگر افتاد که بیدرنگ به پیکار برخاستند و عبدالله با تازیانهی شعر که پیاپی بر روحها مینواخت تردید و سستی و هراس را از دلها میریخت و مسلمانان را بر مرگ دلیر میساخت. دو سپاه در قریهای بنام مؤته موضع گرفتند. زید بن حارثه پرچم پیغمبر را به اهتزاز آورده خود را چون صاعقه بر انبوه دشمن زد و در پی او مجاهدان هر یک چون شهابی در سیاهی بیکرانهی سپاه فرو رفتند و در یک لحظه مسلمانان همچون باران تیر در قلب دویست هزار رومی و عرب گم شدند و سپاه انبوه دشمن به هم برآمد.مسلمانان که همه در تلاش «بهتر مردن» بودند قهرمانیهای شگفتانگیز میکردند. زید بن حارثه فرماندهی دلیر سپاه در زیر ضربههای بیامان نیزهها، له شد و پرچم پیغمبر را از دست داد؛ ناگهان جعفر بن ابیطالب همچون بازی فرود آمد و پرچم را بدست گرفت و پیش تاخت. دشمن از هر سو پرچمدار جدید را در میان گرفت. جعفر که خود را در چنگ مرگ مییافت برای اینکه اسبش به دست دشمن نیفتد فرو پرید و آن را پی کرد و پیاده جنگ را ادامه داد. دشمن میکوشید پرچم را فرود آورد. دست راست جعفر افتاد، شمشیر را انداخت و با مهارت حیرتانگیزی پرچم را به دست چپ برگرفت، دست چپش را نیز بریدند، پرچم را به دو بازو نگهداشت. جعفر از میان شقه شد و عبدالله بن رواحه پرچم را برگرفت و همچون باد به سویی دیگر تاخت. مسلمانان در زیر داس بیرحم مرگ درو میشدند. عبدالله به اندیشه فرو رفت: «چه سود؟ بهتر نیست خود را به کناری کشیم و این چنین بیهیچ امید پیروزی نمیریم». از اسبش فرود آمد. پسرعمویش استخوانی را که اندک گوشتی بر آن بود به وی داد و گفت «بخور تا جان بگیری.» آن را گرفت و دندان زد [ صفحه 307] ناگهان صدای درهم شکستن شمشیری او را به خود آورد و به خشم بر سر خویش فریاد کرد «تو زندهای!» سپس همچون تیر در قلب دشمن فرورفت و قهرمانانه جنگید تا کشته شد.خالد بن ولید قهرمان نامی عرب که به تازگی اسلام آورده بود، پرچم را به پیشنهاد و رأی سپاهیان بدست گرفت. خالد که جنگ را بیثمر دید در انتظار شب به زد و خوردهای محتاطانه دست زد و شب که دو سپاه آرام گرفت، گروه بسیاری از سپاهیانش را به عقب لشکرگاه فرستاد تا سحرگاه فردا با هیاهوی بسیار به سپاه بپیوندند. صبح رومیان یقین کردند که نیروی امدادی عظیمی از مدینه رسیده است، چون قدرت شمشیر مسلمانان و ضرب شست آنان را دیده بودند، در جنگ تردید کردند و به حمله نپرداختند و در انتظار حملهی مسلمانان ماندند و آنگاه که دیدند خالد قصد حمله ندارد، عملا جنگ متارکه شد. خالد راه مدینه را پیش گرفت و با این تدبیر مسلمانان را از چنگ دویست هزار جنگجوی دشمن به سلامت نجات داد. پیغمبر از آنچه برای مسلمانان پیش آمد و بخصوص از مرگ جعفر سخت اندوهگین شد. مسلمانان هرگز پیغمبر را این چنین بیتاب ندیده بودند. او در زندگی پرحادثهاش کم گریسته بود و مسلمانان از گریههای پیغمبر در شگفت شده بودند.سپاه به مدینه وارد شد، مردم سخت برآشفته و خشمگین بودند و سپاه، گرفته و خاموش. مردم پیش دویدند خاک برمیداشتند و به خشم بر چهرهی سپاهیان میپاشیدند و فریاد میکردند «ای فراریان، از راه خدا فرار میکنید؟» سپاهیان افسرده و شرمزده به خانههای خود رفتند و از ترس مردم تا مدتی خانهنشین شدند و حتی به نماز نیامدند.
سریهی سلاسل
روح حماسی لشکری که خود را غرق در پیروزیهای [ صفحه 308] پیاپی میدید آسیب یافته بود. توده ایمان بزرگ و استوار خویش را به مجاهدان از دست داده بود. در خارج نیز بازگشت بیثمر خالد، شکست تلقی میشد چون مسئلهی «عقبنشینی پیروزمندانه» را که ابتکار خالد نمونهی بارز آن است به درستی نمیفهمیدند. قبائل همپیمان یا همکیش با مسلمانان سخت خود را باخته بودند و دشمنان بر آنان دلیر شده بودند.اکنون باید برای جبران اثر نامطلوبی که ماجرای مؤته بر روحها گذاشته است نمایشی از قدرت داد و محمد بیدرنگ در جمادیالآخر دست به یک تهاجم میزند. چند هفته پس از بازگشت خالد، عمروعاص را با سیصد تن به سراغ بنیقضاعه که برای حمله به مدینه توطئه میکردند میفرستد. مادر عمروعاص از همین قضاعیهاست و پیغمبر با انتخاب عمروعاص میخواهد دشمن را بر سر آشتی آورد و یا در صفوف آنان اختلاف اندازد و یا احتمالا از نیروی آنان برای حرکت به شام و جبران شکست مؤته استفاده کند. عمروعاص پیروزمندانه بازگشت.
فتح مکه
پیغمبر میداند که اکنون مکه به سادگی تسلیم میشود و احتمال مقاومتی جدی و خونین نمیرود و قریش گرچه هنوز روحا تسلیم او نیستند اما او را تحمل خواهند کرد و بنابراین هنگام آن فرارسیده است که به آرزوی بزرگ خویش که تسلط بر مکه و نجات کعبه و بخصوص درهم شکستن بتهائی است که بیست سال است با آنها مبارزه میکند جامهی عمل بپوشاند و بزرگترین پایگاه شرک را در میان قوم خود برچیند.تنها مانعی که در پیش است، پیمان حدیبیه است و محمد به پیمان خود سخت پایبند است و تا قرارداد از جانب قریش نقض نشود، نمیتواند بر مکه حمله برد و از او شایسته نیست که ولو به قیمت فتح مکه پیمان خویش را بشکند. [ صفحه 309] اما تاریخ هرگاه که پیروزی فردی یا مکتبی را اراده میکند، از پیش، همهی موانع را از سر راهش برمیدارد و همهی وسایل را برایش فراهم میآورد و دشمن را نیز کورکورانه وامیدارد تا با دست خویش راه را برای وی هموار سازد. پیغمبر در مسجد نشسته بود که ناگهان عمرو بن سالم خزاعی سراسیمه از راه رسید، با وضع پریشان و رقتآوری در برابر پیغمبر ایستاد و خطاب به وی نقض قرارداد را خبر داد.پیغمبر دستور بسیج داد و سپاهی گران که تا آن روز مدینه به چشم ندیده بود فراهم شد. سپاه آماده حرکت که شد، پیغمبر قصد مکه را اعلام کرد.سپاه همچون پرندگان مهاجر به سوی جنوب، به شتاب سرازیر شدند. مسلمانان روزه داشتند، پیغمبر دستور داد روزهشان را بشکنند. سپاه چنان به شتاب راه میپیمود که از جاسوسان پیش افتاد و خبر هنوز در راه بود که پیغمبر و سپاه ده هزار نفریش راه مدینه به مکه را در یک هفته پیمودند و شبانه به مرالظهران رسیدند.پیغمبر دستور داد ده هزار سپاهی در سراسر صحرا پراکنده شوند و هر یک آتش برافروزند تا عظمت سپاه بیشتر نمایان شود و هراسانگیزتر گردد؛ چه همهی کوشش پیغمبر بر آن بود که در مکه خونریزی نشود و احترام مکه محفوظ بماند. از آنرو میخواست که مکه را غافلگیر کند تا مجال آن را نیابد که خود را برای مقاومت آماده سازد و اکنون که ناگهان چنین نیروی عظیمی را در چهار فرسنگی شهر میبیند از مقاومت ناامید گردد و تسخیر مکه بیخونریزی انجام گیرد. ابوسفیان تاجر پرتلاش و کمشخصیتی است که بیست سال است پیغمبر را آزرده است و یک لحظه از کینتوزی با اسلام بازننشسته است اکنون که دشمن را نیرومند مییابد، شبانه به او [ صفحه 310] میپیوندد و مردمی را که سالها آلت دست اغراضهای مادی و سیاسی خویش ساخته است، نامردانه رها میکند و خود به تنهائی به شفاعت عباس تسلیم میشود و سرنوشت مردم خویش را به دست دشمن میسپارد. پیغمبر نیز که او را خوب میشناسد، میکوشد تا پس از خرد کردن مقاومت روحی او و زدودن شخصیت سیاسی پیشین وی، از او «آلت فعل» بکار آمدی برای انجام نقشههای سیاسی و اجتماعیش بسازد. پیغمبر همهی مقدمات را برای آنکه مکه به مقاومت برنخیزد فراهم آورده بود و در عین حال میکوشید تا در هنگام ورود به مکه کوچکترین تصادمی رخ ندهد و این کار دشواری بود. ورود یک ارتش ده هزار نفری که اکثریت آن با قبائل بدوی تازه مسلمان است به شهری که کانون مذهبی بتپرستی و کعبهی بتان است، نمیتواند بیهیچ برخوردی صورت گیرد. ممکن است در این میان کینههای خصوصی قبیلهای زبانه کشد، ممکن است خشم برخی از بتپرستان متعصب قریش که از اشغال کعبه - به دست سپاهی که به بتان کافر است - بیتاب شدهاند، شعلهای برانگیزد و غرور و قساوت قبائل نومسلمانی که هنوز از تربیت اسلامی کمترین نصیبی نبردهاند حادثهای برپا کند. اینها مسائل خطیری بود که پیغمبر را علیرغم همهی پیشبینیهای ماهرانه و وسیعی که کرده بود نگران میداشت. سپاه به ذیطوی رسید. اینک مکه نمایان است: آرام، خاموش اما مضطرب. پیغمبر مطمئن شد که قریش بر سر مقاومت نیست. سپاه را به چهار دسته کرد و هر کدام را از جهتی به داخل شهر روانه ساخت، به فرماندهان دستور داد جز با کسی که با شما بجنگد، مجنگید؛ ولی گروهی را به اسم استثنا کرد و گفت اگر آنان را در زیر پردههای کعبه هم یافتید بکشید. برای پیغمبر بر بالای مکه کنار قبر خدیجه و ابوطالب قبهای زدند و او از درون آن ورود ده هزار مسلمان را [ صفحه 311] که همچون سیل از چهار سو به شهر سرازیر میشدند به دقت نظاره میکرد. این، مکه است که این چنین در برابر او و یارانش سکوت کرده است! فریادهای گوشخراش ابوجهل، ابولهب، هند، عتبه، ولید، امیة بن خلف برای همیشه خاموش شده است! و این صدای سم مرکبهای ده هزار مسلمان است که در دره میپیچد. رو به حراء است و آشنای خویش را مینگرد. غار، دست پرورد تنها و ناتوان خویش را میبیند که امروز در اوج اقتدار بر بلندی ایستاده است و ده هزار فدائی مسلحش درهی مکه را پر کرده است. سپاهیان از هر چهار سو در میعادگاه به هم رسیدند و پیرامون مسجدالحرام حلقه زدند، کار پایان گرفت. پیغمبر سوار بر مرکب خویش سرازیر شد، به سپاه رسید؛ کوچه دادند، به مسجد رسید. سواره طواف آغاز کرد، رکن را با چوبدستی استلام میکرد، هفتمین بار طواف پایان یافت. عثمان بن طلحه را بخواند، کلید کعبه را از او گرفت، در باز شد وارد شد.پیغمبر با چوبدستی خویش بتها را یکایک انداخت. مورخان شیعه همسخناند که در این هنگام علی را بر شانهی خویش بالا برد و علی بتها را یکایک بر زمین افکند، از درون کعبه بیرون آمد. سیل جمعیت سراپا التهاب و هیجان، پایان کار را انتظار میکشید. بر در کعبه رو به مردم ایستاد، قریش مرگ و حیات خویش را به چشم میدید که در میان دو لب او دست بگریبان یکدیگرند. لحظهها بزرگی میگذرد، تاریخ آغاز شده است.محمد رسالت بزرگ خویش را که بیست سال است در راه آن کوشیده و رنج برده است پایان داده و اینک او غرقه در پیروزی بزرگ و در اوج آرزوی دیرین خویش با ده هزار شمشیرزن فاتحی که در زیر [ صفحه 312] فرمان ویاند، سرنوشت شهری را که سیزده سال او را رنج داده و مرگ و حیات قومی را که بیست سال او را در زیر ضربات تهمت و دشنام و شمشیر گرفتهاند بدست دارد. محمد میخواهد سخن بگوید، دلها میتپد، دهها هزار تن سپاهی و غیر سپاهی، زن و مرد، کوچک و بزرگ، دشمن و دوست، چشم به لبان وی دوختهاند، آرام و خاموش گویی بر سر هر یک پرندهای نشسته است. پیغمبر به سخن آغاز کرد و بعد به قریش خطاب کرد «ای گروه قریش، فکر میکنید که من دربارهی شما چه خواهم کرد؟» گفتند «نیکی! برادری بزرگوار و برادرزادهای بزرگواری». گفت «بروید که آزادید!»محمد هر چه به اوج قدرت و پیروزی بالاتر میرفت متواضعتر و مهربانتر میشد و این یکی از برجستهترین خصائل او بود. پس از اعلام عفو و آزادی عمومی، غالب کسانی را نیز که به علت خیانتهای نابخشودنی استثنا کرده بود، به بهانههای کوچکی بخشید. پیغمبر کوشید تا سنت «حرام بودن» مکه استوار بماند، چه در جامعهای که همواره دستخوش جنگهای قبائلی و کینهکشیهای خانوادهای است، مکان حرام (مکه) و زمان حرام (چهار ماه حرام) تنها عاملی است که جنگها را متوقف میسازد. با لحن قاطعی گفت «ای مردم، خداوند روزی که آسمانها و زمین را آفرید، مکه را حرام کرد و تا روز قیامت حرام اندر حرام است و...» پیغمبر بر بلندی صفا نشست همانجا که روزی در مکه ندا کرده بود برای شما خبری دارم، آنجا که وقتی بر او گرد آمدند و او خبرش را که توحید خدا و رسالت خود بود ابلاغ کرد، همه او را به باد دشنام و استهزاء گرفتند و همانجا که ابولهب عمویش گفت خدا دست تو را قطع کند، برای همین ما را به اینجا خواندی؟ و سپس همه او را بر صفا تنها گذاشتند و پراکنده شدند. [ صفحه 313] اکنون، مردی که تاریخ در برابر زندگی پرحادثه و خلاقهاش خیره مانده است و آیندهای بزرگ در زیر دستهای نیرومندش شکل میگیرد، پس از قریب بیست سال جهاد پیگیر و تحمل سختیهای بسیار «مبارزه در جامعهای منحط» به صفا بازگشته است؛ اما این بار به نیروی تصمیم و معجزهی ایمان، توسن چموش زمان را رام خویش ساخته است و دلها و سرها در برابر اندیشهی نافذ و قدرت کوبندهاش فروتن گشتهاند. قریش - زن و مرد - در صفا ازدحام کرده تا با پیغمبر بیعت کنند. انصار نگرانند که آیا محمد شهر و خانهی خود را ترک خواهد کرد و به غربت خواهد آمد؟ محمد پاسخ داد «معاذ الله، با شما زندگی میکنم و با شما میمیرم.»پس از شکستن بتان و پاک کردن کعبه و اسلام آوردن قریش برای آنکه آثار بتپرستی را در همه جا محو کند، از همه خواست تا هر کسی بتی دارد بشکند و سپس برای نابودی بتهای قبایل اطراف دست بکار شد.
غزوه حنین
خبر سقوط مکه، قبائل دشمن را به وحشت انداخت چارهای نداشتند جز اینکه تسلیم گردند و یا با نقشهای وسیع، همه نیروهای مخالف دست به دست هم بدهند و غافلگیر بر محمد بتازند. مالک بن عوف کوشید تا جبههی مشترکی از همهی قبائل ضد اسلام تشکیل دهد. بسیاری از طوایف هوازن را بسیج کرد، طایفهی ثقیف دستهجمعی به آنان پیوستند، قبیلهی نصر و جشم نیز همگی سلاح برگرفتند. بنیسعد بن بکر و گروهی از بنیهلال نیز به اینان محلق شدند و بار دیگر سپاهی از احزاب، بدینگونه بر ضد پیغمبر فراهم آمد. اینان با آگاهی دقیق و روشن از اوضاع، یقین داشتند که تنها چاره آنست که با همهی هستی خویش بر محمد حمله برند و کمترین ضعف و تردید، آنان را به سادگی نابود خواهد کرد و از این رو، برای آنکه همهی پیوندهای خویش را با [ صفحه 314] زندگی بریده باشند و در جبههی پیکار هیچ رابطهای را با پشت جبهه پیوند ندهد و جز به پیش نیندیشند زن و فرزند و اغنام و احشام و اثاث و اموال خود را هر چه بود برداشتند و با خود آوردند.پیغمبر در هشتم شوال، پانزده روز پس از ورود به مکه با سپاهیان خود و دو هزار جنگجوی قریش بیرون آمد. دشمن در وادی حنین کمین ساخته و همهی راهها و کمینگاهها و شکاف کوهها را پر کرده بود. سپاه به حنین رسید. طبق سنت جنگی پیغمبر، شب را خفتند و در تبسم بیرنگ سحرگاه برخاستند. بانگ اذان خاموش بود و این از آغاز جنگ خبر میداد. سپاه، همچون سیلی خروشان به سوی دره سرازیر شد. کمینگاههای دشمن پیدا نبود. دره گنگ بود اما خطر در خم هر صخرهای و پیچ هر درهای خفته بود و نفیرش در گوشها میزد. سپاه همچنان در بستر دره میرفت. راه باریکتر شد، دوازده هزار سپاهی همه چشم شده بودند. ناگهان انفجار موحشی دره را لرزاند و هزاران سایه، در تاریکی سحر، بر صف طولانی سپاه زد. هنگامهی مخوفی بود. تنگنای دره و تاریکی سحر مسلمانان را با چشها و دستهای بسته، در زیر ضربههای بیامان مردان دست از جان شسته افکنده بود. مسلمانان پیاپی بر زمین میریختند و کشتار آنچنان بسیار بود که دو طایفه از مسلمانان، تا آخرین نفر نابود شدند، فرار از همه سو آغاز شد؛ پیغمبر که بر استر سپید خویش میآمد ناگهان دید که رودخانهی طولانی سپاه پس زد و صفها به هم ریخت. سواران از دره میگریختند. پیغمبر دردناکانه احساس میکرد که همه چیزش به باد میرود و پیروزیهای بزرگش در درهی حنین مدفون میگردد. ابوسفیان و دیگر قریش از شوق بیقراری میکردند و کینهها دندان مینمود.پیغمبر در حالیکه سواران را میدید که از دره سراسیمه بیرون [ صفحه 315] میپرند و بشتاب از پیرامون وی میگذرند، فریاد کرد: «کجا ای مردم؟ به سوی من بشتابید من فرستاده خدایم، من محمد بن عبداللهام.» صدای پیغمبر در سایه روشنهای پرفریاد سحر محو شد.دوازده هزار سوار چنان شتابزده در صحرا پراکنده میشدند که اندیشهی پیروزی بیهوده مینمود. پیغمبر در این هنگام که سپاه عظیم قریش را درهم شکسته مییافت و یاران را که در هنگامههای بزرگ پیروز گشتهاند، میدید که او را در دهانهی دره با دشمنان به خون تشنهاش، تنها میگذارند و میگریزند، جز به شهادت نمیاندیشید. صفهای دشمن همگی از کمینگاههای خویش بیرون آمده و در بستر حنین به هم پیوسته بودند و همچون «تنی واحد» پیش میتاختند و مسلمانان را در زیر باران تیر و نیزه و شمشیر بر زمین میریختند و بر روی اجساد گرمشان فراریان را دنبال میکردند.پیغمبر تصمیم گرفت خود را تنها بر صف دشمن زند و در قلب سپاه به سراغ مرگ فرو رود. لحظهها همچنان به شتاب میگذشت و محمد در حالیکه سراپا غضب میسوخت و برای شهادت بیتاب شده بود استرش را، هی زد. اما ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب پسرعموی پیغمبر، جلو پرید و زمام را محکم گرفت و با تمام نیروی خویش مرکب را نگاه داشت. علی بن ابیطالب که پس از پریشان شدن سپاه و تسلط دشمن بر صحنهی پیکار خود را به شتاب به پیغمبر رسانده بود، شیفتهوار گرد وی میچرخید، گاه به سراغ خطری که پیش میآمد به سوی دشمن میتاخت، گاه فراریان را دنبال میکرد و سر راه بر آنان میگرفت و باز به شتاب نزد پیغمبر برمیگشت و همچون پروانه گردش چرخ میزد. تاریخ نام کسانی را که در این لحظههای مرگبار، به پیغمبر وفادار ماندند، و ماندند تا با او بمیرند [ صفحه 316] ثبت کرده است.در آخرین دقایقی که جنگ به سود دشمن پایان میگرفت، پیغمبر ناگهان استرش را خواباند و مشتی خاک برگرفت و به خشم بر روی دشمن پاشید و فریاد کرد «رویتان زشت باد» و سپس گفت: حم... لا ینصرون اصحاب را که از هر گوشه میگریختند ندا داد «ای مردم کجا؟» و به عباس عمویش که مردی تناور بود و صدائی بسیار زیبا داشت گفت «ای عباس فریاد زن، ای گروه انصار! ای همپیمانان شجره!»عباس با صدای درشتی که داشت چنان از جگر فریاد کرد که پیام پیغمبر فضای دره را پر کرد و به گوش فراریان رسید.مدنیهای دلیر، ناگهان به خود آمدند و به یاد آوردند که آنان تا کنون برای پیغمبر تکیهگاه استواری بودهاند و اکنون نیز از میان دوازده هزار سپاهی و دو هزار خویشاوند و خویش، تنها نام آنان را میبرد و به یاری آنان امید بسته است، به شتاب به سوی پیغمبر که همچنان بر صحنهی استوار مانده بود، بازگشتند و فریاد برآوردند «لبیک، لبیک!»هوا روشن شده بود، پیغبر فرماندهی جبههی تازهای را که در برابر سیل مهاجم دشمن تشکیل داده است، شخصا به دست گرفت و پیشاپیش انصار خویش که اکنون تنها به عشق شهادت بازآمدهاند و به دفاع از پیغمبر میجنگند، میجنگید و رجز میخواند. سرنوشت جنگ به سرعت عوض میشود.مسلمانان به جبران فرار و شکست چند لحظه پیش و به انتقام کشتههای بسیاری که داده بودند، اکنون که به پیروزی خویش امیدوار گشتهاند دلیریهای شگفتانگیزی میکنند.لحظه به لحظه نیرو میگیرند و پیش میروند و دشمن میکوشد که [ صفحه 317] پیروزی بدست آمده را نبازد، به سختی مقاومت میکند.مقاومت دشمن لحظه به لظحه ضعیفتر میشود. پیغمبر در این هنگام، برای آنکه به پیروزی سریع خویش و شکست قطعی دشمن مطمئن شود، اعلام کرد «هر کس کافری را بکشد، جامه و سلاحش از آن اوست». هزاران بدوی نومسلمان، خود را بیپروا در معرکه افکندند و شمشیرهای مهاجران و انصار - که به خاطر خدا و حق فرود میآمد - با شمشیرهای قبائلی که - برای جامه و سلاح میجنگیدند - به هم آمیخت و صفوف نیرومند دشمن را درهم ریخت.پیغمبر دستور داد دشمن را تا سر منزلش دنبال کنند. وی میخواست برای آخرین بار، سرنوشت آنان را عبرت توطئهگران سازد، تا خیال مقاومت در برابر اسلام از سر قبائل مخالف بدر رود و زمینه برای تحقق هدف سیاسیش فراهم گردد. وی میخواست با از میان بردن استقلال قبائل، جامعهای متشکل بر اساس یک مکتب فکری مشترک و استقرار رژیم سیاسی نیرومند و متمرکزی که همهی قبایل متفرق و متخاصم را «امتی» واحد و مقتدر سازد ایجاد کند؛ چه، به خاطر نشر اسلام در سراسر جهان، باید ابتدا در گوشهای از جهان برای آن پایگاهی استوار و نیرومند پیریزی کند.گذشته از آن، پیغمبر میداند که سپاه دوازده هزار نفری امروز، با سپاه سیصد و سیزده نفری «بدر» تفاوت فاحش دارد. اکثریت این سپاه، جز آن کسانی هستند که تنها به خدا میاندیشیدند و در راه حقیقت و به خاطر عقیده، به سادگی جان و مال خود را فدا میکردند؛ امروز کسانی به دورش جمع شدهاند که به هوای غنیمت یافتن و اسیر گرفتن یا از ترس غنیمت دادن و اسیر شدن به او پیوستهاند و چنین سپاهی تحمل شکست ندارد و جز پیروزیهای پیاپی و موفقیتهای [ صفحه 318] نظامی و سیاسی و اقتصادی چشمگیر، عاملی پیوند آنان را با اسلام استوار نمیسازد و ایمان را در روحهای پست و متزلزلشان ریشهدار نمیکند.پیغمبر نگران بود که دشمن جبههی دیگری تشکیل دهد و یا خود را به حصارهای استوار «طائف» برساند؛ از این رو دستور تعقیب و کشتار داد.فراریان که در چند نقطه باز به هم پیوسته بودند به مقاومتهای سختی پرداختند اما دیگر دیر شده بود. سرعت عمل و پیگیری مسلمانان آنان را مجال صفآرایی مجدد نداد، اما مالک بن عوف قهرمان اصلی، سپاه خود را به طائف رساند و حصار گرفت و این خطر بزرگی بود.پیغمبر دانست که این داستان هنوز پایان نگرفته است، چون ناچار باید به مدینه بازگردد. ثمرهی تمام موفقیتهای سیاسی و نظامیش به باد خواهد رفت و حتی مکه نیز سقوط خواهد کرد. فرمان داد اسیران و غنائم را در درهی جعرانه بگذارند و بیدرنگ به سراغ مالک روند. قلعههای طائف استوار است قبیله ثقیف سرسخت و اندوخته بسیار.سپاه محمد نزدیک شد باران تیر بر سرشان باریدن گرفت و هیجده تن در نخستین برخورد به خاک افتادند.پیغمبر بیدرنگ دستور داد از تیررس دور شوند. وی پیش از وقت طفیل بن دوسی را نزد قبیلهی خود که فن بکار بردن دبابه و ضبر و منجنیق را میدانستند فرستاده بود تا از ایشان فن قلعهکوبی را فراگیرد.اکنون وی با سلاحهای مدرن قلعهکوبی که در عرب بیسابقه بود آمده است، اما پاسداران ثقیف آهن گداخته بر روی پوشش چرمین ضبر و دبابه که در پناه آن به پای برج و باروها نزدیک میشوند میریختند و ناچار کاری از پیش نمیرفت. [ صفحه 319] قلعه و قلعهداران ثقیف تسخیرناپذیر مینمودند و لااقل دست یافتن بر آنان به مدتی بسیار طولانی نیازمند است.از طرفی محمد از مدینه بسیار دور است و گذشته از آن هزاران سپاهی ناهماهنگی را که به همراه دارد نمیتوان برای چنین مدتی در پای این دیوارها نگاهداشت. خطری که بیش از همه آنان را تهدید میکند کمبود خوراک و علوفه است. گرسنگی از هم اکنون پدیدار شده است. گروه بسیاری نیز برای بازگشت به جعرانه بیتابی میکنند از طرفی چگونه مالک را و مردم لجوج ثقیف را رها کنند و از کنار این حصارها بیهیچ توفیقی بازگردند؟