- اشاره 1
- جهان در عصر بعثت 1
- دین در جهان معاصر 1
- مقدمه 1
- عربستان... 1
- مردم عربستان 2
- جنگ قبایل 2
- تعصب قبیلگی 2
- حکومت 2
- شبه جزیرهی عربستان 2
- ماههای حرام 3
- طرد عضو قبیله 3
- بازارها و ادبیات عرب 3
- غارت 3
- زن و خانواده 3
- جنوب عربستان 4
- سبعهی معلقه 4
- تجارت و پردهداری قریش 4
- ازلام 4
- دین عربستان 4
- حیره و غسان 5
- ایران... 5
- ذونواس و کشتار مسیحیان 5
- اشاره 5
- تسلط بیگانه 5
- خدا در تعالیم زردشت 6
- دین زردشتی 6
- حکومت 6
- مذهب 6
- اوستا و گاتاها 6
- کیش مانی 7
- مزدکیه یا درست دینان 7
- زروانیان 7
- عیسویان ایران 7
- شرک در خلقت 7
- شاه و درباریان 8
- طبقهی روحانیان 8
- ازدواج با محارم 8
- سازمان جامعه 8
- نظامات اجتماعی 8
- مذهب و علم و فلسفه 9
- اشاره 9
- تعلیم و تربیت 9
- حکومت 9
- علوم و فنون 9
- امپراطوری روم شرقی... 9
- بتپرستی و مسیحیت 10
- تفکیک دین از قانون و حکومت 10
- ماهیت عیسی مسیح 10
- نسطوریان 10
- یعقوبیه 10
- قانوننامهی یوستینیانوس 11
- تمدن روم شرقی 11
- برخی از تعالیم عهد جدید 11
- رابطهی کلیسا و امپراطور 11
- طبقات 12
- تجارت و صنعت 12
- دهقانان 12
- بردگان و کارگران 12
- زن و روابط جنسی 12
- فرانسه در قرن ششم 13
- ایتالیا در قرن ششم 13
- سرنوشت مدارس یونان 13
- تعلیم و تربیت 13
- بریتانیا در قرن ششم 13
- امپراطوری روم شرقی در آستانهی سقوط 14
- مصر 14
- اشاره 14
- سازمان اداری 14
- اوضاع اجتماعی 14
- اسپانیا در قرن ششم 14
- یهود... 15
- اشاره 15
- تورات 15
- یهود در قرن ششم میلادی 15
- خصومت یهود و مسیحیان 15
- حکومت 16
- هندوستان... 16
- تلمود 16
- مذهب 16
- هندوئیسم 16
- اشاره 16
- قانوننامهی مانو 17
- خدا 17
- مقررات اجتماعی 17
- جینیسم 17
- بودیسم 17
- چین کشور آسمانی... 18
- فلسفه 18
- اشاره 18
- ریاضت 18
- تعلیم و تربیت 18
- دودمان تانگ 19
- حکومت 19
- مبدء و معاد 19
- مذهب 19
- کنفوسیانیسم و سیر تاریخی آن 19
- ژاپن... 20
- آئین زندگی 20
- فنون و هنرها 20
- حکومت 20
- آموزش و پرورش 20
- ساختمان اجتماع 20
- مذهب 21
- بودیسم در ژاپن 21
- آفرینش 21
- مقررات اجتماعی 21
- خانواده و زن 21
- اقمار یا مستعمرات چین و هند 22
- از ولادت تا بعثت 22
- تعلیم و تربیت و علوم و فنون 22
- محمد یتیم 22
- زناشویی خدیجه 23
- امین امت 23
- خردسالی محمد 23
- حرف فجار 23
- حلف الفضول 23
- از بعثت تا هجرت 24
- مسلمانان صدر اول 24
- رسول آفریدگان 24
- اصول اعتقادات 24
- رژیم سرمایهداری به خطر میافتد 24
- مدینه آمادهی پذیرفتن اسلام میشود 25
- صحیفهی ملعونه 25
- پهلوانی دلیر به صف مسلمانان میپیوندد 25
- هجرت به حبشه 25
- مردی جسور به اسلام میگرود 25
- توطئهی دارالندوه 26
- از هجرت تا وفات 26
- سفر طائف 26
- مدینه آمادهی قبول اسلام میشود 26
- هجرت 27
- اشاره 27
- تعقیب آغاز شد 27
- در قباء 27
- ورود به شهر 27
- چند نکته با خواننده 27
- دومین خطبه 28
- سال دوم هجرت 28
- ده سال زندگی 28
- سال اول هجرت 28
- مسجد 28
- مشکل یهود و غزوهی بنی قینقاع 29
- پیوندهای جدید 29
- غزوهی بدر 29
- سال سوم هجرت 29
- سریهی ابوسلمة بن عبدالاسد 30
- سال چهارم هجرت 30
- سال پنجم هجرت 30
- غزوهی بدر دوم 30
- غزوهی احد 30
- غزوة خندق یا احزاب 31
- سال ششم هجرت 31
- سال هفتم هجرت 31
- صلح حدیبیه 32
- پاسخ هرقل 32
- نامه به سران جهان 32
- سال هفتم هجرت 32
- غزوهی وادی القری 32
- به سوی مکه، عمرهی قضا 33
- سال هشتم هجرت 33
- سریههای پس از خیبر 33
- ازداج با میمونه 33
- غزوه حنین 34
- سریهی سلاسل 34
- سریهی مؤته 34
- سال نهم هجرت 34
- فتح مکه 34
- غزوهی تبوک 35
- اشاره 35
- روز ترویه 35
- آیندهی امت 35
- محمد میمیرد 35
- گوشهای از اخلاق محمد 36
- در کفالت عبدالمطلب 36
- در کودکی 36
- شبانی گوسفندان 36
- در کفالت ابوطالب 36
- نظافت 37
- با ستمدیدگان 37
- در کار تجارت 37
- با خانواده 37
- با بردگان 37
- حریم قانون 38
- ادب معاشرت 38
- بخشایش و گذشت 38
- عبادت 38
- زهد و پارسائی 38
- احترام به افکار عمومی 39
- استقامت 39
- اسلام و سایر ادیان 39
- محمد در آئینهی اسلام 39
- اصالت فرد از نظر طبیعت بشری 40
- جهانبینی اسلامی 40
- نتیجههای فاسد عرفان هندی 40
- طعن و جواب 40
- تفاوت بیانات عرفانی اسلام با دیگران 40
- خاتمه این بحثها 41
- اجمالی از سیر معنوی 41
- برتری اسلام در توحید 41
- ولایت الهی 41
- برگردیم به روش اسلام 41
- بشارات انبیاء 42
- چهرههای نمایان تاریخ 42
- اسلام 42
- سیمای محمد 42
- نشانهها و علائمی که به مقصد رهبری میکند 43
- سرشت و سرنوشت 43
- پیامبری هم مشمول سرنوشت است 43
- زمینه سازی سرنوشت در مورد پیامبران 43
- آمادگی زمان و محیط 43
- مشخصاتی از بشارات 44
- بشارت ادریس نبی 44
- بشارات کتب و صحف انبیاء و مصلحین دربارهی پیامبر اسلام 44
- بشارتی از تورات یا عهد عتیق 44
- تفاوت بشارتهای مربوط به پیامبر اسلام با بشارات سایر پیامبران 44
- ختم نبوت 45
- بشارت انجیل 45
- بشارت حضرت داود نبی 45
- بشارت دیگری از تورات 45
- نبوت تبلیغی 45
- جبر تاریخ 46
- تحرک و انعطاف 46
- نیازمندیها 46
- مقتضیات زمان 46
- دین جاوید 46
- بینشهای نو 47
- انتقال وظیفه 47
- اجتهاد 47
- اسلام هرگز به شکل و صورت و ظاهر زندگی نپرداخته است 47
- جامعیت، و به تعبیر خود قرآن وسطیت 47
- پاورقی 48
- نسبیت اجتهاد 48
اکنون قدرت اسلام بر سراسر جزیره سایه افکنده است. امسال سال وفود است. هر روز مسجد مدینه شاهد ورود شخصیتها و هیأتهائی (وفدهائی) است که به نمایندگی قبیلهی خود پیوند خود را با محمد اعلام میکنند و پیغمبر در چند عبارت روشن و ساده، اصول اعتقادی و احکام عملی دین خویش را بر آنان میخواند و بدینگونه الحاق طایفهای به «امت» و تعهد سیاسی و نظامی و اجتماعی مشترک میان محمد و رؤسای قبائل اعلام میگردد.ورود هر یک از این وفدها به مدینه و جریان مذاکرات آنان با پیغمبر و برخوردشان با مسلمانان خود داستانی جالب است که متأسفانه در اینجا مجال بیان آن نیست.حادثهی جالب این سال پناه آوردن کعب بن زهیر شاعر معروف عرب است که محمد و اسلام را هجو کرده و تحت تعقیب بود.در سایه روشن صبحگاه پس از پایان نماز صبح پیش روی پیغمبر نشست و گفت: ای رسول خدا، اگر کعب بن زهیر توبه کند و اسلام آورد او را خواهی پذیرفت که او را نزد تو آورم؟ پیغمبر گفت آری. گفت: من کعب بن زهیرم ای رسول خدا! و سپس قصیدهی معروف «بانت سعاد» [ صفحه 322] را خواند و به مسلمانان پیوست.
غزوهی تبوک
قدرت روزافزون محمد، مردم را به وحشت افکنده بود و اکنون خبر میرسد که در مرزهای شمالی سپاهی بزرگ فراهم کردهاند و آماده حملهاند. اوایل فصل پائیز یا گرمای عربستان کشنده است. پیغمبر به قبائل فرمان حرکت داد و چون از دوری راه و سختی سفر آگاه بود بر خلاف سنت نظامی خویش راه را و مقصد را از هم آغاز اعلام کرد و کوشید تا نیروئی هر چه بیشتر بسراغ روم بفرستد و خاطرهی جنگ مؤته را به فراموشی سپارد. منافقان که از دشواری راه و خطر جنگ با امپراطوری روم آگاه بودند، نه تنها به تخریب روحیهی مردم میپرداختند، بلکه رسما در خانهها پنهانی انجمن میکردند و برای کارشکنی در بسیج سپاه توطئه میساختند. پیغمبر که در این هنگام نرمش را خطرناک مییافت برای ریشهکن کردن این کانونهای فساد دستور داد خانهای را که گروهی در آن به توطئه مشغولند آتش زنند و بدین طریق خطر داخلی از میان رفت و منافقان خاموش شدند. سپاهی عظیم که ده هزار سوار پیشاپیش آن در حرکت بود راه بیابان مخوف و آتشبار شمال را در پیش گرفت و محمد که اکنون مردی شصت ساله است خود فرماندهی «جیشالعسره» - سپاه سختی - را بر عهده دارد.به «تبوک» که رسیدند خبر یافتند که رومیان از برابر محمد گریخته و به داخل مرزهای خویش عقب نشستهاند. پیغمبر چندی در نواحی مرزی ماند و با قبائل مرزنشین که عمال سیاست روم بودند پیمان بست. حاکم ایله که مسیحی بود به پیغام پیغمبر که «یا تسلیم شود و یا آمادهی جنگ باشد» به تسلیم گردن نهاد و این قرارداد را امضاء کرد و تعهد نمود که هر سال سیصد دینار جزیه بپردازد. [ صفحه 323] «بسم الله الرحمن الرحیم. این امانی است که از خدا و محمد پیغمبر فرستادهی او برای یوحنة بن رؤبه و مردم ایله که کشتیها و کاروانهایشان و هر که از مردم شام و یمن و مردم دریا با آنها باشد در بحر و بر در پناه خدا و پیغمبر است. هیچ مجرمی را، ثروتش از مجازات معاف نخواهد کرد و بر محمد رواست که او را از مردم بگیرد. جایز نیست که آنان را از آبی که به سوی آن میروند و راهی که بر آن روانند در خشکی و دریا جلوگیری کنند.»در پایان پیغمبر یک ردای یمنی به عنوان موافقت با عقد قرارداد به وی هدیه داد و این آخرین جنگ پیغمبر بود.اکنون حکومت اسلام قدرت و مسؤولیت سنگینی یافته است پیغمبر نمایندگانی به سراسر شبهجزیره میفرستند، تا از مسلمانان زکات و از دیگران جزیه بستانند. جز دو طایفه، همهی قبائل مأموران جمع مالیات را با خشنودی میپذیرند.یکی از پیروزیهای مسلمانان در این سال مرگ عبدالله بن ابی عنصر خطرناک منافق است که از آغاز ورود پیغمبر به مدینه لحظهای از نفاق و کارشکنی باز نایستاد. اما محمد با وی همواره مدارا کرد و با این سیاست وی را در میان قوم خود تنها گذاشت و موقع اجتماعیش را تضعیف نمود. پیغمبر بر جنازهی عبدالله نماز گزارد و در مراسم تدفینش شرکت کرد.مرگ ابراهیم تنها پسر پیغمبر هم در این سال بود و این حادثه پیغمبر را سخت داغدار ساخت. خورشید در این هنگام گرفت و مسلمانان گفتند که خورشید به همدردی محمد گرفته است. پیغمبر آن را تکذیب کرد و گفت: خورشید و ماه از نشانههای خداوندند و بر مرگ کسی گرفته نمیشوند. و هر گاه دیدید ماه و یا خورشید گرفت خدا را یاد کنید و نماز بگذارید. [ صفحه 324] بالاخره ثقیف که از همه سو خود را در محاصرهی اسلام میدید و مالک بن عوف، قهرمان «حنین» آنان را سخت در تنگنای گرفته بود تسلیم شد و نمایندگان خویش را به مدینه فرستاد. اینان پس از مذاکرات مفصل حاضر شدند که نمایندهی محمد را برای شکستن بت معروف خویش «لات» بپذیرند، و بدین ترتیب آخرین پایگاههای مقاوم داخلی تسلیم وی گردید.هنگام حج فرارسیده است. تا کنون محمد تنها در مراسم عمره شرکت کرده است. هنوز در مراسم حج، مشرکان نیز بر سنت پیشین خود با مسلمانان شرکت مینمایند. در این سال محمد ابوبکر را با سیصد تن به حج میفرستد و علی را نیز مأمور میکند که هنگام اجتماع زوار از مسلمان و مشرک، آیات «سورهی برائت» را بر مردم اعلام کند تا مشرکان بدانند که پیمانهای قبلی نقض شده است و دیگر مشرکان حق شرکت در مراسم حج را پس از این سال ندارند. محمد میخواهد نخستین و آخرین حج خویش را هنگامی برگزار کند که حج - مظهر قدرت معنوی و سیاسی اسلام - از لوث شرک پاک شده باشد.در آخرین سال حیات پیغمبر، آروزی وی که استقرار حکومت سیاسی و معنوی اسلام بر سراسر شبه جزیره باشد تحقق یافته بود. [ صفحه 325]
محمد میمیرد
اشاره
انسان همواره در زندگی خود را میپوشاند، همواره در زیر نمودی که به چشم دیگران میآید پنهان است. تنها دو جاست که غالبا نقابی را که در سراسر عمر بر چهره دارد پس میزند: سلول زندان و بستر مرگ. در این دو جاست که فرصت عزیزی به دست میآید، تا چهرهی حقیقی هر کس را خوب ببینی، به ویژه مرگ!آدمی بوی مرگ را که میشنود صمیمی میشود. بر بستر احتضار، هر کس «خودش» است. وحشت مرگ چنان او را سراسیمه میسازد که مجال تظاهری نمییابد، حادثه چنان بزرگ است که دیگران همه کوچک میشوند. روح وحشتزده از نهانگاهی که یک عمر به مصلحتی در آن از انظار پنهان شده بود برهنه بیرون میآید. مرگ، در این نهانخانه را زده است.مردن نیز خود هنری است و همچون هر هنری باید آن را آموخت، نمایشی سخت زیبا و عمیق، تماشائیترین صحنهی زندگی. بسیار کماند مردانی که زیبا مردهاند، من مدتهاست در تاریخ میگردم تا انسانهایی را که «خوب مردهاند» بیابم و مردنهایی سخت زیبا و باشکوه یافتهام. بیشک آنهایی که میدانند چگونه باید مرد، میدانستهاند که چگونه باید زیست؛ چه، برای کسانی که زندگی کردن تنها دم برآوردن نیست، جان [ صفحه 326] دادن نیز تنها دم برنیاوردن نیست، خود یک کار است، کاری بزرگ همچون زندگی.مردنهای بزرگ نیز همه بر یک گونه نیست. هر کس آنچنان میمیرد که زندگی میکند، آنچنان میمیرد که هست. یکی از مشهورترین مردنها از آن «وسپاسین» امپراطور دلاور روم است. وی در بستر افتاده بود و جان میکند، افسرانش بر بالین ایستاده بودند، همینکه احساس کرد مرگ تا حلقومش بالا آمده است، ناگهان از جا پرید و فریاد کرد:«یک امپراطور باید ایستاده بمیرد.»و سپس در آغوش افسرانش سر پا جان داد.سخت پرشکوه است. اما چشمهایی هست که زیباییها و شکوههایی را میبیند که چندان عمیق و ظریف است که به چشمهای درشتبین نمیآید.شکوه صحنه پیکار، زیبایی شمشیر و لطافت مخمل ابر را احساس میکنند؛ اما شکوه یک روح، زیبایی یک تفکر و لطافت یک نیاز را درنمییابند.مرگ محمد از این گونه است: برق شمشیر، موج خون و شیههی اسبان خشمگین و فریادهای قهرمانانهی رجز، آن را تزیین نکرده است و از این روست که چشمهای کمسو، هرگز زیبایی آن را ندیدهاند. [412] .دیدار محمد با مرگ چگونه میتواند ساده باشد؟ [ صفحه 327] امسال در نگاه پیغمبر، در سخنش، در رفتارش و کوششهای خستگیناپذیر اجتماعیش، و نیز در زندگی خصوصیش پایان حیات و آغاز مرگ نمودار است.فرماندهی بزرگ تاریخ، سپاه گرانی را که با بیست و سه سال رنج و تلاش شبانهروزی بسیج کرده است، اکنون باید به جبههی «آینده» اعزام کند.سپاهی که میروند تا جنگی بزرگ را آغاز کنند، «همه جا»، «همه وقت» جنگ با جهل و زبونی، در روحها و جنگ با قیصر و کسری، در جامعهها.رسالت شگفت محمد پایان یافته است، باید سپاه را برای آخرین بار سان ببیند. یک بار دیگر آنچه را در بیست و سه سال تعلیم داده است یادآوری کند. یک بازدید کلی، بررسی عمومی مسائل، رسیدگی به جزئیات؛ تا نکند نکتهای را نگفته باشد، گفتهای را نشنیده باشد، همه چیز در این سفر بزرگ پیشبینی شده باشد.یازدهمین سال هجرت آغاز شده است و زندگی پرثمر محمد پایان مییابد. نخستین کار، وداع با مردم است، در مکه. کنار خانهی مردم، کعبه.از دو ماه پیش به همهی مسلمانان اعلام کرده بود که هر کس میخواهد با وی حج بگذارد به مدینه آید تا از آنجا دستهجمعی به سوی کعبه حرکت کنیم.نخستین حج پیغمبر است، نخستین حج مسلمانان است که در آن مشرک راه ندارد و نخستین بار است که بیش از صد هزار تن در پیرامون مدینه خیمه زدهاند، تا با پیغمبر به سوی مکه حرکت کنند و... آخرین حج. [ صفحه 328] روز بیست و پنجم ذیالقعده مدینه را ترک گفتند. پیغمبر همهی زنانش را همراه آورده است. شب را در ذوالحلیفة ماندند و سحرگاه احرام بستند و براه افتادند. فریاد لبیک! اللهم لبیک! لبیک لا شریک لک لبیک! ان الحمد و النعمة لک و الملک! لا شریک لک لبیک! در صحرا میپیچید. آسمان تا آن روز چنین نمایشی را در زندگی انسانها بر روی زمین ندیده بود. بیش از صد هزا مرد و زن در زیر آفتاب سوزان جزیره، بر سینهی تافتهی صحرای ساکت و مخوفی که تاریخ نامی از آن نشنیده بود به سوی یک قبله راه میپیمودند. از آن همه رنگها، نشانهها، آرایهها، پیرایهها، حد و رسمهای بیشماری که بشر بر چهرهی زندگی و جامعهی خویش بسته است، نشانی نیست، رنگها همه یکی است: سپید؛ جامهها همه دوتاست: پارچهای بر دوش و پارچهای بر کمر. اینجا نمایش زیبای بیرنگی حیات انسان است، نمایش برابری اجتماع است، هیچکس را از هیچکس نباید بازشناخت. بر این دو پارچه، دوخت حرام است، تا راه برای هر تشخصی بسته باشد. در اینجا همه «انساناند» و دگر هیچ. رنگها و نشانهها و شاخصهها را همه در ذوالحلیفه ریختهاند.محمد میرود و بیش از صد هزار مسلمان یک رنگ و یک جامه با وی میروند و جهان خیره مینگرد! و تاریخ، این پیر غلام خانهزاد دربارها، قصهگوی قصهی فرعون و کسری و قیصر، مدیحهسرای دروغپرداز دستگاه هر صاحبدستگاه، نقال مزدور و خلعتستان رزم و بزم که در عمر دراز خویش پایی به کوچه نگذاشته و سری به قربانیان فقر و رنج و ستم نزده است، خیره مینگرد.شگفتا! این چگونه سپاهی است؟ «برهنه سپهبد، برهنه سپاه» [ صفحه 329] از ذوالحلیفه به دنبال این «امت» روان است؛ شنیده است که سلطان با سپاه است اما هر چه میجوید، نمییابد.چهارم ذیالحجه وارد مکه شدند. هم از راه، شتابان به سوی کعبه. اینجا همه جمعند: الله، ابراهیم، کعبه، محمد و مردم.محمد آمده است تا در مقام ابراهیم، بتشکن بزرگ تاریخ بشر، ثمرهی کار شگفت و طاقتفرسای خود را در آخرین روزهای زندگی بر خدا عرضه کند. در پیشگاه او از مردم بخواهد تا گواهی دهند که وی در انجام مأموریتی که داشته است از هیچ کوششی دریغ نکرده است. به ابراهیم نشان دهد که کار خطیری را که او در جهان آغاز کرد، وی تا بدینجا رسانده است و بدین گونه پایان برده است. به «تاریخ فردا» بیاموزد که «امت» این است و زندگی آیندهی انسان بر روی زمین این و بالاخره برای آخرین بار با مردم سخن گوید، آنان را ببیند و از همه وداع کند؛ مردم نیز برای همیشه با آخرین پیامبر صحرا وداع کنند و داستان شگفت این چوپانان مبعوثی که همواره از دل صحرا سر زدهاند و بر خداوندان زر و زور شوریدهاند پایان گیرد.پس از طواف، در مقام ابراهیم دو رکعت نماز گزارد و سپس حجرالاسود را دوباره بوسید و بیدرنگ به سوی صفا رفت و میان صفا و مروه «سعی» کرد. در این هنگام اعلام کرد که هر که قربانی نیاورده است عمره بگزارد و احرام خویش باز کند. این کار بر بسیاری گران آمد و در انجام آن تردید کردند. پیغمبر سخت برآشفت، چهرهاش از خشم برتافت و به آهنگی که از غضب میلرزید گفت «هر چه را دستور میدهم انجام دهید.» خشمگین به خیمهی خویش رفت. عائشه هراسان پرسید: «کی تو را چنین به خشم آورده است؟» با لحنی که از خشم [ صفحه 330] حالت عتاب گرفته بود گفت «چگونه خشمگین نباشم؟ من فرمان میدهم و اینان گوش نمیکنند!» صحابییی وارد شد، پیغمبر را سخت اندوهگین یافت. با تأسف گفت ای رسول خدا هر که تو را به خشم آورد خدا در آتشش افکند. پیغمبر گفت مگر ندیدی که مردم را به کاری فرمان دادم و در انجامش تردید کردند؟ اگر میدانستم من هم قربانی نمیآوردم تا من هم مثل آنها احرامم را باز میکردم.مردم آگاه شدند که پیغمبر سخت آزرده شده است و از کار خویش خجل شدند و به شتاب احرام را گشودند. فاطمه دختر وی و همهی زنان وی نیز چنین کردند.تاریخ، آن غلام اشرافی باز به حیرت افتاد! یعنی چه؟ این ملک را صد و اند هزار چاکر است، چرا خطاکاران را سیاست نمیکند؟ کو جلاد؟ چرا فرمان قتلعام نمیدهد؟چگونه حکم میراند این ملک؟ این ملک را به چه چیز گرفته است؟ مگر جز با «پرنیانی» و «زعفرانی» میتوان مملکت گرفت؟یکی زر نام ملک برنبشته دگر گوهر آب داده یمانی؟آری میتوان گرفت این مرد امی آمده است تا همین را تعلیم دهد. آموزگاران مدرسههای آتن و رم و مدائن، پروردگاران تمدنهای بزرگ شرق و غرب، چه میدانند اینان در دبستان سیاست جز، گرگ و روباه [413] ، استادی نداشتهاند.علی با سپاهش از مأموریت یمن سررسید. از راه به خیمهی فاطمه وارد شد، دید احرام نبسته است. علت را پرسید، فاطمه توضیح داد. [ صفحه 331] علی بیدرنگ نزد پیغمبر رفت، مأموریت خویش را گزارش داد. پیغمبر گفت «برو خانه را طواف کن و همچون همسفرانت احرامت را باز کن.» گفت ای رسول خدا، من مانند تو نیت کردهام. پیغمبر باز تکرار کرد: «نیتت را بگردان و همچون همسفرانت احرام بگشای.» علی با لحن ملتمسانهای باز گفت ای رسول خدا در آن لحظه که احرام میبستم گفتم خدایا من نیت میکنم بر آنچه پیغمبرت، بندهات و فرستادهات، محمد نیت کرده است. پیغمبر لحظهای در چهرهی علی نگریست و سپس پرسید «قربانییی با خود داری؟» گفت نه! پیغمبر او را در قربانی خود شریک کرد و او بر احرامش باقی ماند و چون حج پایان یافت قربانی را از جانب هر دوشان نحر کرد.در این هنگام لشکریانی که با علی از یمن بازگشته بودند از وی نزد پیغمبر شکایت کردند. قضیه از این قرار بود: در بازگشت، علی که برای دیدار پیغمبر در مکه و شرکت با وی در مراسم حج شتاب داشت، مردی را به جای خود بر آنان گماشت تا از دنبال بیایند و خود از آنان پیشی گرفت و به سرعت میتاخت. مرد که چشم علی را دور دیده بود فرصت را غنیمت شمرد و حلههائی را که با علی بود بر لشکریان تقسیم کرد. لشکریان که رسیدند و علی به سراغشان آمد، دید که حلهها را پوشیدهاند. به خشم فریاد زد: وای بر شما! پیش از آنکه آنها را نزد رسول خدا برید از تن بیرون آورید. سپس حلهها را از تن یکایک بیرون آورد و لشکریان از رفتاری که علی با آنان کرده بود به پیغمبر شکایت بردند. پیغمبر بیدرنگ برخاست و خطاب به آنان گفت «ای مردم از علی شکایت مکنید، سوگند به خدا که وی در ذات خدا و راه خدا، پروای کسی و چیزی ندارد.»
روز ترویه
هشتم ذیالحجه به منی رفتند و صبح فردا پیغمبر [ صفحه 332] سواره به عرفات رفت.میخواهد با همهی مردم سخن بگوید. از حالت پیغمبر پیداست که به کاری بس خطیر میاندیشد.آفتاب بر بلندی ظهر ایستاده بود و بر سرها آتش میبارید. پیغمبر سواره در میان بیش از صد هزار تن زن و مردی که از همه سو بر او گرد آمده بودند، ایستاد. ربیعة بن امیة بن خلف مأمور شد تا سخنان او را تکرار کند. آخرین پیام پیغمبر است به امت خویش. باید همه بشنوند، باید یکایک کلمات تا اقصای جمعیت برسد.همه چیز غیرعادی مینماید. لحظهای که برای چنین کاری انتخاب شده است، مکان، وضع و حالت پیغمبر و بخصوص سبک خاص بیان.پیغمبر آغاز کرد (خطاب به ربیعه) «بگو! ای مردم رسول خدا میگوید، آیا میدانید که این چه ماهی است؟». ربیعه با صدای بلند سؤال را تکرار میکند. پیغمبر منتظر میماند، مردم احساس میکنند که باید پاسخ گویند. میگویند «ماه حرام». پیغمبر ادامه میدهد «ایشان را بگو، خداوند تا هنگامی که پروردگارتان را دیدار کنید، خونهایتان و اموالتان را، همچون حرمت این ماهتان بر شما حرام کرده است. بگو ای مردم، رسول خدا میگوید، میدانید که این چه شهری است؟» ربیعه تکرار میکند. پیغمبر منتظر پاسخ میماند. میگویند «شهر حرام». «ایشان را بگو، خداوند تا هنگامی که پروردگارتان را دیدار کنید خونهایتان و اموالتان را همچون حرمت این شهرتان بر شما حرام کرده است. بگو ای مردم رسول خدا میگوید، میدانید که این چه روزی است؟» ربیعة تکرار میکند. میگویند «روز حج اکبر». «ایشان را بگو، خداوند خونهایتان و اموالتان را همچون حرمت این روزتان بر شما حرام کرده است.» پیغمبر [ صفحه 333] با همین سبک به سخن خویش ادامه میدهد:«ای مردم سخن مرا بشنوید. چه من نمیدانم، شاید پس از این سال، دیگر شما را در اینجا هرگز نبینم. ای مردم تا آنگاه که پروردگارتان را دیدار کنید خونهایتان و اموالتان همچون حرمت این روزتان و حرمت این ماهتان بر شما حرام است. شما پروردگارتان را به زودی ملاقات میکنید. شما را از کردهتان بازمیپرسد. من گفتم، نزد هر کس امانتی هست باید آن را به صاحبش پس دهد. هر ربائی هدر است اما سرمایههاتان از آن شماست. نه ستم کنید و نه ستم کشید. خدا حکم کرده است که ربا نیست و ربای عباس بن عبدالمطلب همهاش هدر است. هر خونی که در جاهلیت بوده است هدر است و نخستین خونی که از آن چشم میپوشم خون ابنربیعة بن حارث بن عبدالمطلب است...... و از خونهای جاهلیت او نخستین خونی است که من چشمپوشی میکنم.... اما بعد؛ ای مردم، شیطان از اینکه در سرزمین شما، اینجا، عبادت شود برای همیشه نومید شده است اما اگر بجز پرستش در اموری که شما حقیر میشمارید اطاعت شود، بدان راضی است، از او بر دین خویش بترسید. ای مردم، نسیء [414] زیاده در کفر است. کسانیکه کفر میورزند بدان گمراه میشوند آن را سالی حلال میکنند و سالی حرام.آنچه را خدا حرام کرد، حلال مینمایند، و آنچه را خدا حلال کرده، حرام.زمان دور میزند و بر همان هیئت است که در روز خلقت زمین و آسمانها بود. شمارهی ماهها نزد خدا دوازده ماه است، چهار ماه آن [ صفحه 334] حرام است. سه ماه پیاپی و رجب مضر [415] . اما بعد؛ ای مردم شما را بر زنانتان حقی است و آنان را بر شما حقی. حق شما بر آنان این است که کسی را که از او بیزارید بر فرش شما ننشانند و به کار زشتی که مسلم باشد دست نیازند و اگر چنین کردند اجازه دارید که در بسترها از آنان کناره گیرید و آنان را به نرمی تنبیه کنید. اگر از آن دست برداشتند، روزی و جامهشان را به شایستگی بدهید. سفارش مرا در نیکی به زنان بپذیرید، اینان در اختیار شمایند و بر خویش اختیاری نیست. شما آنان را به امانت خدا گرفتهاید و با کلمات خداست که آنان را بر خود حلال ساختهاید، پس سخن مرا ای مردم فهم کنید. من ابلاغ کردم و در میان شما آنچه را که اگر بدان چنگ زنید هرگز گمراه نشوید، باقی گذاشتم و آن امری روشن است: کتاب خدا و سنت پیامبرش. ای مردم، سخن مرا بشنوید و آن را فهم کنید. بدانید که هر مسلمانی، مسلمانی را برادری است و مسلمانان برادرانند، پس از برادر جز آنچه خود به طیب خاطر میبخشد بر برادر حلال نیست، پس بر خود ستم مکنید.»در این هنگام، با چهرهای در زیر آفتاب نیمروز، برافروخته در حالیکه گوئی مأموریت خطیری را به پایان برده است چشم بر آسمان دوخت و پرسید:«خداوندا، آیا ابلاغ کردم؟» و منتظر بماند.ربیعه آن را به مردم باز گفت و دهها هزار ناله به درد برخاست که: آری، ابلاغ کردی. پیغمبر دوباره باز به همان نقطه چشم دوخت و گفت: «خدایا شاهد باش.» [ صفحه 335] حج وداع پایان گرفت و محمد مکه را و کعبه را به سوی مدینه ترک کرد و خاطراتی را که همواره در تاریخ، زنده خواهند بود بر جای گذاشت.آخرین مأموریت بزرگش انجام گرفته بود و اکنون بزرگترین مرد تاریخ که خطیرترین رسالتها را پیروزمندانه در جهان به پایان برده است، شهر خویش را برای همیشه ترک میکند تا با وجدانی آرام و روحی سرشار از توفیق در میان یاران وفادار خویش بمیرد.
آیندهی امت
شرک از سراسر شبهجزیره ریشهکن شده است و خانهی مردم را که بنیانگذار توحید، معمار آن است، از ننگ بتان زدوده و حکومت خدا و مردم بر اجتماع برادران استقرار یافته است.اما محمد، هوشیارتر از آن است که برق پیروزیها نگاه ژرفبین او را از واقعیتهای پنهانی بازدارد. وی بیش از هر کسی اجتماع خویش را خوب میشناسد و آتشهای نفاق، کینهتوزیهای قبائلی، تفاخرات قومی و نژادی، جهل عمومی تودهی قبائل، اشرافیت، خشونت و پلیدیهای جاهلیت را در زیر پوشش اتحادی که به دست ایمان، شمشیر و سیاست پدید آمده است به روشنی میبیند. وی میداند که گرچه قدرت رهبری و نفوذ معنوی وی توانسته است همهی سران قبائل و اشراف قریش را به زیر لوای اسلام کشاند، اما بیشک، پرورش روحها و رسوخ ایمان تازه در اعماق مغز و دل یک امت و بارور شدن وجدان دینی در نفوسی که تا جاهلیت، ده سال بیشتر فاصله ندارند به زمانی طولانی نیازمند است و باید نسلهائی بر آن بگذرند.پیغمبر خطر را احساس کرده است، هر چه به مرگ نزدیکتر میشود آیندهی این امت جوانی که اکنون جامهی برادری اعتقادی بر تن دارد و [ صفحه 336] سیمایش را برق پیروزیهای پیاپی برافروخته است در نظرش مخوفتر مینماید. پدر به زودی جهان را باید ترک گوید، اما سرنوشت این کودک دهسالهای که اکنون جرثومهی صدها بیماری در درونش خانه دارد و پس از وی باید بر روی پای خویش بایستد و در رهگذر تندبادهای وحشی حوادث شومی که بیدرنگ از همه سو برخواهد خاست ایستادگی کند، چه خواهد شد؟دو امپراطوری نظامی بزرگ، از دو سو برای دریدن این جوانی که بزودی سر پرستش را از دست خواهد داد دندان مینمایند. در شبه جزیره ابوسفیانها و معاویهها و منافقان دیگری گوش خواباندهاند و مسیلمه و اسود عنسی آشکارا سر برداشتهاند. اما محمد هرگز از دشمن نمیهراسد هر چند نیرومند باشد. زندگی سیاسی وی این را نشان میدهد و قرآن نیز همه جا از پیروزی گروهی اندک بر گروهی بسیار سخن میگوید. آنچه روح وی را سخت پریشان دارد خطر داخلی است، نفاق و اختلاف. احیای روح جاهلی در متن جامعهی اسلامی، غرضورزیهای شخصی است. بیشک، محمد، دست کم همچون یک رهبر بزرگ نهضتی و مسؤول جامعهای، در این لحظات عمیقا به سرنوشت امتش و خطراتی که پس از وی آن را تهدید خواهد کرد میاندیشد و باید بیندیشد.پس از محمد، سرنوشت این جامعهی تازهپایی که از سنت سیاسی بیبهره است، زیربنای اجتماعی ریشهداری ندارد، اجتماعی است که نهادهای قبائلی در آن هنوز سخت و نیرومند است و بخصوص سرانش فاقد هر گونه تجربهی سیاسی و فرهنگ حکومتی و مدنیاند و اصولا رشد سیاسی آنان آنچنان نیست که رهبری اجتماعی - که به سرعت رشد میکند - بدان نیاز دارد. [ صفحه 337] اینها مسائل خطیر و حیاتی است که محمد را در این لحظات بشدت رنج میدهد.زمام این کاروان بزرگ را پس از وی چه کسی به دست خواهد گرفت؟ آیا پیغمبر باید بدین سؤال پاسخ گوید؟ آیا وی در اینجا هیچ مسؤولیتی ندارد؟ آیا تودهی عرب آن روز به مرحلهای از رشد سیاسی رسیده است که چنین مسؤولیتی را از پیشوای جامعه، پیشوائی که در عین حال متفکر و صاحب مکتب [416] این جامعه نیز هست، کاملا سلب کند؟ آیا دموکراسی - دموکراسییی که پس از دو قرن که از انقلاب کبیر فرانسه میگذرد در اروپای غربی هنوز جامعهای را که شایستگی آشنایی با آن را داشته باشد بدست نیاورده است - در میان اوس و خزرج، قریش و غطفان و هوازن و ثقیف... بدان حد رسیده بود که خود سرنوشت جامعهای را که فقط و فقط بیست و سه سال تاریخ دارد، در دنیای آن روز بدست گیرد؟ آیا رهبری آیندهی این امت را محمد بهتر تشخیص تواند داد یا تودهی قبائل و حتی سعد بن عباده و ابوعبیدهی جراح و عبدالرحمن بن عوف و عمر و ابوبکر و عثمان و طلحه و سعد و زبیر؟چگونگی برگزاری انتخابات سه خلیفه نشان داد که «دموکراسی غربی» که ملتهای نوخاسته، ایمان خویش را در سالهای اخیر [ صفحه 338] نسبت بدان کمابیش از دست دادهاند [417] در جامعهی آن روز عرب تا چه حد قادر بوده است که مردم را از دخالت شخص پیغمبر در تعیین سرنوشت سیاسی آنان بینیاز سازد.پیغمبر یکایک چهرههای برجستهی امت خویش را که احتمالا زمام حکومت را پس از وی به دست خواهند آورد بررسی میکند. وی خوب میداند که فکر برابری انسانی و برادری اسلامی و اصالت تقوی و علم و فداکاری، گرچه در مغزهای مسلمانان و حتی اصحاب بزرگ وی رسوخ کرده است و بدان سخت اعتقاد یافتهاند، اما هنوز در احساس و وجدان اخلاقی آنان راه ندارد و با سرشت روحی آنان عجین نگشته است، چه همواره احساس، دیرتر از اعتقاد تغییر مییابد.از این رو شک نیست که برای زمامداری آینده طبیعة چهرههائی در اذهان مردم طرح خواهد شد که در رگهای آنها خون شرف و نجابت جاهلی و در خاندانشان حیثیت قومی و اجتماعی را شناخته باشند. چهرههائی که تشخص و جاذبیت خویش را تنها از خدا و ایمان و جهاد و تقوی و سابقهی اسلام نگرفته باشند. چه، بیشک هنوز مردمی که شخصیت [ صفحه 339] روحی و عاطفی و وجدان پنهانیشان در جاهلیت شکل گرفته است، در اسلام نیز ناخودآگاه چنین خواهند بود.از این رو بیشک، پس از وی مردم بر رجال و اشراف قوم «اجماع» خواهند کرد. ابوبکر بن ابیقحافه شیخ قریش و شریف بنیتیم، عمر بن خطاب شریف بنیعدی، سعد بن عباده شریف طایفهی خزرج، عثمان بن عفان، مرد «نیکپی»یی که نسب از دو کس دارد، عبدالرحمن بن عوف شریف طایفهی بنیزهره، و از همین طایفه است سعد بن ابیوقاص، ابوسفیان بن حرب و معاویة بن ابیسفیان رؤسای بنیامیه - قویترین طایفهی قریش مکه -، عباس بن عبدالمطلب و علی بن ابیطالب چهرههای برجستهی بنیهاشم.پیغمبر اینها را خوب میشناسد، جز سعد بن عباده رئیس خزرج و ابوسفیان و معاویه، همه از نخستین گروندگان به اسلاماند، در آن روزهای دشواری که دوستی با محمد و ایمان به اسلام جز شکنجه و مرگ و تبعید پاداشی دنیوی نداشت.اما رهبری جامعهی تازهپائی که صدها خطر از داخل و خارج آن را تهدید میکند، رهبرییی که مسؤولیت سیاسی و فکری جامعه را توأمان دارد، نه چنان مسؤولیتی است که تنها اعتقاد واقعی به نبوت محمد آن را بتواند کفایت کند. مردی باید که همچون محمد در استعدادهای گوناگون انسانی، فردی و اجتماعی، معنوی و سیاسی، برجستگی ویژهای را دارا باشد.معاویه و ابوسفیان گرچه از نظر قدرت اجتماعی از همهی این رجال برجستهی اصحاب پیشترند، اما سابقهشان در جاهلیت و خصومت با اسلام به مراتب بیشتر است تا اسلام. باید چندی بر آنان بگذرد تا خاطرهی بدر و [ صفحه 340] احد را، هم آنها فراموش کنند و هم مردم. از این رو، بیشک بلافاصله پس از مرگ پیغمبر زمینهای برای بدست آوردن قدرت ندارند.ابوبکر یکی از دو سه نفری است که بیش از همه در میان مردم نفوذ دارد. سابقهاش در اسلام، دوستی شدیدش با محمد و قرابت خویشاوندی با وی و نیز شخصیتی که از نظر اجتماعی در جاهلیت داشته است، نام او را بر سر زبانها خواهد انداخت. اما وی مردی فرتوت است و گذشته از آن، بسیار نرمخوی و در همه کار آسانگیر. مسؤولیت سیاسی و اجتماعی مملو از خطر، جدیتر از آن است که با چنین روحی سازگار آید.