- مقدمه 1
- قسمت اول 2
- قسمت دوم 12
- قسمت سوم 21
- قسمت چهارم 30
- قسمت پنجم 41
- قسمت ششم 50
- قسمت هفتم 58
- قسمت هشتم 71
- قسمت نهم 83
- قسمت دهم 95
- قسمت یازدهم 107
- سامانه پیامکوتاه 30004569 117
- نویسنده، کتب، ناشر 117
- اشاره 117
- کتب فارسی 118
- کتب نویسنده 118
- رمان مذهبی 119
- آموزههای دینی 121
- کتب عربی 123
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 125
- تلفکس: 700 35 77-0253 125
- نشر وثوق 125
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 126
- همراه: 39 58 252 0912 126
- منابع 126
فاطمه(س) میخواهد به دیدار خدا برود . او از سَلمی میخواهد تا چادر نماز او را بیاورد .223
سَلمی ، چادر نماز فاطمه(س) را میآورد و به او میدهد . هنوز تا اذان ظهر فرصت باقی است .
او روی خود را به سوی قبله میکند و چنین میگوید: «سلام من بر جبرئیل ! سلام من بر رسول خدا ! بار خدایا من به سوی پیامبر تو میآیم ، من به سوی رحمت تو میآیم ».224
فاطمه(س) رو به قبله میخوابد و چادر خود را به سر میکشد و به سَلمی_ feمیگوید: «مرا تنها بگذار و بعد از لحظاتی مرا صدا بزن ، اگر جواب تو را ندادم بدان که من نزد پدر خویش رفتهام» . 225
فاطمه(س) دست خود را زیر گونه خود میگذارد و چادر خود را بر سر میکشد .
سَلمی از اتاق بیرون میرود . صدایی به گوش فاطمه(س) میرسد ، کسی او را صدا میکند: «دخترم ! فاطمه جانم ! نزد من بیا که منتظرت هستم...».226 * * * اللّه أکبر ، اللّه أکبر.
این صدای اذان ظهر است که میآید ، خوب است بروم و فاطمه(س) را برای نماز بیدار کنم .
سَلمی میآید و فاطمه(س) را صدا میزند ، امّا جوابی نمیشنود .
ای دختر پیامبر !
باز هم جوابی نمیآید .