پیغمبر اعلام کرد: هر کس از حصار فرود آید آزاد است. به این امید که لااقل بندگان ثقیف و گروهی از کسانیکه از سرنوشت شکست و اسارت بیمناکند این فرصت را غنیمت خواهند شمرد.اما بیش از بیست تن کسی تسلیم نشد و اینان پیغمبر را آگاه کردند که انبارها برای مقاومتی طولانی آذوقه دارد.هیچ راهی نیست، بازگشت خطرناک است و پیروزی محال، چه باید کرد؟ آخرین حربه آتش زدن نخلستانها بود. پیغام دادند به خاطر خویشاوندی مکن، اگر میخواهی آنها را برای خود نگاهدار، اما آتش مزن. مسلمانان دانستند که عرب ثقیف یهود بنیقریظه نیستند. پیغمبر بیدرنگ دستور داد دست از نخلها بدارید. دیگر هیچ چارهای نمانده است، ماههای حرام نیز نزدیک است و ماندن بیثمر، پیغمبر میدانست که باید بازگردد اما برای وی تحمل چنین بازگشتی سخت دشوار است. بالاخره توانست تصمیم بگیرد. اعلام کرد که به مکه میرود تا عمره بگذارد و پس از گذشتن ماههای [ صفحه 320] حرام باز خواهد گشت.اکنون در تنگه جعرانهاند: شش هزار اسیر و گلههای گوسفند و شتر بیشمار! زهیر ابوصرد به نمایندگی هوازنیها نزد پیغمبر آمد و گفت در این تنگه عمهها و خالهها و دایههای تواند. [411] . اگر ما نعمان بن منذر (پادشاه حیره) یا حارث بن ابیشمر(پادشاه غسانی) را شیر داده بودیم در چنین هنگامی به لطف و کرمش چشم امید داشتیم و تو از هر که پرستاریش کردهاند بزرگوارتری!پیغمبر گفت «سهم من و فرزندان عبدالمطلب از آن شما. هنگام نماز ظهر در میان جمع برخیزید و درخواستتان را تکرار کنید.» چنین کردند. پیغمبر گفت «سهم من و فرزندان عبدالمطلب از آن شما». مهاجرین همگی بیدرنگ گفتند سهم ما نیز از آن رسول خدا، انصار نیز چنین کردند. اقرع بن حابس فریاد زد: اما من و بنیتمیم نه! عیینه رئیس بنیفزاره نیز چنین کرد. عباس بن مرداس نیز فریاد زد اما من و بنیسلیم نه، ولی بنیسلیم گفتند: چرا، سهم ما از آن رسول خدا. پیغمبر گفت «هر که اسیرش را پس دهد از اسیرانی که در نخستین جنگ بدست آوردم شش اسیر عوض خواهم داد.» بدین طریق اسیران هوازن به رایگان آزاد شدند و بزرگترین قبیلهی خطرناک شبه جزیره دلش به اسلام نرم شد.در این هنگام به مالک بن عوف پیغام داد که اگر تسلیم شود خانواده و ثروتش را بدو پس خواهم داد و صد شتر بوی نیز خواهم بخشید. این پیغام و نیز خبر جوانمردی شگفت محمد نسبت به قبیله هوازن این جوانمرد سرسخت را آرام کرد و بیدرنگ از میان مردم ثقیف گریخت و اسلام آورد و بزرگترین عامل خطر در حوزهی طائف از میان رفت. [ صفحه 321] در اینجا پیغمبر برای «تألیف قلوب» بخششهای بیشمار کرد آنچنان که حتی انصار نیز گلهمند شدند که پس سهم ما چیست؟ پیغمبر که چنین انتظاری نداشت سخت آزرده شد و گفت سهم شما منم! انصار از شرم به گریه افتادند. پس از مراسم عمره عتاب بن اسید را بر حکومت مکه و معاذ بن جبل را برای تعلیم مردم مأمور کرد و اواخر ذیالقعده یا اوایل ذیالحجه به مدینه بازگشت.
سال نهم هجرت
ورود وفدها