عمر مردی است بر خلاف ابوبکر، خشن و متعصب و بسیار جدی. به اصطلاح اروپائیها عنصری است اصولی. در اجرای آنچه عدل میداند و اصل، کمترین نرمش و گذشتی ندارد. ورود او به جمع اندک یاران محمد در مکه آنان را نیرومند ساخت. هرگاه سخن از تصمیمی یا قضاوتی دربارهی دشمنی یا دشمنانی در میان بود که به اسارت مسلمانان افتاده بودند، پیشنهاد ابوبکر آزادی و محبت بود، اما جملهای که همواره عمر در این موارد تکرار میکرد این بود «ای رسول خدا، اجازه بده تا گردنش را بزنم»! اما وی به همان اندازه که یک «مجری» بسیار شایسته و جدی بود ابتکار و استنباط نداشت. روحی قوی داشت اما فکرش سطحی بود. مردی که در کار، قدرت خارقالعادهای از خود نشان میداد، هرگاه که یک مسئلهی اعتقادی و فکری پیش میآمد بسیار ضعیف مینمود و خود همواره به خطاهای فکری خویش اعتراف میکرد. رهبری امت اسلامی و بخصوص جانشینی پیغمبر تنها یک مسؤولیت اجرائی [ صفحه 341] و سیاسی نیست. خلیفه را در اسلام با «رئیس دولت» [418] در یک حکومت جمهوری در رژیمهای امروز نمیتوان مقایسه کرد. وی در عین حال رئیس حکومت و نیز ایدئولوگ حزبی که حکومت بر اساس ایدئولوژی آن استقرار یافته است محسوب میشود. از این رو است که سطحی بودن زمامدار امت اسلامی و عدم آشنائی عمیق با روح و حتی نص قرآن، شایستگی تعهد مسؤولیتهای خطیری را که محمد بر عهده داشته بسیار ضعیف میکند [419] چه، برای ادامهی راه محمد و رهبری امت وی، علم و پختگی فکری و آشنائی با عمق مکتب او به همان اندازه ضروری است که لیاقت و تقوی.عثمان، خویشاوند محمد و «داماد مضاعف» وی است، مردی است مقدس مآب، اما بینشکوتاه و جهانبینی بسیار تنگ و ضعیف وی چنان است که در مدت همکارییی که با پیغمبر داشته است کسی کوچکترین کار برجستهای از او سراغ ندارد. وی یک مرد اشرافی مسلمانی است که هرگز روح و جهت طبقاتی و عمق اسلام را نمیتواند احساس کند. اسلام را جز «شعائر» و رهبری اسلام را جز «تعظیم شعائر» نمیداند. عشق به ثروت، تجمل و قوم و خویشپرستی و تعظیم رجال و صاحبان زر و زور و خون در روح او چنان نیرومند است که پیوندش را با جاهلیت نزدیکتر و استوارتر از اسلام کرده است. خطر بزرگ، انتساب [ صفحه 342] وی به خاندان نیرومند و خطرناک بنیامیه است و بیشک وی با چنین روح و بینشی که دارد جز آلت فعلی برای این دشمنان قوی و لایق و هوشیاری که اکنون نقاب اسلام بر چهره بستهاند نخواهد بود.سعد بن عباده، رئیس قبیله خزرج که خدمات ارزندهی وی به اسلام بسیار ارجمند است، اما وی هرگز خود را به عنوان یک شخصیت فکری و سیاسی برجستهای نشان نداده است. وضع اجتماعی وی چنان است که وابستگی او به قبیله، مشخصتر از موقعیتی است که در جامعهی اسلامی دارد. وی بیشتر به عنوان رئیس قبیلهای تلقی میشود که اسلام را یاری کرده است و خلوص و صمیمیت و فداکاری و شهامت بسیاری از خویش نشان داده است. تشخص قبیلهایش بیشتر از حیثیت اسلامی او در میان توده و نیز اصحاب بزرگ به چشم میخورد. بیشتر وابسته به این اجتماع است تا پیوسته، گذشته از آن قریش و حتی طایفه اوس چگونه رئیس قبیله خزرج را به عنوان یک رهبر خواهند پذیرفت؟ وی فاقد آن معنویتی است که اصحاب کبار، از مهاجر و انصار، بتوانند به سادگی امامت وی را تحمل کنند.سعد بن ابیوقاص بیشتر یک عنصر نظامی است تا سیاسی و اجتماعی و بخصوص فکری و مذهبی.عبدالرحمن بن عوف گرچه از «سابقون» است اما هنوز اشرافیت و مالدوستی و میل به تجمل را از جاهلیت به همراه دارد. منفعت و حقیقت چنان در چشمان وی بهم درآمیختهاند که بسختی میتواند از هم بازشناسد.در این میان علی برجستگی خاصی دارد، وی تنها صحابی نامی محمد است که با جاهلیت پیوندی نداشته است، نسلی است که با اسلام آغاز شده و روحش در انقلاب محمد، شکل گرفته است. ویژگی تربیتی [ صفحه 343] دیگر وی آن است که دست مهربان «فقر» او را از خانوادهی خویش، در آن دوره سنییی که نخستین ابعاد روح و فکر انسان ساخته میشود به خانهی محمد میبرد و تصادفی بزرگ کودک را با داشتن پدر به دست عموزاده میسپارد تا روح شگفت مردی که باید نمونهی یک انسان ایدهآل گردد، در مدرسهای پرورش یابد که در آن محمد آموزگار است و کتاب قرآن. از هم آغاز با نخستین پیامی که میرسد آشنا گردد و بر لوح سادهی کودک خطی از جاهلیت نقش نپذیرد.مرد شمشیر، سخن و سیاست، احساسی به رقت یک عارف و اندیشهای به استحکام یک حکیم دارد، در تقوی و عدل چندان شدید است که او را در جمع یاران تحملناپذیر ساخته است، آشنائی دقیق و شاملش با قرآن قولی است که جملگی برآنند؛ شرایط خاص زندگی خصوصیش، زندگی اجتماعی و سیاسیش و پیوندش با پیغمبر و بویژه سرشت روح و اندیشهاش همه عواملی است که او را با روح حقیقی اسلام - معنای عمیقی که در زیر احکام و عقاید و شعائر یک دین نهفته است و غالبا از چشمهای ظاهربین پنهان میماند - از نزدیک آشنا کرده است. احساسش و بینشش با آن عجین شده است، وی یک «وجدان اسلامی» دارد و این جز اعتقاد به اسلام است.در طول بیست و سه سالی که محمد نهضت خویش را در دو صحنهی روح و جامعه آغاز کرده است، علی همواره درخشیده است، همواره در آغوش خطرها زیسته است و یکباره نلغزیده است، یک بار کمترین ضعفی از خود نشان نداده است. آنچه در علی سخت ارجمند است، روح چند بعدی اوست، روحی که در همهی ابعاد گوناگون و حتی ناهمانند قهرمان است. قهرمان اندیشیدن و جنگیدن و عشق ورزیدن، مرد محراب و مردم، [ صفحه 344] مرد تنهائی و سیاست، دشمن خطرناک همهی پستیهائی که انسانیت همواره از آن رنج میبرد، مجسمهی همهی آرزوهائی که انسانیت همواره در دل میپرورد.اما پیداست که در اجتماعی که بیش از ده سال با جاهلیت بدوی قبائلی فاصله ندارد، روحی این چنین تا کجا تنهاست، غریب است و مجهول! این یک داستان غمانگیز تاریخ است و سرگذشت علی و یارانش غمانگیزترین آن؛ چه، هرگز فاصلهی مردی با جامعهاش تا این همه نبوده است.بیشک پیغمبر به شدت به علی میاندیشد. قرائن بسیاری در حیاتش نشان میدهد که در علی به چشمی خاص مینگرد، اما از سوئی میداند که رجال قوم هرگز به این جوان سیواند سالهای که جز محمد در جامعه پناهی و جز جانبازیهایش در اسلام سرمایهای ندارد، میدان نخواهند داد و رهبری او را به سادگی تحمل نخواهند کرد.قویترین جناح سیاسی اسلام جناح ابوبکر است. عمر، ابوعبیده، سعد بن ابیوقاص، عثمان، طلحه و زبیر از عناصر اصلی این جناحاند.در اینجا یادآوری آنچه من از متن تاریخ دریافتهام بسیار ضروری مینماید، چه در روشن شدن بسیاری از ابهامهای سیاسی این دوره، مورخی را که بیشتر ریشههای طبقاتی و اجتماعی وقایع را میجوید کمک خواهد کرد.در سیرهی ابنهشام به ترتیب کسانی را که پس از اعلام بعثت به اسلام گرویدهاند با ذکر نام و مشخصات و زمان و شرایط ورود آمده است. میدانیم که نخستین کسیکه از خارج خانهی محمد بدو گروید ابوبکر بود. [420] . [ صفحه 345] سپس ابوبکر گروهی را به اسلام میآورد که دستهجمعی به دعوت وی به محمد میگروند. از اینجا پیوند خاص این عده با ابوبکر، کاملا در جاهلیت مشخص میشود. اینان پنج تناند: عبدالرحمن بن عوف، عثمان، سعد بن ابیوقاص، طلحه و زبیر.این پنج تن را یک جای دیگر باز در تاریخ با هم میبینیم. کی و کجا؟ سی و شش سال بعد در شورای عمر، شورائی که با چنان بازی ماهرانهای علی را کنار زد. شورائی که عبدالرحمن بن عوف در آن رئیس بود و حق «وتو» داشت و عثمان را به خلافت برگزید. اعضای شورای عمر، جز علی، بیکم و کاست همین پنج تناند.ابوبکر شخصیت برجستهی این گروه مخفی است و عمر با انتخاب همین پنج تن و نقشی که در سقیفه داشت پیوستگی خود را با این گروه نشان داد. اینان از سال اول بعثت تا نیم قرن بعد، در جنگ جمل، همه جا تا بودهاند یکدیگر را داشتهاند و در همهی صحنههای سیاسی این نیم قرن پرآشوب و حساسی که تاریخ اسلام را شکل میدهد نقش اساسی را به عهده داشتهاند. این جناح نیرومند سیاسی در برابر علی قرار دارند. هر سه خلیفه از اینان است و نخستین جنگ را علیه علی نیز طلحه و زبیر، دو تن از اعضای این باند سیاسی برپا کردند.موقعیتی که سعد وقاص نیز در زمان عمر داشت و نقش منفی و مخالفی را که در حکومت علی بازی کرد نشان دهندهی این وحدت و همبستگی خاص وی با آنهاست. آنچه را اکنون میبینیم بیشک پیغمبر هم اکنون که از مکه با مردم وداع کرده است و سرنوشت امت خویش را در دست اینان مییابد میبیند و بدان میاندیشد. علی در برابر این جناح کاملا تنهاست، مردانی که به وی ایمان دارند، ابوذر و سلمان و عمار و... [ صفحه 346] دارای چنین وابستگی پنهانی سیاسی نیستند، غیبت همگی آنان در سقیفه آن را نشان میداد.مسؤولیت پیغمبر اکنون سخت خطیر و حساس است، اعلام علی به عنوان بزرگترین شخصیتی که شایستگی رهبری امت را دارد وحدتی را که در جامعهی بدوی و قبائلی عرب بدست آمده است و تنها ضامن بقای این امت جوان است متزلزل خواهد نمود. از سوی دیگر، اگر محمد دربارهی علی سکوت کند، حقیقتی را فدای مصلحتی نکرده است؟ ضعف اجتماعی علی مگر نه معلول قدرت دینی او است؟ مگر تنهائی سیاسی او جز به خاطر خشونت و قاطعیتی است که در راه محمد نشان داده است؟ مگر شمشیر پرآوازهی وی که هر طایفهای را داغدار کرده است جز به فرمان محمد و برای خدا فرود میآمده است؟ کینههائی که از او در دلها هست مگر به گفتهی پیغمبر که چند روز پیش در مکه گفت جز به خاطر «خشونتی است که در ذات خدا و در راه خدا نشان میدهد»؟سکوت محمد دربارهی علی او را در تاریخ بیدفاع خواهد گذاشت. شرایط سیاسی جامعه و ترکیب اجتماعی و طبقاتی و قبائلی آن و دستهبندیهای مصلحتی چنان است که بیشک علی را نه تنها محروم خواهند ساخت بلکه سیمای او را در اسلام مسخ خواهند کرد، او را در تاریخ چنان بدنام خواهند نمود که پاکترین مسلمانان برای تقرب به خدا و محمد بدو لعن میفرستند. مگر چنین نشد؟آیا محمد از علی که جز او مدافعی ندارد دفاع نخواهد کرد؟ آیا با سکوت خویش او را به دست تاریخ پایمال نخواهد ساخت؟ده میل از مکه دور شدهاند، پیغمبر تصمیم خویش را گرفت. اینجا غدیرخم است، سر راه مدینه و تهامه و نجد و یمن و حضرموت. آنجا [ صفحه 347] که مسلمانانی که با وی آمدهاند هر دسته از گوشهای فرامیروند و دیگر هیچگاه از محمد سخنی نخواهند شنید.دستور داد آنانکه پیش رفتهاند برگردند، صبر کرد تا آنها که دنبال ماندهاند برسند. سنگها را توده کردند و از جهاز شترها، منبری بزرگ برپا نمودند و پیغمبر پس از ایراد خطبهای طولانی، علی را با چنین سبکی دقیق و قاطع معرفی کرد: ابتدا از جمعیت پرسید چه کسی از مؤمنان بر خود آنان «اولی» است؟ جمعیت گفت: خدا و رسولش بهتر میدانند. سپس پرسید: آیا من از شما بر خود شما «اولی» نیستم؟ همه گفتند چرا! سپس گفت:من کنت مولاه فهذا علی مولاه - اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.پس از پایان معرفی علی این آیه را بر مردم خواند که:الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا.«امروز دینتان را برای شما تکمیل کردم و نعمتم را بر شما»«تمام ساختم و رضا دادم که شما را دین، اسلام باشد»محمد وارد مدینه شد اکنون قدرت وی بر سراسر شبه جزیره سایه گسترده است، اما مرزهای شمال ناآرام است، امپراطوری روم شرقی دشمن نیرومند و خطرناکی است. رومیان بیشتر از ایرانیان که از جانب شرق با اسلام هممرزند از قدرت محمد بیمناکند زیرا جز عوامل سیاسی، حساسیت مذهبی خاصی که مسیحیان با اسلام داشتند مرزهای شمال را همواره ناامن میداشت. محمد چند بار با رومیان و عمال داخلی آنان در قبائل عرب شمال دست [ صفحه 348] پنجه نرم کرده است. آخرین بار در جنگ خونین «مؤته» بود که عبدالله بن رواحه و جعفر بن ابیطالب و زید بن حارثه فرزندخواندهی رشید محمد کشته شدند و لیاقت و سیاست نظامی خالد بن ولید موجب شد که کمتر از سه هزار مجاهد مسلمان را از برابر دویست هزار رومی و عرب به سلامت از صحنه بازآورد. عقبنشینی این سپاه از مؤته رومیان را بر اسلام گستاخ کرده بود و پیغمبر میکوشد تا پیش از رفتنش ضرب شستی به آنان نشان دهد و خاطرهی شکست مؤته را به فراموشی سپارد تا پس از او از شمال خطری متوجه اسلام نگردد.سپاهی عظیم بسیج میکند و فرماندهی آن را به جوان هجده سالهای میسپارد؛ وی اسامه فرزند زید بن حارثه است.به فرماندهی هجده سالهی سپاهیکه به جنگ با امپراطوری روم میرود سفارش کرد که از ناحیهی مؤته (آنجا که پدر اسامه کشته شد) سپاه را وارد مرز بلقاء و داروم (فلسطین) کن و سحرگاه بر دشمن بتاز، سریع و ناگهانی یورش بر و ممان و بیدرنگ با غنیمت و ظفر بازگرد!اسامه در جرف، نزدیک شهر مستقر شد تا سپاه آمادهی عزیمت گردد. پیغمبر در بسیج این سپاه سخت میکوشید، مأموریت سپاه خطیر بود، رجال بزرگ اصحاب از جمله ابوبکر و عمر نیز در سپاهی که اسامهی هجده ساله فرمان میراند سرباز بودند. این کار بر آنان سخت ناگوار میآمد، اما پیغمبر سخت اصرار داشت. به فرماندهی اسامه آشکارا اعتراض میکردند: «پسربچهی خردسالی را بر اجلهی مهاجرین و انصار فرمانده ساخته است!» چنین مینمود که در حرکت سپاه از جرف کارشکنی میشود. پیغمبر سخت برآشفته است. خطراتی که به زودی سر برخواهند داشت از هم اکنون دندان مینماید. [ صفحه 349] پیغمبر شب را بخواب نمیرود، مرگ را در چند قدمی خویش احساس کرده است و طوفانهای سیاه را که به سرعت نزدیک میشود به چشم میبینید. نیمه شب است، سکوت این شب سخت هراسانگیز است. اندوه و اضطراب، روح نیرومندی را که در حیات پرمخاطرهاش هرگز مضطرب نبوده است سخت میفشرد. بیتاب میشود. ابومویهبه (غلام خویش) را خبر میکند، از خانه بیرون میآیند. شب آرام تابستان است، اواخر صفر یا اوائل ربیعالاول. نسیمی که آرام و مرموز میوزد خاطرات تلخ را بیدار میکند و خیال را آشفتهتر میسازد. به غلامش میگوید: ای ابومویهبه برویم، مأمورم کردهاند که برای اهل بقیع استغفار کنم. دو نفری براه میافتند، از شهر خارج میشوند. اینک شب است و قبرستان خاموش بقیع. میایستد. میداند که به زودی به اینان خواهد پیوست. لحظهای مینگرد و سپس به سخن آغاز میکند. قبرها آرام گوش فرادادهاند!«سلام بر شما ای ساکنان گورستان! خوش بیارامید که»«روزگار شما آسودهتر از روزگار این مردم است، فتنهها»«همچون پارههای شب تیره پیش آمدهاند».خاموش میشود سپس به رفیقش رو میکند و میگوید که «ای ابومویهبه کلید گنجهای دنیا و زندگی جاوید در آن و سپس بهشت را به من آوردند و مرا میان اینها و دیدار پروردگارم و بهشت مختار کردند و من دیدار پروردگارم را و بهشت را اختیار کردم». ابومویهبه که سخت پریشان میشود و فراق را نزدیک احساس میکند با آهنگی که از گریه بریده میشد گفت: پدر و مادرم فدات! کلید گنجهای دنیا و زندگی جاوید در آن و سپس بهشت را برگیر. گفت «نه به خدا، ای ابومویهبه، من دیدار [ صفحه 350] پروردگارم را و بهشت را برگزیدم». سپس برای اهل بقیع استغفار کرد و بازگشت.سر دردش شدت یافته بود و بیماری و اندوه روحش را سخت میفشرد، به خانهی عائشه وارد شد، عائشه نیز سر درد گرفته بود و مینالید «وای سرم، وای سرم». پیغمبر که همواره رنجهای بسیارش را در بیرون خانه میگذاشت و با چهرهای روشن از لبخند بر همسرش وارد میشد، در جواب عائشه گفت: «تو نه، بلکه من به خدا وای سرم. ای عائشه! چه ضرری داشت که تو پیش از من میمردی؟ و من بر جنازهات حاضر میشدم، کفنت میکردم، بر تو نماز میخواندم و خاکت میکردم؟!» عائشه بیدرنگ پاسخ داد «و بعد هم به خانهی من برمیگشتی و با یکی از زنهایت خواب میکردی!» پیغمبر لبخند زد و میخواست شوخی را ادامه دهد که درد مجال نداد و شدت کرد. پس از چند ساعتی درد کمی آرام گرفت. برخاست وبه خانههای زنانش سر زد و با هر یک سخن گفت. گویی با آنان وداع میکند. در خانه میمونه باز درد شدت یافت. زنانش را فراخواند و از آنان خواست تا او را اجازه دهند که در خانهی عائشه بستری شود. آنان که حال وی را دیدند اجازه دادند. پیغمبر در حالیکه سرش را با پارچهای بسته بود و عباس بن عبدالمطلب و علی بن ابیطالب [421] زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش بر زمین کشیده میشد به خانه عائشه وارد شد. درد شدید شده بود و تب آنچنان بود که گوئی در آتشی میسوزد. چرا سپاه هنوز حرکت نکرده است؟ میدانست که چرا، میدانست که در [ صفحه 351] چنین روزهائی رجال بزرگ قوم از مدینه دور نخواهند شد. دستور داد از چاههای مختلف هفت قرابه آب، بر من بریزید تا نزد مردم بروم و با آنان عهد کنم، کسانش او را در طشتی که از آن حفصه دختر عمر همسر وی بود نشاندند و بر او آب ریختند تا گفت بس است، بس است.آنگاه با چهرهای تبدار و سری بسته وارد مسجد شد. به فضل بن عباس گفت «فضل دستم را بگیر». فضل کمک کرد تا بر منبر نشست. مردم بر او گرد آمدند و در این حال به سخن آغاز کرد پس از حمد خدا، ابتدا اصحاب «احد» را یاد کرد، برای ایشان آمرزش خواست و بر آنان به تکرار درود فراوان فرستاد سپس گفت:«خدا بندهای را از بندگان خدا میان دنیا و آنچه نزد او است مخیر کرد و وی آنچه را نزد او است اختیار نمود» ساکت شد. مردم از او چشم بازنمیگرفتند. ابوبکر احساس کرد، بلند گریست و در حالیکه نگاههای اشگآلودش را بر سیمای دوست بزرگش دوخته بود، با لحنی که از شدت اندوه و محبت گرفته بود گفت «ما جانمان را، فرزندانمان را فدای تو میکنیم.»پیغمبر گفت «آرام باش ابوبکر».فضای مسجد از هیجان و غم میلرزید، اندوه و حسرت چنان بر جانها سنگینی میکرد که همه را خاموش کرده بود.باز ادامه داد:«ای مردم، در انجام مأموریت اسامه اقدام کنید، به جانم»«سوگند که آنچه را در فرماندهی اسامه گفتهاید پیش از آن»«در فرماندهی پدرش نیز گفتید، در صورتیکه اسامه شایستهی»«فرماندهی است چنانکه پدرش نیز شایسته آن بود» [ صفحه 352] در این حال باز متوجه خطراتی شد که سر برداشتهاند و جامعهی او را تهدید میکنند «دیشب به خواب دیدم که بر دو دستم دو دستبند زرین است از آن بدم آمد بر آن دو دمیدم و ناپدید شدند و این دو را بر آن دو کذاب «یمامه» و «یمن» تعبیر کردم».باز ساکت شد. آتش تب لحظه به لحظه تندتر میشد. نشاط اندکی که پس از ریختن آب سرد بر اندام تبدارش پدید آمده بود و او را تا مسجد آورده بود از میان رفته بود و بیماریش را سنگینتر ساخته بود، بسیار خسته مینمود. مردم میدیدند که کوشش بسیار میکند تا باز هم بتواند با آنها سخن بگوید، اما نمیتواند، سخت بر خود پیچید، درد بیتابش کرده است. این آخرین گفتگوئی است که با مردم دارد. باید با مسجد و اصحاب وداع کند. دیگر فرصتی نمانده است، همه چیز پایان یافته است. داستان او و مردم به آخر رسیده است. باید با مردم وداع کند و از منبر برای همیشه پائین آید. مرگ در خانهی عائشه منتظر است اما گوئی مرد در واپسین لحظات حیات با مردم سخنی دارد که باید بگوید. همهی نیروئی را که برایش مانده است به سختی فراهم میآورد تا بتواند بگوید، مردم احساس میکنند که وی برای گفتن این آخرین پیامش تلاشی رقتآور میکند، حتی منافقان نیز از این منظرهی شگفت سخت متأثرند. مردم سر در گریبان خویش فرو بردهاند و در دل میگویند: درد، بزرگتر از آن است که بتوان نالید. محمد آغاز کرد، کلمات خسته و کوفته از دهانی که از آتش تب خشک شده بود بسختی بیرون میآمدند. هرگز انسانی اینچنین دشوار و دردناک سخن نگفته است. اما محمد باید بگوید، از مردم سؤالی دارد که تا نپرسد آرام نخواهد مرد.«ای مردم، من خدائی را که جز او خدائی نیست در برابر شما میستایم، [ صفحه 353] هر که در میان شما حقی بر من دارد اینک من. اگر بر پشت کسی تازیانهای زدهام، این پشت من، بیاید و بجای آن تازیانه بزند. اگر کسی را دشنام دادهام، بیاید دشنامم دهد. زنهار که محبوبترین شما در دل من کسی است که حقش را اگر دارد یا از من بازستاند یا مرا حلال کند تا خدا را که دیدار میکنم روحم از همه خوشتر باشد. چنین میبینم که این درخواست مرا کافی نیست و باید چندین بار در میان شما برخیزم وآن را تکرار کنم».از منبر فرود آمد، نماز ظهر را گزارد. تب، سردرد، خستگی و گرمای ظهر او را از پا درآورده بود. آثار مرگ از چهرهاش پدیدار شده بود، اما گوئی هنوز کارش با مردم تمام نشده است. آنچه را از مردم خواسته بود، یک تعارف اخلاقی نبود، جدیتر از آن بود که حتی احتضار از آن بازش دارد. در میان شگفتی مردمی که پیغمبرشان را در سختترین حالات میدیدند برخاست. عدهای او را کمک میکردند، به خانه نرفت، باز به منبر بازگشت، نشست و باز تکرار کرد. این بار لحن سخنش مصرانهتر مینمود.پس از تکرار درخواستهایش باز ساکت شد، با چشمانی خسته و تبدار مردم را نگریست، منتظر ماند. مردم احساس کردند که ناچار باید او را پاسخ گویند اما چه بگویند؟ اوست که زندگیش را سراسر وقف مردم کرد و این بدویان گمنام را مدنیت و آوازه و افتخار بخشید. او ثروت کلان خدیجه را نیز در راه مردم داد. زندگی او بگونهای نبود که حقی را پایمال کند و ستمی را روا دارد. او خود بهترین نمونهی یک مسلمان بود، مسلمانی که خدا در دو خط سیمای او را تصویر کرده است: اشداء [ صفحه 354] علی الکفار، رحمآء بینهم. [422] وی هرگز کسی را نیازرده بود، تنها یکبار از یک بدوی خشنی - که شانه به شانه محمد میراند و به اندازهای وحشیانه و خشن میراند که مرکبش به مرکب او میخورد و پای محمد را به سختی بدرد میآورد - عصبانی شد و شلاقی را که دردست داشت بر او زد و به خشم گفت فاصله بگیر! به مدینه که رسیدند او را خواست و از او عذرخواهی کرد و خود را به پرداخت هشتاد بز ماده به عنوان فدیهی یک تازیانه محکوم کرد و اکنون به یاد ندارد که کسی را آزرده باشد و یا به کسی بدهکار باشد. اما از آن سخت بیمناک است که در طول حیات پرحادثهاش شاید رفتاری کرده باشد که بر کسی ناگوار آمده باشد و او نداند.محمد منتظر است و مردم شرمنده، هیچ چشمی تاب آن را ندارد که چنین انتظار شگفتی را در این سیما ببیند، سرها فروافتاده است و شانهها میلرزد. سؤالی که محمد طرح کرده است سخت سنگین است. عربی برخاست و گفت: ای رسول خدا، من سه درهم پیش تو دارم! برخی دیگر تاب نیاوردند و گریستند. محمد بیدرنگ گفت «فضل، به او بده.» فضل بن عباس سه درهم را پرداخت و عرب نشست.سکوت سنگین و آزاردهندهای بر مسجد افتاده بود. پیغمبر احساس کرد که مردم از رفتار این مرد که او را در میان جمع شرمنده کرده است سخت پریشان شدهاند.گفت «ای مردم، هر که مالی از کسی در نزدش هست باید آن را بپردازد و نگوید رسوائی دنیا است، هان که رسوائیهای دنیا آسانتر از رسوائیهای آخرت است.»عرب دیگری برخاست و گفت: ای رسول خدا، سه درهم دست [ صفحه 355] من است که در راه خدا بکار زدم. پیغمبر گفت «چرا بکار زدی؟» گفت: بدان محتاج بودم. پیغمبر گفت «فضل، آن را از او بستان». مردی برخاست و چشم در چشم پیغمبر دوخت و در حالیکه از هیجان به شدت میلرزید گفت: ای رسول خدا، یکبار در فلان جنگ، بر شکم من تازیانهای زدی!مسجد ناگهان ساکت شد. دلها نزدیک بود که از غم پاره شود، وحشت همه را خاموش کرده بود، کسی جرأت نمیکرد که سر بردارد. پیغمبر، با چهرهای آرام، پیراهنش را که از عرق خیس شده بود بالا زد بگونهای که شکمش تا بالای سینه پدیدار شد، از مرد خواست که بیا قصاص کن! مرد به راه افتاد، پیش میآمد و مردم از وحشت سرها را تا روی زانوهایشان خم کرده بودند. لحظههای دردناکی گذشت، ناگاه ضجههائی دردآلود فضای حیرتزدهی مسجد را به لرزه آورد. مردم سر برداشتند، مرد خود را دیوانهوار بر سینه و شکم برهنهی پیغمبر افکنده بود و جای قصاص را دیوانهوار میبوسید. موج اشک، کسی را امان نمیداد، مردم شرمندهی پیغمبر، در برابر او خود را سرافراز یافتند. عشق و شوق چنان ناگهان فضای مسجد را پر کرد که خاطرهی شرمآور آن اعرابی زدوده شد، مردم شاد شدند که به پیغمبرشان نشان دادهاند که او را خوب میشناسند و پیغمبر نیز که مردم خویش را سخت دوست میداشت در این هنگام که دیگر فرصتی برایش نمانده است تا عشق پاک خویش را به سرنوشت برادرانش نشان دهد، پیشنهاد شگفتی را در چنین حالی طرح کرد. هیچ چشمی نیست که زیبائیهای یک روح زیبا را بشناسد و بینم اشکی بماند: «ای مردم، هر که بر خویشتن بیمی دارد برخیزد تا برایش دعا کنم».این سخن در فضای گرفته و اندوهبار مسجد هیجان و امید شگفتی [ صفحه 356] پدید آورد. روح نیرومند ایمان، صداقت و صراحتی پدید آورد که در عرب سابقه نداشت. امید نقابها را از چهرهها پس زد. مردی برخاست و گفت: ای رسول خدا، من بسیار دروغگویم، من بدکارم، بیش از اندازه میخوابم. پیغمبر برایش دعا کرد «خدایا تو او را راستی و ایمان ارزانی فرما و هرگاه که خواست خواب را از او ببر». دیگری برخاست و گفت: ای رسول خدا من بسیار دروغگویم، من منافقم! و هیچ کاری نبوده است که در آن خیانت نکنم. عمر برخاست و با تشر بدو خطاب کرد: خودت ار رسوا کردی مرد! پیغمبر با لحنی عتابآمیز عمر را پاسخ گفت «ای ابنخطاب! رسوائیهای دنیا آسانتر از رسوائیهای آخرت است! خدایا، او را راستی و ایمان ارزانی فرمای و به سوی خیر بگردانش».از منبر فرود آمد و خواست مسجد را ترک گوید، ناگاه ایستاد و به مردم رو کرد «ای گروه مهاجرین شما را به نیکی با انصار سفارش میکنم، مردم بسیار خواهند شد اما انصار بر حال خویش خواهند ماند. مردم! انصار خاصان و رازداران من بودند، من به آنها پناه آوردم، با نیکانشان نیکی کنید و از بدانشان درگذرید». دیگر رمقی برایش نمانده بود، مسجد را و مردم را ترک کرد و به خانهی عائشه رفت و در بستر افتاد و بیماریش شدت یافت. بیهوش میشد و به هوش میآمد.هنگامی که مرگ حملات خویش را آغاز کرد ناگهان به این اندیشه افتاد که چه اندوخته است؟ عائشه را گفت هر چه داریم بیار و بر فقرا تقسیم کن. در این هنگام درد باز او را به اغما افکند و عائشه که سخت پریشان بود توصیهی او را از یاد برد. پس از آنکه بهوش آمد، از عائشه بازخواست کرد و چون دانست که وی دستورش را انجام نداده است سخت [ صفحه 357] برآشفت و ناچارش کرد که هم اکنون آنچه از درهم و دینار دارد پیش از مرگش از خانه دور کند. اندوختهی وی هفت دینار بود و آن را بر بینوایان تقسیم کردند. در این حال دیدند که چهرهاش باز شد، گویی بار سنگینی را از دوشش برگرفتهاند.اسماء، خویشاوند میمونه همسر پیغمبر که از مهاجرین حبشه بود و در آنجا ترکیب داروئی را آموخته بود، آن را برای پیغمبر ساخت و در حال اغما آن را به دهان وی ریختند. چون به هوش آمد و دانست که بیاجازهی وی زنان از پیش خود بدو دارو خوراندهاند، سخت خشمگین شد و بازخواست کرد. همگی به گردن عباس انداختند و عباس توضیح داد: ترسیدیم بیماری تو ذاتالجنب باشد. ازین توضیح خشمش بیشتر شد و برای تنبیه آنان دستور داد هر که در خانه حضور داشت (جز عباس) از آن دارو بخورد. میمونه روزه داشت اما پیغمبر او را هم استثنا نکرد. بلال وارد شد و او را به نماز دعوت کرد. نیروی برخاستن نداشت. گفت «بگوئید کسی با مردم نماز بگذارد». تب هر لحظه سوزانتر میشد و درد سختتر. دستور داد اصحابش را فراخوانند تا از آنان وداع کند. تا چشمش به چهرههای یاران وفاداری که عمر پرغوغای خود را با آنان گذرانده است افتاد، برای نخستین بار اشک در چشمانش حلقه بست و با لحنی که محبت عمیق او را بدیشان میرساند به آنان خطاب کرد:«آفرین بر شما، خدا شما را رحمت کند، پناهتان دهد،»«نگاهتان دارد، بلندتان دارد، سودتان بخشد، توفیقتان دهد،»«یاریتان کند، سلامتتان دارد، رحمتان کند، شما را بپذیرد،»«من شما را به تقوی سفارش میکنم و خدا نیز شما را بدان» [ صفحه 358] «سفارش میکند. من برای شما بیمدهنده و مژدهدهندهام. در»«کار بندگان خدا و بلاد خدا بر خدا چیرهدستی نکنید که او»«به من و شما گفته است که تلک الدار الآخرة نجعلها للذین»«لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا، و العاقبة للمتقین» [423] .لحظهای ساکت شد و به اندیشه فرورفت و سپس در حالیکه گوئی آنچه را میاندیشد با خود بازگو میکند، گفت «آیا برای مردان خودکامه جایگاهی در دوزخ نیست؟!» گفتند: اجلت کی است؟ گفت «فراق نزدیک شد و بازگشت به سوی خدا و به سدرةالمنتهی» گفتند: چه کسی غسلت دهد، ای پیامبر خدا؟ گفت «خانوادهام آنانکه نزدیکترند.» گفتند: در چه کفنت کنیم ای پیامبر خدا؟ گفت «اگر خواستید در همین جامهام یا در یک پارچهی سفید مصری یا حلهای یمنی» گفتند: چه کسی بر تو نماز گزارد ای پیامبر خدا؟ گفت صبر کنید! خدا از شما درگذرد و از جانب پیامبرتان شما را پاداش نیک دهد» اصحاب بلند گریستند و پیغمبر نیز به گریه افتاد و سپس ادامه داد: «هرگاه غسلم دادید و کفنم کردید مرا بر تختم در همین خانهام بر کنارهی قبرم بگذارید و سپس ساعتی مرا تنها رها کنید، با گزافهگوئی در مدح من و زاری و شیون آزارم ندهید، باید ابتدا مردان خانوادهام بر من نماز بگزارند و سپس زنانشان و پس از آنان شما. از جانب من بر خود سلام دهید، شما را شاهد میگیرم که من از امروز تا روز قیامت بر هر که با من بر دینم بیعت کرد سلام میفرستم.» گفتند: چه کسی به قبرت وارد شود؟ گفت «خانوادهام». ساکت شد. اصحاب نیز ساکت شدند. فضای اطاق از غم سرشار بود. فراق نزدیک است. [ صفحه 359] ناگهان خطوط تازهای از رنج در سیمای پیغمبر پدیدار شد. چشمان تبدار و پراضطرابش را بر چهرهی یکایک اصحاب دوخت، مردانی که به زودی سرنوشت مردم را و اسلام را به دست خواهند گرفت. از فردا داستان، داستان اینان است. گوئی میخواست چیزی بگوید، لحظهای غرق اندیشهای عمیق و دردناک شد. آیندهی امتش او را از درد احتضار بیشتر رنج میداد. قطرههای درشت اشک بر گونههایش میدوید، گوئی به تردید دردآوری دچار شده است. ناگهان مثل اینکه تصمیمی گرفته باشد به اصحاب خطاب کرد «برای من لوح و دوات (یا استخوان شانه و دوات) بیاورید تا برایتان چیزی بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید». ناگهان سر و صدا بلند شد، کشمکش از هر سو درگرفت، کارگردانان اساسی سیاست فردا، جنجال به راه انداختند، پیغمبر سخت رنجیده شد. آنچه او را در گفتن رازی که نگذاشتند بگوید (هر چند بر کسی پوشیده نماند) به اندیشه افکنده بود آشکارا شد و دانست که در پیشگیری از حادثهای که فردا باید پدید آید وی امروز کاری نمیتواند کرد. این کشمکش زشت را در آخرین لحظهی حیات نتوانست تحمل کند. سران قوم در حالیکه از آوردن دوات و قلم مانع میشدند از او مکرر میپرسیدند که میخواهد چه بنویسد؟ پیغمبر با لحنی آزرده و خشمناک گفت «سزاوار نیست که در حضور پیغمبری به کشمکش بپردازند.» اینان باز سؤال خویش را از سر گرفتند و وی پاسخ داد:من شما را به سه کار سفارش میکنم: اول مشرکان را از جزیرةالعرب برانید، دوم وفدها را همچنان که من میپذیرفتم بپذیرید... و سوم،؟خاموش شد. دردی بزرگ بر چهرهی خسته و تبدارش سایه افکند، در اندیشهای عمیق فرورفت، نگاهش را که از غمی بزرگ لبریز بود [ صفحه 360] به نقطهای دور در خیالش دوخت و هیچ نگفت.لحظهها پیاپی خاموش آمدند و رفتند، اصحاب نیز هیچ نگفتند. گویی در آن روز در آن میان کسی نبوده است که معنی این سکوت دردناک را نداند.حضار دانستند که دیگر پیغمبر هیچ نخواهد گفت و سکوتش را در سومین سفارش بزرگش نخواهد شکست و از این سومین سفارش نیز، بر سفارشی دیگر نخواهد گذشت. میخواهد آخرین پیامش به مردم سخنی باشد که امروز نمیتواند گفت، اما این پیامی است به آینده، تاریخ باید این پیام ساکت را بشنود. چه، اگر نه چنین بود نمیگفت من شما را به سه چیز سفارش میکنم.پیغمبر همچنان نگاه لبریز از غمش را به گوشهای دوخته بود و ساکت بود. حضار دانستند که انتظار بیهوده است، برخاستند و بیهیچ سخنی رفتند.دیگر همه چیز پایان یافته است.دردهای جانکاهی که به جانش ریخت رنج بیماریش را بیشتر کرد، از هوش رفت. فاطمه، دخترش همسر علی نخستین قربانی فردا، بر بالین پدر به درد میگرید، چشمان سرشار از اشک و عشق و حسرت و هراسش را بر سیمای خاموش پدر دوخت و خواندو ابیض یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمة للارامل [424] .پیغمبر چشمانش را گشود «دخترم شعر مخوان! قرآن بخوان، بخوان: [ صفحه 361] و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم؟ و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا.» [425] .