ترجمه فارسی الغارات صفحه 171

صفحه 171

معاویه گفت:به راه خود رو که خدایت راه بنماید که از راه و روش تو خشنودم.

یزید بن شجره مردی عابد و خدای ترس بود.ولی عثمانی بود و در جنگ صفین با معاویه بود.از دمشق بیرون آمد شتابان.بزرگان دمشق که مشایعتش می کردند و در حق صحابه دعای خیر می نمودند،و از او می پرسیدند به کجا می روی؟و او می گفت:به زودی-اگر خدا خواهد- خواهید دانست.و چون بدین پاسخ راضی نشدند،گفت:سبحان اللّه«آدمی از شتاب آفریده شده»حال پندارید که دانستید.سپس راه خویش در پیش گرفت و گفت:

«بار خدایا،اگر مقرر کرده ای که میان این لشکر که به صوب مکه می رود و میان اهل حرمت که این لشکر را به سوی آنها فرستاده اند،جدالی درگیر شود،مرا از آن برکناردار.که من از جنگ با کسانی که در قتل عثمان خلیفۀ مظلوم شریک شدند،و جنگ با کسانی که او را واگذاشتند یا در اطاعت او در نیامدند و حرمتش نگه نداشتند باک نداشته ام و ندارم ولی از جنگ در حرم تو که حرمت آن را بر ما مقرر داشته ای می ترسم.»

پس یزید بن شجره براند و حارث بن نمیر تنوخی را بر مقدمه بفرستاد،اینان برفتند تا به وادی القری رسیدند و از آنجا رهسپار جحفه شدند و رفتند تا در دهم ذی الحجّه به مکه در آمدند.

عباس بن سهل بن سعد انصاری گوید:قثم بن عباس بن عبد المطلب شنید که آنان به مکه نزدیک می شوند و هنوز از جحفه بیرون نیامده بودند.قثم عامل علی(علیه السلام)در مکه بود و این سال،سال 39 هجری بود.قثم مردم مکه را گرد آورد و برای ایشان سخن راند.حمد و ثنای باری تعالی به جای آورد،سپس گفت:

«اما بعد،لشکری عظیم از شام بر سر شما می آید.اگر بر طاعت و بیعت خود وفا دارید برخیزید و بسیج کنید تا به مقابله رویم و اگر نه،هر چه در دل دارید بگویید و مرا نفریبید زیرا فریب اندیشه را می میراند و صاحب رأی را بر زمین می زند».مردم زمانی خاموش ماندند و هیچ نگفتند.قثم گفت:آری،آنچه در دل داشتید بیان کردید و خواست که به زیر آید.شیبه ابن عثمان گفت:-خدایت بیامرزد-ای امیر اندیشۀ بد به ما مبر و گمان بد مکن.ما بر طاعت و بیعت خویش پایبندیم و تو امیر ما و پسر عمّ خلیفۀ ما هستی.اگر ما را بخوانی پاسخت گوییم و اگر فرمان دهی فرمانت بریم ولی به قدر طاقت و توانمان.پس قثم ستوران خویش بیاورد و بار خود بر آن نهاد و خواست که از مکه کناری گیرد.

عباس بن سهل بن سعد گوید:ابو سعید خدری آمد و پرسید که قثم کجاست؟و میانشان دوستی بود.گفتند:ستوران خود آورده و بار بر آنها ده تا از مکه بیرون رود.ابو سعید نزد او رفت و بر او سلام کرد و گفت:چه آهنگ داری؟گفت:همان حادثه پیش آمده که شنیده ای و مرا لشکری که با آن بتوانم از خود و از شهر دفاع کنم،نیست.دیدم بهتر آن است که از مکه بروم.

اگر برای من سپاهی گرد آمد می جنگم وگرنه جان خویش نجات می دهم.ابو سعید گفت:

هنوز در مدینه بودم که حاجیان و بازرگانان عراقی آمدند و گفتند که لشکری از کوفه به سرداری

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه