- اشاره 1
- جهان در عصر بعثت 1
- دین در جهان معاصر 1
- عربستان... 1
- مقدمه 1
- مردم عربستان 2
- تعصب قبیلگی 2
- جنگ قبایل 2
- حکومت 2
- شبه جزیرهی عربستان 2
- طرد عضو قبیله 3
- ماههای حرام 3
- بازارها و ادبیات عرب 3
- زن و خانواده 3
- غارت 3
- جنوب عربستان 4
- سبعهی معلقه 4
- تجارت و پردهداری قریش 4
- ازلام 4
- دین عربستان 4
- حیره و غسان 5
- ایران... 5
- ذونواس و کشتار مسیحیان 5
- اشاره 5
- تسلط بیگانه 5
- خدا در تعالیم زردشت 6
- دین زردشتی 6
- حکومت 6
- مذهب 6
- اوستا و گاتاها 6
- کیش مانی 7
- مزدکیه یا درست دینان 7
- زروانیان 7
- عیسویان ایران 7
- شرک در خلقت 7
- طبقهی روحانیان 8
- ازدواج با محارم 8
- شاه و درباریان 8
- سازمان جامعه 8
- نظامات اجتماعی 8
- مذهب و علم و فلسفه 9
- اشاره 9
- تعلیم و تربیت 9
- حکومت 9
- علوم و فنون 9
- امپراطوری روم شرقی... 9
- بتپرستی و مسیحیت 10
- تفکیک دین از قانون و حکومت 10
- ماهیت عیسی مسیح 10
- نسطوریان 10
- یعقوبیه 10
- قانوننامهی یوستینیانوس 11
- تمدن روم شرقی 11
- برخی از تعالیم عهد جدید 11
- رابطهی کلیسا و امپراطور 11
- تجارت و صنعت 12
- طبقات 12
- دهقانان 12
- بردگان و کارگران 12
- زن و روابط جنسی 12
- فرانسه در قرن ششم 13
- ایتالیا در قرن ششم 13
- سرنوشت مدارس یونان 13
- تعلیم و تربیت 13
- بریتانیا در قرن ششم 13
- امپراطوری روم شرقی در آستانهی سقوط 14
- مصر 14
- سازمان اداری 14
- اوضاع اجتماعی 14
- اشاره 14
- اسپانیا در قرن ششم 14
- یهود... 15
- اشاره 15
- تورات 15
- خصومت یهود و مسیحیان 15
- یهود در قرن ششم میلادی 15
- حکومت 16
- هندوستان... 16
- مذهب 16
- هندوئیسم 16
- تلمود 16
- اشاره 16
- قانوننامهی مانو 17
- مقررات اجتماعی 17
- خدا 17
- بودیسم 17
- جینیسم 17
- چین کشور آسمانی... 18
- فلسفه 18
- اشاره 18
- تعلیم و تربیت 18
- ریاضت 18
- حکومت 19
- مبدء و معاد 19
- مذهب 19
- دودمان تانگ 19
- کنفوسیانیسم و سیر تاریخی آن 19
- ژاپن... 20
- حکومت 20
- ساختمان اجتماع 20
- آئین زندگی 20
- فنون و هنرها 20
- آموزش و پرورش 20
- مذهب 21
- بودیسم در ژاپن 21
- آفرینش 21
- خانواده و زن 21
- مقررات اجتماعی 21
- محمد یتیم 22
- اقمار یا مستعمرات چین و هند 22
- از ولادت تا بعثت 22
- تعلیم و تربیت و علوم و فنون 22
- زناشویی خدیجه 23
- امین امت 23
- خردسالی محمد 23
- حرف فجار 23
- حلف الفضول 23
- اصول اعتقادات 24
- از بعثت تا هجرت 24
- مسلمانان صدر اول 24
- رسول آفریدگان 24
- رژیم سرمایهداری به خطر میافتد 24
- هجرت به حبشه 25
- مدینه آمادهی پذیرفتن اسلام میشود 25
- صحیفهی ملعونه 25
- پهلوانی دلیر به صف مسلمانان میپیوندد 25
- مردی جسور به اسلام میگرود 25
- توطئهی دارالندوه 26
- از هجرت تا وفات 26
- سفر طائف 26
- مدینه آمادهی قبول اسلام میشود 26
- ورود به شهر 27
- اشاره 27
- تعقیب آغاز شد 27
- در قباء 27
- هجرت 27
- چند نکته با خواننده 27
- دومین خطبه 28
- سال دوم هجرت 28
- مسجد 28
- ده سال زندگی 28
- سال اول هجرت 28
- پیوندهای جدید 29
- مشکل یهود و غزوهی بنی قینقاع 29
- غزوهی بدر 29
- سال سوم هجرت 29
- سریهی ابوسلمة بن عبدالاسد 30
- سال چهارم هجرت 30
- سال پنجم هجرت 30
- غزوهی بدر دوم 30
- غزوهی احد 30
- غزوة خندق یا احزاب 31
- سال ششم هجرت 31
- سال هفتم هجرت 31
- سال هفتم هجرت 32
- غزوهی وادی القری 32
- صلح حدیبیه 32
- پاسخ هرقل 32
- نامه به سران جهان 32
- به سوی مکه، عمرهی قضا 33
- سال هشتم هجرت 33
- سریههای پس از خیبر 33
- ازداج با میمونه 33
- غزوه حنین 34
- سریهی سلاسل 34
- سریهی مؤته 34
- سال نهم هجرت 34
- فتح مکه 34
- آیندهی امت 35
- غزوهی تبوک 35
- اشاره 35
- روز ترویه 35
- محمد میمیرد 35
- در کودکی 36
- در کفالت عبدالمطلب 36
- گوشهای از اخلاق محمد 36
- شبانی گوسفندان 36
- در کفالت ابوطالب 36
- نظافت 37
- با ستمدیدگان 37
- با خانواده 37
- در کار تجارت 37
- با بردگان 37
- ادب معاشرت 38
- بخشایش و گذشت 38
- حریم قانون 38
- زهد و پارسائی 38
- عبادت 38
- احترام به افکار عمومی 39
- استقامت 39
- اسلام و سایر ادیان 39
- محمد در آئینهی اسلام 39
- اصالت فرد از نظر طبیعت بشری 40
- جهانبینی اسلامی 40
- طعن و جواب 40
- تفاوت بیانات عرفانی اسلام با دیگران 40
- نتیجههای فاسد عرفان هندی 40
- خاتمه این بحثها 41
- برتری اسلام در توحید 41
- اجمالی از سیر معنوی 41
- ولایت الهی 41
- برگردیم به روش اسلام 41
- بشارات انبیاء 42
- چهرههای نمایان تاریخ 42
- اسلام 42
- سیمای محمد 42
- نشانهها و علائمی که به مقصد رهبری میکند 43
- سرشت و سرنوشت 43
- زمینه سازی سرنوشت در مورد پیامبران 43
- پیامبری هم مشمول سرنوشت است 43
- آمادگی زمان و محیط 43
- مشخصاتی از بشارات 44
- بشارت ادریس نبی 44
- بشارات کتب و صحف انبیاء و مصلحین دربارهی پیامبر اسلام 44
- تفاوت بشارتهای مربوط به پیامبر اسلام با بشارات سایر پیامبران 44
- بشارتی از تورات یا عهد عتیق 44
- ختم نبوت 45
- بشارت انجیل 45
- بشارت حضرت داود نبی 45
- بشارت دیگری از تورات 45
- نبوت تبلیغی 45
- جبر تاریخ 46
- مقتضیات زمان 46
- تحرک و انعطاف 46
- نیازمندیها 46
- دین جاوید 46
- بینشهای نو 47
- انتقال وظیفه 47
- اجتهاد 47
- اسلام هرگز به شکل و صورت و ظاهر زندگی نپرداخته است 47
- جامعیت، و به تعبیر خود قرآن وسطیت 47
- پاورقی 48
- نسبیت اجتهاد 48
سیمای محمد
اشاره
دکتر علی شریعتی [ صفحه 447]
چهرههای نمایان تاریخ
قیصر است و حکیم است و پیغمبر.قیصر آنچنان که تاریخ نشان میدهد، مردی است خطرناک، با چشمانی بیرحم، قیافهای خشن و ترسناک و دستی بر شمشیری برهنه که همواره از آن خون تازه میچکد، نه، میبارد و در حاشیه، چهرههای مشهوری که خوب میشناسیم: جلاد و رمال و شاعر و دلقک و منشی و مستوفی و خواجهی حرم و دیگر «عمله خلوت»... سرمایهاش زر و زور و سرگرمیش رزم و بزم و دیگر هیچ.چهرهی دیگر حیکم است، روشنبین هر دورهای و قومی. گاه او را در جلوت قیصر میبینیم، همزانوی جلاد و دلقک و خواجه و گاه در خلوت خویش، سر به زانوی اندیشهها، بال در بال خیال، تا بام بلند آسمانها رفته و زمین را و زمان را از یاد برده.فرس کشته از بس که شب رانده است سحرگه پریشان و درمانده استمجذوب «فهمیدن حقایق عالم» غرقه در حالات غریب و افکار عمیق خویش، محبوس گروه اندک روشنفکران و دانشمندان و خواص هر جامعهای و دور و هر چه تا زندهتر دورتر از حضیض حیات پست و نیازهای بیارج و آرزوهای حقیر «عوام کالانعام»!درخشندهترین چهرهی حکمت در تاریخ بشر بیهیچ گفتگوئی [ صفحه 448] سقراط است. آنکه سخنانش در طول بیست و پنج قرن خوراک اندیشهها است و شراب فهمها: این ربالنوع تعقل بشری، کاشف سرزمینهای غریبی که گام هیچ خردی بر آن نرفته بود، آنکه نخستین بار تا قلهی بلند «نمیدانم» صعود کرده است. باغبان نبوغهای شگفت: از افلاطون و ارسطو گرفته، رفته تا سن اگوستن و سن اوژن و آمده تا کندی و بوعلی و ابنرشد... اما وی به چه میخواند؟ تنها فیلسوفان میتوانند پاسخ گفت. به چه میارزد؟ تنها شیفتگان منطق میتوانند سنجید، اما مردم آتن نمیدانند، مردم هیچ زمینی، هیچ زمانی نمیدانند.اگر سقراط و شاگردانش را از تاریخ برداریم چه خواهد شد؟ تنها کتابخانهها و مدرسهها به فریاد خواهند آمد، اما، مردم آگاه نخواهند شد. مگر نه همینها بودند که دمکراسی یونان را بلیهای خواندند و حکومت توده را بر کشور مصیبتی و از سقوط حکومت اشراف به چه حسرتی یاد میکردند؟! [460] حق هم داشتند چه مردمی که قرنها در زیر شلاق اشراف رنج بردهاند و همچون چهارپایان بار میکشیدهاند و جز گرسنگی و سکوت حقی در جامعهی آریستوکراسی آتن نداشتند و اکنون خود سرنوشت حکومت را بدست گرفتهاند و به افسانهی حکومت ازلی و ابدی و طبیعی اشراف برای نخستین بار در تاریخ پایان دادهاند، عمق و ظرافت بیان این سخن سراسر حکمت سقراط را چه میفهمند که: «اگر نمیترسیدم که مردم آتن بر من خرده گیرند که سقراط همهی علوم جهان را ادعا کرده است میگفتم که: هیچ نمیدانم!» برای غرب یک اسپارتاکوس بیسواد از [ صفحه 449] یک آکادمی پر از سقراط و افلاطون و ارسطو، بکارآمدتر است و برای شرق یک ابوذر، عربی بدوی، از صدها بوعلی و ابنرشد و ملاصدرا اثربخشتر [461] .چهرهی دیگر «نبی» است. مردانی که با این چهره در تاریخ پدیدار شدهاند با همهی اختلافی که درگفتار و رفتار هر یک هست بسیار با هم شبیهاند. سیمائی گیرا و دوست داشتنی دارند، صداقت و صمیمیت در رفتارشان بیشتر از ابهت و قدرت پیداست، از پیشانیشان پرتو مرموزی که چشمها را خیره میدارد ساطع است، پرتوی که همچون لبخند سپیدهدم محسوس است اما همچون راز غیب مجهول. سادهترین نگاهها آن را به سادگی میبینند اما پیچیدهترین نبوغها به دشواری میتوانند یافت. روحهائی که در برابر زیبائی و معنی و راز حساسند، گرما و روشنائی و رمز شگفت آن را همچون گرمای یک عشق، برق یک امید و لطیفهی پیدا و پنهان زیبائی حس میکنند و آن را در پرتو مرموز سیمایشان، راز نگاهشان، طنین آوایشان، عطر مستیبخش اندیشهشان، راه رفتنشان، نشستنشان، سخنشان، سکوتشان، زندگی کردنشان میبینند، مییابند، لمس میکنند و به روانی و شگفتی الهام در درونشان جریان مییابد و از آن پر میشوند، سرشار میشوند و لبریز میشوند و بیتاب میشوند و این است که هر گاه بر بلندی قلهی تاریخ برآئیم همواره انسانها را همیشه و همه جا در پی این چهرههای ساده اما شگفت میبینیم که عاشقانه چشم [ صفحه 450] در آنان دوختهاند، سیمایشان از آتشی مرموز برتافته است و برای مرگ بیقراری میکنند.پیغمبران، فرمانروایان بیرقیب قلبها، خنگ وحشی و سرکش تاریخ را در زیر ران دارند و زمام آن را در دست و با شلاق ناپیدائی که طنین ضربههایش هنوز در زیر این آسمان میپیچد و بگوش میرسد، میرمانند و میرانند و کاروانهای عظیم بشری را در پی خویش، پیش میبرند. تاریخ حکایت میکند که هرگاه کاروانی راه گم کرده و یا از رفتن باز ایستاده است یکی از این سواران ناگاه از گوشهی نامعلومی ظاهر شده و قوم را «به حرکت آورده» یا «راهی تازه پیش پایشان گشوده است» [462] .در اینجا سخن از ایمان داشتن یا نداشتن نیست بلکه هر که سرگذشت انسان را بر روی خاک میداند، میداند که وی در چه مکتبی تعلیم یافته و آموزگاران و مربیانش چه کسانی بودهاند. هر که تاریخ را و خلق و خوی تاریخ را میشناسد ناچار اعتراف میکند که تاریخ مذهبیترین موجودات این عالم است.اما این پیامبران را در یک گروهبندی وسیع به دو دسته میتوان تقسیم کرد: پیامبران غیر سامی (ایران و چین و هند، یا آریائی و زرد) و پیامبران سامی و پیغمبر اسلام در این گروه است [463] . [ صفحه 451] در اینجا دامنهی سخن بینهایت وسیع است اما دریغا که مجال بسیار تنگ. آنچه نمیتوان ناگفته گذاشت ریشهی طبقاتی هر یک از این دو گروه است چه، تحلیل طبقاتی هر مذهبی یا هر متفکری بر اساس جامعهشناسی یک اصل علمی و متدیک است که هر کسی ناچار باید در برابر نتایجی که از آن بدست میآید تمکین کند؛ چه، تنها شیوهی منطقی و جهانی بررسی مسائل علمی است، حتی در زمینههای علوم انسانی. گذشته از آن شناخت جو اجتماعی و بخصوص ریشهی طبقاتی هر مذهب یا شخصیتی نه تنها معرفت و قضاوت ما را در آن باره دقیق، عمیق و بخصوص اطمینانبخش میسازد و از شبهه تعصبات و بویژه پیشداوریها که بیماری تحقیق علمی است و بالاخص آنجا که سخن از مذهب است مبری میکند بلکه بسیاری از نکات مجهول و وجوه ناپیدای مسئله را که جز ازین طریق امکان حل آن و حتی برخورد با آن نمیرود بر ما آشکار میسازد.بزرگترین پیامبران دو نژاد آریائی و زرد، زرتشت است و بودا و لائوتزو و کنفسیوس.شک نیست که راه کنفسیوس درست بر خلاف لائوتزو است و مذهب زرتشت متناقض با بودا، کنفسیوس به جامعه میاندیشد و لائوتزو به فرد، او به بیرون و این به درون. زرتشت به زندگی رو میکند و بودا از زندگی میگریزد. او جهانبینی روشن دارد و نگاهی خوشبین و این تاریک و بدبین. زرتشت پیغمبر آتش برافروخته است و بودا جویندهی [ صفحه 452] آتش خاموش (نیروانا) اما یک جامعهشناس این اختلافها و حتی تناقضها را به چیزی نمیگیرد، برای او آنچه مهم است جنس نیازها و نوع دردها، طریقهی رفع نیازها و درمان دردها و بالاخره قلمرو اندیشه، دنیای احساسها و چهارچوب انسانی و اجتماعی مذهبهاست.از اینجاست که در بررسی سرگذشت این ادیان و شرح حال این پیامبران آنچه به شدت نگاه جامعهشناس را به خود میکشد آنچنان که تا پایان تحقیق و تحلیل و مطالعهاش دیده برنمیگیرد اینست که میبیند این پیامبران بیاستثناء، آری بیاستثناء همه از طبقهی اشراف جامعهاند، شاهزادگان نجبا (کنفسیوس، نجیبزاده و زرتشت، فرزند مغی بزرگ و بودا، شاهزاده بنارس).از اینجا سرشت و سرنوشت همه چیز آشکار میشود و قابل پیشبینی [464] .در جامعهشناسی، هر طبقهای زبانی، احساساتی، فکری، روحی، حساسیتهائی، تمایلاتی و بخصوص آرزوها و بالاخص جهانبینی خاص خود دارد و در نتیجه دردها و نیازهای آن نیز ویژهی خویش است و در اینصورت دین، چگونه ممکن است به شدت خود را از این همه برکنار دارد، نه میتواند و نه میخواهد و نه باید. [ صفحه 453] یک شاعر بورژوا را نگاه کنید: از چه مینالد؟ دردها و نیازها و آرزوهایش چیست؟ جهان را و حیات را چگونه میبیند؟ حتی زبان وی برای طبقهی محروم نامفهوم است. برای دو تن از دو طبقه که به یک زبان ملی سخن میگویند یک کلمه برای هر دو، یک معنی ندارد، اگر هم یک معنی داشته باشد بیشک یک روح و طعم و لطافت و ارزش را ندارد. کلمهی نان در نظر یک زارع که زمستانهای سرد و تابستانهای آتشبار را در صحرا جان کنده است تا لقمهی نانی بدست آورد، و یک سرمایهدار که باید یک موزیک نرم، رنگهای لطیف و دکوراسیون ظریف و نوازشگر و گارسون خوش اطوار و لبخند مهربان و زیبای کمپانیون رقص و مشروبی لطیف دست بدست هم دهند تا اشتهای ایشان را برای برداشتن لقمهای از جگر جوجهی تیهوئی باز کنند، هرگز به یک معنی نیست. چه میگویم؟ نه تنها دو طبقه به یک زبان سخن نمیگویند، نه تنها یک کلمه برای یک محروم و یک برخوردار یکی نیست، بلکه اندازهی هندسی و مادی یک شیء در چشم سر این دو نیز یکی نیست، آزمایش معروف روانشناسی آن را نشان داده است [465] .در اینجا مجال آن نیست که ادیان آریائی و چینی را از نظر طبقاتی و انطباقشان با روانشناسی طبقهی مرفه جامعه تحلیل کنم و نشان دهم که چگونه بدبینی فلسفی «بودا - لائوتزو»، درونگرائی، تحقیر جهان و هر چه در آن است، رنجهای روحی و ذهنی و نیازهای شدید و لطیف عاطفی، [ صفحه 454] آرزوهای ظریف، حساسیتهای موهوم نیز همه ویژهی روحهای حساس و اندیشههای بزرگی است که در میان اشراف و در یک زندگی برخوردار پدید آمده و رشد کرده است. حتی اعراض از دنیا نیز عکسالعمل طبیعی روحی است که از هر چه در دنیا هست برخوردار بوده است و نعمتهای حیات دلش را زده است. رهبانیت، روحانیت افراطی و غرق شدن در عشقها، نیازها و دردهای غیرواقعی، درونی و گاه خیالی و موهوم همیشه گریبان روحی را میگیرد که به انتهای همهی راههای حیات این جهانی رسیده است و دیگر چشمانش بر روی خاک در انتظار هیچ چیز نیست.پیداست آنکه درد گرسنگی، تشنگی، بیماری، بیخانمانی، بیکفشی، بیداروئی، اختناق، ظلم، بیکاری، استثمار، اسارت، عقبماندگی، ضعف و صدها درد و رنجی عینی و لمس شدنی آتش در استخوانش زده است و میداند که هزاران نعمت در همین زندگی، روی همین زمین و زیر همین آسمان هست و او از آن محروم است هرگز جهان و هر چه در آن هست را جمله هیچ در هیچ نمیبیند. آنکه در سرمای زمستان، بیپوشاک در خانهی فاقهزدهاش نشسته و کودکان معصومش را میبیند که از سرما میلرزند و لبهایشان کبود شده است و اشک بر گوشهی چشمانشان افسرده است هرگز خانه و زن و فرزند را همچون بودا، شاهزادهی بنارس، در جستجوی «آتشی خاموش» رها نمیکند، وی در جستجوی آتش فروزانست که زبانه زند، گرم کند، «بسوزاند». برای وی دردهای بیدردی، نیازهای بینیازی و غمهای شاعرانه و شیرین موهوم است [466] . [ صفحه 455] تصادفی نیست که این پیغمبران، بیدرنگ پس از بعثت، راه کاخ سلطانی را پیش میگیرند تا در کنف حمایت او رسالت خویش را در اجتماع آغاز کنند. در چشم آنان، شایستهترین مردم برای هدایت پادشاه است. زرتشت در آذربایجان مبعوث میشود، اما خود را به بلخ میرساند و به دربار گشتاسب میرود و او را به دین خویش میخواند و تا پایان عمر در باغ سلطانی میماند.کنفسیوس، ستایشگر سنت شاهان باستانی چین (شانگ) همواره در شهرها و سرزمینها میگردد تا خود را به پادشاهی برساند و بیاری او حکومتی به چنگ آورد و احکام مکتب خویش را در جامعه اجرا کند و این جستجوی دائم بالاخره به نتیجه میرسد.اما در این سوی دیگر، سلسلهی پیامبران حنیف، داستانی دیگر است، همگی از پائینترین و محرومترین طبقات جامعه خویشند، غالبا چوپاناند و برخی صنعتگران و اصحاب هنر و حرفه [467] که در جامعههای بدوی و تاریخی [468] گروهی عاری از حیثیات اجتماعی، همه [ صفحه 456] پروردگان فقر و رنج و صحرا.تصادفی نیست که تا به نبوت مبعوث میشوند محرومان و بردگان بر آنان جمع میشوند و بیدرنگ با اشراف، شاهان، بردهفروشان، روحانیون، تجار و صاحبان زر و زور و به اصطلاح قرآن «ملأ و مترفین» درگیر میشوند. نخستین ظهورشان نه با توسل و تقرب با قدرت موجود بلکه با جنگ علیه آنان اعلام میگردد: ابراهیم ناگاه تبری را برمیگیرد و به بتخانه میآید و بتها را درهم میشکند و تبرش را بر گردن بت بزرگ مینهد و بدینگونه رسالت خویش را آغاز میکند و سپس داستانش، داستان شکنجه است و آتش است و سوختن است و... موسی ناگاه با چوخهی زشت و خشن و پاره و چوبدستی گره گره و ناهموار یک چوپان همراه با برادرش از صحرا، گاهوارهی همه پیامبران سامی، به پایتخت وارد میشود و یکراست به کاخ فرعون میرود و با او اعلان جنگ میدهد و سپس داستانش، داستان مبارزه با فرعون است و قارون است و بلعم باعور و رهائی یهود از اسارت است و جنگ با سپاه فرعون است و هجرت دستهجمعی است و بنیاد جامعهی آزاد در سرزمینی مستقل است...عیسی جوانی بیکس و کار، ماهیگیری گمنام بر کنارهی بحر احمر، ناگهان در برابر سزار قد علم کرد و امپراطوری وحشی و آدمخوار را در زیر ضربات روح پاک و بلندش درهم کوفت و سپس داستانش، داستان زجر است و دار است قتلعامها. و محمد جوان یتیمی که در قراریط گوسفندان مردم مکه را میچراند ناگاه از خلوت انزوای خویش در غار حراء فرود میآید و با تاجران قریش، بردهداران مکه و باغداران طائف، با خسرو ایران و سزار روم اعلان جنگ میدهد و بیدرنگ= [ صفحه 457] مستضعفین جامعهاش، غریبان و بردگان و محرومان گردش حلقه میزنند و سپس داستانش، داستان شکنجه است و تبعید است و آوارگی است و جهاد دائمی است.برای یک جامعهشناس، شناخت دین پیغمبرانی که در شهرهای بزرگ، از سرای خانی فرود میآیند و بر پلهی دربار خاقانی بالا میروند به اعجاز هیچ علم کلامی و هنر تأویل و توجیهی نیاز نیست. جهتش، جهانش و جهانبینیش آشکار است [469] و همچنین است دین مردان گمنام و تهیدستی که گوسفندان را رها میکنند و چوبدستی شبانی را میافکنند و ناگاه از دل صحراهای خلوت و سوختهی بینالنهرین، شبه جزیرهی عربستان و فلسطین و شام و مصر سر میزنند و شبانی مردم آوارهی سرزمین خویش را پیش میگیرند و با گرگان قوم خود جنگی آشتیناپذیر را آغاز میکنند [470] .اکنون هنگام آن رسیده است که با چنین نگاهی، سیمای محمد آخرین پیامبر سلسلهی چوپانان پیامبر را بگونهای تازه بتوان دید و بدین گونه است که به حقیقت میتوان گفت محمد را اینچنین باید از نو دید، از نو شناخت. او را با نگاهی که اشیاء و اشخاص را میبینیم نباید نگریست، باید از روانشناسی، جامعهشناسی و تاریخ نگاهی تازه ساخت و بر سیمای محمد افکند، او را باید در صف شخصیتهای عظیم تاریخ، [ صفحه 458] قیصران و حکیمان و انبیاء دید، در جمع پیامبران بزرگ شرق نشاند و تماشایش کرد و در این هنگام است که تصویر او در چشم ما چنان شگفت و توصیفناپذیر مینماید که گویی هرگز او را ندیدهایم هرگز چنین تصویری را از مردی در جهان نمیشناختهایم.اکنون او را در کنار اسلاف خویش مینشانیم، شبانان گمنامی که از آغاز تاریخ شبانی نسلهای بیشمار مردمی را رهبری کردهاند که تمدنهای بزرگ عالم را بنیاد کردهاند، و در جمع آنان تماشایش میکنیم.برای شناخت دقیق تصویر کلی و تمام هر مذهبی شناختن خدای آن، کتاب آن، پیغمبر آن و دستپروردهی خالص آن ضروری است و این روش سادهترین، ممکنترین و درعین حال علمیترین و مطمئنترین روش شناخت آنست.یهوه خدای قوم یهود است، چهرهای خشن و جبروتی و خارقالعاده دارد، وی جدیتر و عظیمتر از آنست که انسان با او به راز و نیازهای عاشقانه پردازد، او را دوست بدارد؛ بیش از لطف و رحمت، صلابت و وحشت را در دلهای نیایشگرانش الهام میکند، جباری است متکبر که جز به عدلش عمل نمیکند، کمترین تجاوزی و حتی تساهلی را از حد و رسمی که نهاده است نمیبخشد. خدای دینی که برای نجات قوم اسیری آمده، که به پستی و خواری و بردگی خو کرده است و زنجیر ستم فرعونی را بر گردن خویش نهاده است و اکنون باید ناگهان بپاخیزد، دست به رستاخیزی بزرگ زند، در برابر رژیم فرعون انقلاب کند و از سرزمین خویش دستهجمعی دل برکند و دور از آن جامعهای آزاد و مستقل بنیاد نهد و بر روی پای خویش بایستد و راه دراز و صعب میان بردگی [ صفحه 459] و آزادگی را بپیماید، باید چنین باشد.تورات نیز چنین است، یک زیربنای فلسفی و اعتقادی منظم و منطقی، توجیهی سازگار از هستی، آفرینش، خلقت انسان، حیات و بالاخص فلسفهی رسالت خدائی و پیوند آن با تاریخ قوم یهود و مسؤولیت پاسداری توحید در عالم و سپس احکام و حدود و رسوم خشن و دقیق حقوقی و اجتماعی.و موسی، مظهر غضب الهی، تصویر انسانی یهوه در زمین، کسیکه در نزاع خصوصی دو تن، یک قبطی و یک سبطی چنان بخشم میآید که بیدرنگ خود را میرساند و قبطی را به یک مشت میکشد و از شهر میگریزد، کسیکه در بازگشت از سفری به طور تا میبیند که سامری آهنگ مخالف ساز کرده بیدرنگ آهنگ قتلش را میکند.در داستان خضر با اینکه موسی تعهد پیروی او را کرده است، بر زمینش میافکند تا سرش را ببرد! پیامبر این دین است، دینی سازنده، سیاسی، جامعهگرا، با بینشی حقوقی، مدنی و این جهانی.تئوس خدای عیسی، سیمائی به صمیمیت یک دوست، به لطافت یک معشوق، نزدیک، خودمانی و آشنای انسان. وی آنچنان با انسان صمیمی و خویشاوند است که از آسمان به سراغ وی فرود میآید، عرش کبریائی و پرجبروت خویش را رها میکند و به زمین میآید، در کنار انسان، در میان انسان و با انسان درمیآمیزد، بدین نیز قناعت نمیکند، پدر انسان میشود، در چهرهی یک انسان ظاهر میشود.عیسی نیز مظهر انسانی تئوس است، چهرهای به معصومیت یک فرشته، لبخندی به لطافت سپیدهدم و سخنانی به نرمی نوازش دارد. پیغمبر آرامش و دوست داشتنی و گذشت است. پیامش تسلیت دلهای خسته است [ صفحه 460] و دعوتش خطاب به جلادان رومی، سربازان وحشی سزار که: شمشیرهایتان را بر لب دریای محبت از خون بشوئید، مکشید، دوست بدارید.آنگاه که وحشیگری همه را دیوانه کرده است و هر شمشیری انتقام خون ریختهای را بر گردن دارد و خونبهای هر خونی، خونی است و انتقام در یک «دور باطل» [471] جنونآمیزی افتاده که تا بینهایت باید همچنان بگردد و تکرار شود، جز «گذشت» چه چیز میتواند شمشیرهای تشنه را آرام کند؟ جز دوست داشتن چه عاملی این دور جنونآمیز انتقام در انتقام را میتواند از گردش باز دارد؟انجیل نیز چنین است: اگر بر گونهات سیلی زدند تو سیلی مزن که او باز خواهد زد، گونهی دیگرت را پیش آر، چه بدینگونه است که نزاعی پایان خواهد یافت و دشمنی به دوستی خواهد کشید [472] .در اینجا من به یک اصل بسیار مهم جامعهشناسی تاریخی برخوردهام که از مطالعهی ادیان بزرگ دستگیرم شده است.در اینجا سخن از انحراف خود مذهب نیست که خود داستان دیگری است، سخن از مذهب حقی است که بیآنکه خود منحرف شود موجب انحراف جامعه میگردد.یک جامعه، همچون یک شیء در اثر عوامل و شرایط گوناگون از حالت متعادل A ممکن است به طرف B (مثلا معنویت و پارسائی افراطی [ صفحه 461] و آخرتگرائی) و یا بطرف C (مثلا مادیت و فساد افراطی و دنیاگرائی) منحرف گردد. همیشه در همین هنگام است که مذهبی بزرگ پدید میآید و بنابراین جهت مذهب و گرایش عام آن کاملا معلوم است، جهت آن طبیعة در خلاف جهتی است که جامعه بدانسو منحرف شده است. در حالت اول جهت دعوت دین، یعنی نیروئی که برای تعدیل جامعه بر آن وارد میآورد از C-B (دین موسی، کنفسیوس، زرتشت) و در حالت دوم از B-C (لائوتزو و تائوئیزم، بودیسم، مذاهب ودائی، مسیحیت).در آن هنگام است که جامعه به شدت بسوئی منحرف گشته است و پیغمبری برمیخیزد و با قدرت مذهب خویش، نیروئی در خلاف جهت انحراف به آن وارد میآورد. توسعهی این مذهب و اشاعهی آن در جامعه موجب میشود که این نیرو هر چه قویتر و مؤثرتر گردد و در نتیجه، پس از اند قرنی جامعه، از نظر جهتی که بدانسو منحرف شده بود، تعادل خویش را باز مییابد و در حالت A قرار میگیرد. در اینجا رسالت مذهب منطقا پایان یافته است اما، پیروان هیچ مذهبی را سراغ نداریم که ختم رسالت دینی خویش را اعلام کرده باشند، در نتیجه مذهب همچنان در همان جهت پیش، به وارد آوردن نیرو بر جامعه ادامه میدهد و از اینجاست که مذهب جبرا به یک نیروی منفی و انحرافی تبدیل میگردد و موجب انحراف جامعه به سوی دیگر میشود، تا باز جامعه که به شدت بدین سو منحرف گشت و نزدیک به سقوط، ناگاه بعثتی دیگر و دینی دیگر پدیدار میگردد و نیروئی در خلاف جهت انحراف و جبرا در خلاف گرایش مذهب پیشین بر جامعه وارد میآورد و تا خود نیز پس از توفیق ثمربخش و مثبتش باز به نیروی منفی و انحرافی جامعه تبدیل گردد و این بازی تکراری را ما همواره در سرگذشت جامعهها و مذهبهای بزرگ تاریخ میبینیم. [ صفحه 462] تائوئیزم در جامعهی فسادآلود چینی که در عیش و عشرت و ظلم و حسد و حرص و لذتپرستی و مالدوستی غرق شده بود ظاهر میشود و مردم را به اعراض از دنیا و تحقیر زندگی و حتی شهرنشینی و نظم و نسق اجتماعی میخواند و هر کوششی را به خاطر مصلحت حیات و برخورداری از نعمات این جهانی مطرود میشمارد و نفوس را به طبیعت و تسلیم به آنچه سرشت حیات غریزی و طبیعی اقتضا میکند (تائو oaT(وامیدارد. جامعهی چینی به شدت به رهبانیت و تزکیهی نفس و پارسائی انفرادی و اعراض از زندگی و مدنیت کشیده میشود و به طرف تائو منحرف میگردد، کنفسیوس جهت مذهب خویش را بر خلاف لائوتزو تعیین میکند و نفوس را به طرف جامعه و حدود و رسوم زندگی مدنی و آنچه سرشت اجتماع اقتضا میکند (لی iL(میراند.ذوق لطیف هندی، سرزمین پربرکت هند و سیستم اجتماعی زندگی راجهها و تنبلی و آسانگیری روح مردم هند، جامعهی برخوردار و متوسط این سرزمین را به سوی تجملپرستی و لذتجوئی و تفنن در زندگی مادی و عیاشی و فساد منحرف ساخته بود، مذاهب ودائی اعراض از دنیا، تصوف و ریاضتهای خارقالعاده و شکنجههای بدنی و نفسانی را بر جامعه عرضه کرد، بگونهای که سرزمین راجهها و افسانههای سرشار از لذت و فساد و خوشگذرانی، سرزمین عرفان و رهبانیت و ریاضت شد آنچنان که بودا هم که کوشید تا آن را تعدیل کند و با ریاضتهای بدنی به مبارزه پرداخت باز هم توفیقی بسیار نیافت و ملتی هوشیار و مستعد - که هزاران سال پیش فرهنگ و مدنیتی غنی داشتهاند و نبوغ خارقالعادهشان شگفتترین و بلندترین اندیشهها را خلق کرده است و نه تنها در عرفان و معنویتهای روحی، که در ریاضیات نیز استعدادی درخشان [ صفحه 463] داشتهاند و واضع اعداد در جهان بشمار میآیند - قرنها سر در گریبا اندیشههای بلند پرواز خویش فرو برده، غرق در لطیفترین حالات عرفانی و معراجهای روحانی و از زندگی چنان غافل ماندهاند که قرنها بازیچهی ترکان غزنوی و ترکتازان مغول و افغانی و ایرانی و استعمارگران انگلیسی بودند و احساس نکردند.امپراطوری روم در طول هزار سال، مظهر قدرت نظامی و سیاسی مغرب زمین و مدعی همیشگی تسلط بر شرق بود، قرنها بر پیرامون مدیترانه، آسیای صغیر، بینالنهرین و ارمنستان و شمال افریقا حکومت میراند. رم، کانون گرم قدرت و تلاش و نبرد و تمدن مادی وچشمهی جوشندهی حیات و تنعم و اقتدار، جامعهای نیرومند و پوینده و ثروتمند، غرق در خونریزی، عیاشی و ضعیفکشی. مسیح نیروی خود را بر خلاف جهت انحرافی جامعهی رم تجهیز کرد و آن را به تقوی، صلح، تحقیر حرص و آز و تنعمات مادی و خشونت و تلاش برای کسب قدرت و سلطهی سیاسی و نظامی بر دیگران و گرایش به معنویات و عواطف اخلاقی و روحی خواند، کوشید تا با دور کردن نفوس از قدرتطلبیهای سیاسی و عشرتطلبیهای مادی و نزدیک ساختن آنها به حیات معنوی و تقوای روحی جامعه را که به سوی مادیت و سپاهیگری به شدت کج شده بود راست کند و دیدیم که چه موفقیتهای درخشانی نیز کسب کرد. سرزمین گلادیاتورها و نرونها، در زیر آسمانی که جز نالهی اسیرانی که شیران وحشی را به جانشان رها میکردند نالهای شنیده نمیشد و جز نعرههای وحشتناک سرداران و امپراطوران خونخوار صدائی به گوش نمیرسید، مهد پرورش روحهای پاک شد و کشور سن پل و سن ژنوا و سن آرسن و سن آگوستین، و به جای سنای روم و کاخهای هولناک قیصران و زندانهای بزرگ و سیاه، کلیساهای مقدسی [ صفحه 464] برپا شد که در زیر رواقهای روحانیش پرخلوصترین نالههای دردآلود، زیباترین زمزمههای نیایش و آسمانیترین آهنگها و سرودهای مقدس خطاب به معبود بزرگ عالم طنین میافکند.اما مسیحیت همچنانکه در جامعهی نظامی و گناهآلود و جهانخوار رم قرون اولیه، نفوس را به تحقیر قدرت و نعمت و لذت میخواند به دعوت خویش ادامه میداد و جامعهی غربی را چنان به آخرت کشاند و به گوشههای عزلت و زوایای رهبانیت راند که علاءالدین کیقباد، ترک سلجوقی و صلاحالدین ایوبی، کرد شامی آن را درهم شکست و اسلام، در آن هنگام که مرکزیتش درهم ریخته و قدرتش تجزیه شده بود و هر گوشهای از سرزمین بزرگش به دست خانی و خاقانی افتاده بود تا قلب اروپا راند و مسیحیت شرقی را پاک برچید و قسطنطینیه، پایگاه جهانی امپراطوری مسیحی را «اسلامبول» نمود و بساط عیسویت را از این سوی مدیترانه به آن سو پرتاب کرد و بالاخره جامعهی نیرومند مادی غرب در انزوای معنویتی انحرافی و روحانیتی تخدیری خفت و هزار سال سر بر نکرد تا رنسانس بیدارش کرد و باز نیروئی در خلاف جهت مسیح چنان بر او وارد آورد که او را به دنیا راند و به زندگی دنیا و تلاش و تنعم و حیات، و اکنون میبینیم که باز از این سو گشته است و اروپا اروپای نرون و ژول سزار شده است و گلادیاتورها و... و باز تشنهی مسیحی دیگر...اما اسلام؟ محمد؟ قرآن؟در اینجا، بیآنکه تعصب دینی یا ضد دینی نگاهها را از دیدن درست و دقیق بازدارد، به اصطلاح معروف بیکن اگر «با نگاه خشک علم» بنگریم چهرهی شگفتی میبینیم که تا کنون، جز در افسانهها و اساطیر، به هیچ چشمی نیامده است و در عالم واقعیت کسی چنین سیمائی ندیده است. [ صفحه 465]
اسلام
در یک کلمه، تنها دین چند بعدی جهان است، نیروئی که بر جامعه وارد میآید «یک جهته» نیست، نه تنها از جهات متعددی است که این جهات «بر خلاف» یکدیگرند بلکه چون در جهات گوناگون و حتی متناقض بر احساس و اندیشه فرد و جامعه نیرو وارد میآورد، طبیعة برآیند این نیروها جهت متعادلی را به جامعهی خویش میبخشد که هرگز امکان آنکه پس از تعدیل آن، به یک نیروی انحرافی بدل گردد و جامعه را به سمت دیگری کج کند نخواهد بود.از کجا چنین اصلی را از اسلام برداشت میتوان کرد؟چنانکه گفتیم، از شناخت الله، قرآن، محمد و اصحاب (پروردگان خاص) و همچنین جامعهی وی - چون محمد تنها پیامبر جهان است که خود جامعهی خویش را بنیاد نهاده است - بررسی علمی و مقایسهی منطقی این وجوه پنجگانهی اسلام این حقیقت را آشکار میسازد.الله یک جانوس [473] حقیقی است، خدائی با دو چهره: چهرهی یهوه و چهرهی تئوس، با دو صفت ممتاز و متضاد: قهار و رحمان. همچون یهوه، «منتقم» «جبار» «متکبر» «شدیدالعقاب» است. تکیه زده بر «عرش کبریائی» خویش و مستور سراپردهی ملکوت بر بالای هستی و «ماسوی» در زیر بارگاه سلطنتی مطلق و همچون تئوس، «رحمان» «رحیم» «رؤوف» «غفور» که بر روی زمین فرود میآید و با انسان، خویشاوند و جانشین خاکی خویش انس میگیرد، او را بر صورت خویش مینماید، او را مژده میدهد که «مثل» خود سازد و چنان با انسان صمیمی و آشنا است که «از شاهرگ [ صفحه 466] گردن به او نزدیکتر» میگردد... [474] .قرآن نیز مجموعه انجیل و تورات است، فلسفه و حکمت و قصص و عقاید، اخلاقیات فردی و معنویات روحی، احکام اجتماعی، اقتصادی سیاسی و نظامی، روابط فردی و جمعی، حقوق و حدود و رسوم حیات اجتماعی و مادی و معنوی، دنیا و آخرت،... از فلسفهی خلقت و حکمت الهی گرفته تا دستورهای بهداشتی و آداب معاشرت و زندگی، از تزکیهی نفس و تربیت فردی تا فرمان قتال و تلاش برای بهبود حیات مادی و برخورداری از اجتماع و تمدن و علم و آزادی و استقرار قدرت اجتماعی و سیاسی، از دعوت به عبادت خدا و خضوع در برابر او و تقوی و تا اعلام آمادهباش دائمی و کسب نیرو و اسب جنگی و بسیج نظامی همه با سبک شگفتی که ویژهی خویش است درهم ریخته و ترکیبی از اصوات و الوان گوناگون فکری و احساسی، مادی و معنوی و فردی و اجتماعی پدید آورده است.محمد نیز ترکیبی از موسی و عیسی است، گاه او را در صحنههای مرگبار جنگ میبینیم که پیشاپیش یارانش - که برای کشتن یا کشته شدن بیقراری میکنند و بر روی مرکبهای بیتاب خویش در برابر دشمن به سختی میتوان آرامشان ساخت - میتازد، مشتی خاک برمیگیرد و به خشم بر چهرهی خصم میپاشد و فریاد میزند: شدوا! و بیدرنگ شمشیرها به رقص میآیند و وی که از تماشای آتش سوزان جنگی که برافروخته گرم شده است و چهرهاش از شادی تافته است با لحنی گرفته از لذت توفیق و لبخندی سرشار از رضایت، فریاد میکند: «هوم!... اکنون [ صفحه 467] تنور جنگ برتافت!» و گاه همو را میبینیم که هر روز در رهگذرش یهودییی از بام خانهاش خاکستر بر سرش میریزد و نرمتر از مسیح، همچون بایزید روی درهم نمیکشد و یک روز که از کنار خانهی وی میگذرد و از خاکستر مرد خبری نمیشود با لحن یک عارف میپرسد رفیق ما امروز بسراغ ما نیامد و چون میشنود که بیمار شده است به عیادتش میرود. در اوج قدرت، در آن لحظه که سپاهیانش مکه، شهری که بیست سال او را و یاران او را شکنجه داده است و آواره کرده است اشغال کردهاند، بر مسند قدرت سزار اما در سیمای مهربان مسیح کنار کعبه میایستد و در حالیکه ده هزار شمشیر تشنهی انتقام از قریش در پیرامونش برق میزنند و بر ابوسفیان و هند خورندهی جگر حمزه و عکرمه فرزند ابوجهل و صفوان و... دندان مینمایند میپرسد: ای قریش! فکر میکنید که با شما چه خواهم کرد؟ آنان که سیمای مسیح را نیز در این موسائی که مظهر قهر خداوند است خوب میشناسند و به چشم میبینند پاسخ میدهند که: تو برادری بزرگوار و برادرزادهای بزرگواری... و آنگاه با آهنگی که از گذشت و مهربانی گرم است میگوید: بروید، همگی آزادید!چه کسی میتواند به سادگی باور کند، مردی که نیمه شبی خاموش خانه را و شهر را ترک کرده است و در قبرستان بقیع سر در گریبان لطیفترین احساسهای عارفانه فرو برده و با لحنی که گوئی از اعماق روح یک راهب بزرگ - مردی که عمر را در خلوت انزوای تأملات عمیق خویش بسر آورده و بوی مرگ و شوق وصال نزدیک با معشوق بزرگ خویش آتش در جانش افکنده - برمیخیزد با قبرهای خاموشی که در پرتو اسرارآمیز مهتاب صحرا با وی از سرنوشت مرموز حیات سخن میگویند به گفتگو میپردازد. وی همان کسی است که او را میبینیم که در بازار [ صفحه 468] مدینه، کنار گودالهای عمیق و وحشتناکی که به دستور وی کندهاند نشسته است و دسته دسته یهودیان بنیقریظه را که هر چند تن به یک زنجیرشان بسته میآورند و در برابر وی پیاپی سر میبرند و در گودال میریزند و او با چشمان سرد و خشک و آرامی که گوئی بدو نگین شبق بدل شدهاند آن را «تماشا» میکند، نه لب میجنباند و نه پلک میزند گویی نمایش سرد و بیمزهای را مینگرد و آنگاه که آخرین نفر ازین صف هفتصد نفری کشته شد و در سیاهچال افکنده شد دستور میدهد که گودالها را خاک بریزند و سپس برمیخیزد و بکارهای دیگرش میپردازد. اینان نامردانه به جامعه خیانت کردهاند و محمد آنگاه که در برابر خیانت قرار میگیرد قیافهی موسی را دارد و «الله» نیز چهره «یهوه» و دگر هیچ.شگفتا! آیا همین مرد است که یک عرب از صحرا به مسجد میآید و در برابر جمع به وی خطاب میکند:ای محمد! چندین زن دارم که از زیباترین زنانند، هر کدام را میخواهی انتخاب کن و این زنت (عائشه) را به من بده.و او با روی خوش و مهربان و آرامی که مسیح را نیز به شگفتی میآورد پاسخ میدهد: اسلام اجازه نمیدهد.شگفتا! آیا میتوان باور کرد که مردی که در مدت ده سال شصت و پنج لشکرکشی داشته است، مردی که رهبانیت مذهب خویش را جنگ میداند، در دلش روحی به عمق معنوی بودا، در مغزش خیالی به لطافت اوپانیشادها، در منطقش خردی به استحکام سقراط، و در چشمش نگاهی به ظرافت و زیبائی پرجذبه نگاه چینی «لو» uoL نیز هست [475] . [ صفحه 469] «اگر مأمور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان آنان زندگی»«کنم دو چشمم را بر این آسمان میدوختم و چندان به نگاه»«کردن ادامه میدادم که خداوند جانم را بستاند!» [476] .و از پروردگانش علی را میگیریم و ابوذر را، چه این دو هر چه هستند و هر چه دارند از او گرفتهاند. این، جندب بن جناده، یک صحراگرد نیمهوحشی است که اسلام او را ابوذر ساخته است و آن، یک کودک هشت ساله که در خانهی محمد، علی شده است.ابوذر نیز مردی است با دو چهره، یک روح دو بعدی، مرد شمشیر و نماز، مرد تنهائی و مردم، عبادت و سیاست، مبارزه بخاطر آزادی و عدالت و مردم گرسنه و مطالعه بخاطر فهم درست قرآن و شناخت حقیقت و آموختن علوم و اندوختن.و علی! چه کسی میتواند سیمای او را نقاشی کند؟ روح شگفتی با چندین بعد، مردی که در همهی چهرههایش به عظمت خدایان میتولوژی یونان و روم و زیباتر و پرشکوهتر از آنان میدرخشد، انسانی که در صحنههای متفاوت و متناقض حیات بشری قهرمان است، قهرمان شمشیر، سخن، خردمندی، وفا، جانبازی، ایمان، حقیقتپرستی، ایثار، شکیبایی، تقوی، سادگی، عدالت و عبادت.آن که روزها در صحنههای خونین نبرد، شمشیر پرآوازهاش [ صفحه 470] صفوف دشمن را به بازی میگیرد و سپاه خصم همچون مزرعهی گندمهای رسیده در دم تیغ دودمش بر روی هم میخوابد و در دل شبهای ساکت مدینه، همچون یک روح دردمند و تنها، بستر آرامش را رها میکند و در زیر سایهروشنهای نخلستانهای حومهی مدینه سر در حلقوم چاه میبرد و غریبانه مینالد، زندانی بزرگ خاک!خطوط سیمای محمد را، سیمائی که در پس چهارده قرن از چشمهای کمسوی ما قرار گرفته است نه تنها در سیمای خود وی بلکه در سیمای الله، سیمای قرآن، سیمای علی و ابوذر و چند سیمای تابناک و زیبا و صمیمی دیگری که پرداختهی دست اوست و حتی در سیمای آن خانواده شگفت تاریخ انسان که در آن پدر، علی است و مادر، زهرا و پسر، حسین و دختر، زینب باید جست و یافت.جامعهی محمد نیز یک جامعهی چند بعدی است، مدینه را با شهرهای بنام تاریخ بسنجید تا ابعاد آن پدیدار گردد، آتن، اسپارت، اسکندریه، رم، هلیوپولیس، بنارس.اینها همه شهرهاییاند با یک دروازه. از دروازهی رم، هگمتانه، اسپارت مردانی بیرون میآیند با اندامهای ورزیده، چهرههای خشن و سراپا غرق سلاح که شیههی اسبان جنگی و نعرهی پهلوانان و جنگاورانش همواره در گوش تاریخ میپیچد؛ اما از دروازهی آتن، هلیوپولیس، بنارس، اسکندریه مردانی به سراغ تاریخ بیرون میآیند، سر در گریبان اندیشههای عمیق، غرقه در امواج ناپیدای روح، سرمایهداران بزرگ حکمت و فرهنگ و معرفت: سقراط، افلاطون، ارسطو، فلوطین، بودا.اما یثرب، مدینهی محمد، شهری است با دو دروازهی باز بر روی [ صفحه 471] جهاناز یکی «فوج کبود» بیرون میآید و مردانی که گویی جز به «قتال» نمیاندیشند و جز بر بستر خون نمیخسبند. دروازهای شبها و روزها، همه وقت شمشیرهای تشنه از آن به سراغ قبیلهای بیرون میشتابند و همه از کمینگاه نیمه شبی تاریک یا سحرگاهی آرام ناگاه بر سر قومی فرو میریزند و میکشند و غارت میکنند و اسیر میگیرند و سیراب به خون بازمیگردند، گوئی دروازهی رم است.و از دروازهی دیگر چهرههای آرام و مهربانی که پرتو عشق به خدا و به مردم از آن ساطع است، پیشانیهایی که از ایمان و یقین موج میزند، دامنهایی پاک و آراسته با تقوی، چشم بر «زمین» دوخته و دلها در «آسمان». گوئی حواریون مسیحاند، پیاده یا سوار بر شتری نرمخوی راه صحراهای مخوف و آتشخیز نفود و ربعالخالی و نجد را دسته دسته در پیش میگیرند و پیام آشتی و دوستی و عشق خداوند را به قبائل وحشی صحرا میبرند و شب تیره و وحشتزای جاهلیت را با شعلههای ایمان و روشنایی، بینایی و برادری از همه جا میرانند.مسجد مدینه را بنگرید و آن را با سنای رم و آکادمیای آتن و معبد زرتشت بسنجید.اهل صفه مردانی که سازندگان بزرگترین حادثهی تاریخ بشرند و ویرانکنندگان بزرگترین امپراطورهای نظامی عالم! اینان را در صحنهی جنگها از سربازان رومی و پارتی نمیتوان بازشان شناخت و بر روی صفه از راهبان هندی و یاران بودا و مسیح. کسانی که از هر چه در زندگی هست صفهی مسجدی را برگزیدهاند، شبها و روزها غرق در جذبههای عاشقانهی روح مشتعل خویش، گویی سوختگان خلوت انزوای [ صفحه 472] عرفانند و سودایی عشق خدا، سرگرم بحث و تفکر و تحقیق، گویی شاگردان «باغ افلاطونند» و آموختگان «حکمت مشاء آتن» دست بر قبضهی شمشیرهائی که ده سال است همچون صاحبانشان به خانه نرفتهاند و در بستر نخفتهاند، بیتاب خون، چشم در چشم جهاد و گوش به فرمان محمد! گویی جنگجویان سزارند.چنین است سیمای مذهبی که رسالت رهبری انسان را برای همیشه بر دوش گرفته است و ازین است که جامهی خاتمیت بر اندام مذهبی برازنده است که خدایش، هم سیمای یهوه را دارد و هم سیمای تئوس را؛ کتابش هم حکمت تورات را دارد و هم مواعظ انجیل را و پیامبرش، هم مغز موسی را و هم قلب عیسی را و پروردگانش، هم سیمای پارتیزانی را دارند که زندگی را جز نبرد به خاطر آزادی و مردم و زندگی نمیدانند و آن را تنها و تنها «عقیده و مبارزه» میخوانند و هم سیمای سقراط را و هم سیمای بودا را و محمد خود در دو خط زیبا و صریح تصویر آنان را رسم کرده است که: «پارسایان شباند و شیران روز» [477] رزمندگان بیهراس و شیفتهی رزمگاه و عاشقان سوختهی خلوت محراب!بدین گونه است که تنها محمد و رسالت چند بعدی و دو «جهته»اش شایستگی آن را دارند که آرزوی بزرگ انسان امروز را تحقق بخشند.تجربهی تلخی که از سرنوشت تمدنهای تاریخ بدست آوردهایم، نوسان دائمی جامعهها میان دنیا و آخرت، معنویت و مادیت، فردیت و [ صفحه 473] جمعیت، جسم و روح، عظمت اخلاق و قدرت زندگی، غنای فرهنگ و کمال تمدن و احساس و عقل، علم و دین، لذت و تقوی، زیبائی و خیر و بالاخره واقعیت و حقیقت، رئالیسم و ایدهآلیسم است که همواره بشریت را بیمار و معیوب داشته و از محرومیت و انحراف رنجور ساخته است و اکنون نیز بیش از همیشه در طول حیات درازش بر روی زمین از چنین بیمارییی رنج میبرد، رنجی که جهان را با همهی فراخی بر او تنگ ساخته و افقهای روشن زندگی را سیاه و شوم میبیند و انسان را تنهای بیسامان و آواره و آفرینش را دستگاهی ابله و پوچ [478] ، بگونهای که بدبینی تلخ و یأس شوم فلسفی روح و اندیشهی قرن ما را تباه ساخته و مذهب عام روشنفکران امروز جهان شده است تا آنجا که منحنی جنون و انتحار هماهنگ با فرهنگ و مدنیت بزرگ انسان امروز به شتاب صعود میکند و آیندهی او را هولناک و پریشان و رقتبار ساخته است.انسان امروز که این تجربه بزرگ را از تاریخ آموخته است و بیماری و نقص تمدن امروز جهان را خوب میشناسد در آرزوی آن است که روحش با دو بال عقل و احساس پرواز کند، با عقل سقراط بیندیشد و با دل مسیح عشق بورزد، همچون بوعلی «بداند» و همچون بوسعید «ببیند». جامعهای را پی بریزد که نه محرومیت هند را از مدنیت بزرگ و درخشان اروپا داشته باشد و نه محرومیت اروپا را از معنویت عمیق و شگفت هند؛ جامعهای اندامش تمدن و روحش مذهب.رسالت روشنفکران اصیل امروز جز این نیست که تمدن اروپا را در [ صفحه 474] هند برپا کند. و تصوف هند را در کالبد مادی اروپا بدمد، ذهنیت شرق را به غرب برد و واقعیت غرب را به شرق آورد.شمس در جان ارسطو آتش افکند و به چشمان خشک بیکن نم اشکی بخشد، شمشیر سزار را بدست مسیح دهد و بیتابی حلاج را در قلب سقراط نهد و بر حصار آتن دروازهای از روم بگشاید و از سنای رم و آکادمیای آتن و کلیسای عیسی یک «مسجد» بنیاد کند و به گفتهی الکسیس کارل:«هم زیبائی علم را بشناسد و هم زیبائی خدا را و به سخنپاسکال همچنان گوش فرادهد که به سخن دکارت» [479] .از میان خدایان جز الله و از پیامبران و پیشوایان جز محمد و از کتابها جز قرآن و از شهرها جز «مدینه» و از مکتبها جز «مسجد» و از پیشوایان جز علی کدام مرد و مکتبی است که چنین انسانی بسازد؟ آیندهی بزرگ انسان، این «نیمه خاک - نیمه خدا» را که خود یک موجود دو بعدی است و آرزویش آن است که بر اندامش دو بال بروید، آن است که به گفته فرانتز فانون: [480] .برادران، بیائید، دیگر از تقلید مهوع و میمونوار از اروپا دست برداریم، ما نباید از افریقا و آسیا، اروپای دیگری بسازیم، تجربه امریکا بشریت را بس است. برای خودمان، برای اروپا و برای بشریت، رفقا باید یک «اندیشه نو» آفرید، باید یک «نژاد نو» ساخت و کوشید تا یک «انسان نو» بر پای ایستد. [ صفحه 475] انسانی که هم تجربهی «رم» را آموخته باشد و هم تجربهی «هند» را. انسانی، فردش با دو بال و جمعش با دو بعد.تصویر چنین انسانی چگونه خواهد بود؟پارسای شب، شیر روزو مذهبش؟مذهب «کتاب، ترازو، و آهن» [481] . [ صفحه 477]
بشارات انبیاء
اشاره
دکتر عطاءالله شهابپور [ صفحه 479]