فریاد مهتاب صفحه 105

صفحه 105

فاطمه(س) می‌خواهد به دیدار خدا برود . او از سَلمی می‌خواهد تا چادر نماز او را بیاورد .223

سَلمی ، چادر نماز فاطمه(س) را می‌آورد و به او می‌دهد . هنوز تا اذان ظهر فرصت باقی است .

او روی خود را به سوی قبله می‌کند و چنین می‌گوید: «سلام من بر جبرئیل ! سلام من بر رسول خدا ! بار خدایا من به سوی پیامبر تو می‌آیم ، من به سوی رحمت تو می‌آیم ».224

فاطمه(س) رو به قبله می‌خوابد و چادر خود را به سر می‌کشد و به سَلمی_ feمی‌گوید: «مرا تنها بگذار و بعد از لحظاتی مرا صدا بزن ، اگر جواب تو را ندادم بدان که من نزد پدر خویش رفته‌ام» . 225

فاطمه(س) دست خود را زیر گونه خود می‌گذارد و چادر خود را بر سر می‌کشد .

سَلمی از اتاق بیرون می‌رود . صدایی به گوش فاطمه(س) می‌رسد ، کسی او را صدا می‌کند: «دخترم ! فاطمه جانم ! نزد من بیا که منتظرت هستم...».226 * * * اللّه أکبر ، اللّه أکبر.

این صدای اذان ظهر است که می‌آید ، خوب است بروم و فاطمه(س) را برای نماز بیدار کنم .

سَلمی می‌آید و فاطمه(س) را صدا می‌زند ، امّا جوابی نمی‌شنود .

ای دختر پیامبر !

باز هم جوابی نمی‌آید .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه