ترجمه فارسی الغارات صفحه 201

صفحه 201

شده ای و دشمن را بر ضد خود ترغیب کرده ای.

بسر مردی از قریش را به تباله فرستاد،در آنجا شماری از شیعیان علی(علیه السلام)بودند بسر فرمان داد که همه را بکشد و اموالشان تاراج کند.بعضی در این مورد با او سخن گفتند و گفتند که اینان قوم تواند،دست از ایشان بدار تا مگر از بسر نامۀ امان بیاوریم.منیع باهلی راهی طائف شد و نزد بسر شفاعت کرد.جماعتی از مردم طائف را هم واداشت تا در این باب با او سخن گفتند و نامۀ آزادی ایشان طلب کردند.بسر پذیرفت.ولی در نوشتن نامه مماطله می کرد به این خیال که آنها کشته شوند و نامه وقتی برسد که آنها سر باخته باشند.عاقبت نامۀ امان نوشت و به منیع باهلی داد.منیع به خانه آمد.او در خانۀ یکی از مردم طائف فرود آمده بود و باروبنه اش در نزد او بود.قضا را زن در خانه نبود،منیع هم ردای خویش بر پشت اشترش افکند و بر آن سوار شد و روز جمعه و شب شنبه را همچنان به تاخت بیامد و هیچ نیاسود تا نیمروز به تباله رسید.نامۀ بسر دیر رسیده بود و آن مردم را برای کشتن آورده بودند.یکی را پیش آوردند و مردی از شامیان شمشیر او زد ولی شمشیرش بشکست.شامیان گفتند که شمشیرهای خود با آفتاب گرم کنید تا نرم شود.پس شمشیرهای خود در برابر آفتاب به جنبش آوردند و منیع برق شمشیرها را بدید و جامۀ خود در هوا تکان داد.قوم گفتند:درنگ کنید که این سوار خبری می آورد.صبر کردند تا برسید.منیع بود.از اشتر فرو جست و نامه به آنها داد.مردی که برای کشتن پیش آورده بودند و بر او شمشیر زده و شمشیر شکسته بود برادر او بود.فرمان شد که همه آزاد شوند.

سنان بن ابی سنان(1)گوید:چون مردم مکه را از کارهای بسر خبر رسید بترسیدند و از شهر گریختند پسران عبید اللّه بن عباس-سلیمان و داود-نیز از شهر بیرون آمدند.مادر این دو ام حکیم جویریه دخت خالد بن قارظ کنانی بود.از خلیفان بنی زهره،این دو با مردم مکه می رفتند و در نزدیکی چاه میمون آن دو را گم کردند.میمون حضرمی صاحب این چاه برادر علاء بن حضرمی بود.قضا را به دست بسر گرفتار آمدند و بسر هر دو را سر برید و مادرشان در مرثیۀ آن دو چنین می گفت:

ها من احسّ بابنیّ اللّذین هما

هان،چه کسی خبر دارد از آن دو پسر کالدرتین تشظّی عنهما الصدف

من،که چون دو مرواریدند از صدف جدا مانده ها من احس بنبیّ الذین هما

هان چه کسی خبر دارد از آن دو پسر من سمعی و قلبی و قلبی الیوم مختطف

که همانند گوش من و دل من بودند،دل ها من احسّ نیّتی الذین هما

از کف ربودۀ من.هان چه کسی خبر دارد مفح العظام فمخّی الیوم مزدهف

از دو پسر من که مغز استخوان من بودند مغز از هم پاشیدۀ استخوان من.

چون بسر به طائف در آمد و مغیره با او سخن گفت،در پاسخ او گفت:با من به راستی سخن گفتی و نیکخواهی نمودی.بسر شب را در آنجا به سر آورد و بامداد بیرون آمد.مغیره ساعتی


1- سنان بن ابی سنان دئلی مدنی از امام حسین(علیه السلام)روایت می کند.در سال 105 درگذشته.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه