- مقدمه 1
- قسمت اول 2
- قسمت دوم 12
- قسمت سوم 21
- قسمت چهارم 30
- قسمت پنجم 41
- قسمت ششم 50
- قسمت هفتم 58
- قسمت هشتم 71
- قسمت نهم 83
- قسمت دهم 95
- قسمت یازدهم 107
- سامانه پیامکوتاه 30004569 117
- نویسنده، کتب، ناشر 117
- اشاره 117
- کتب فارسی 118
- کتب نویسنده 118
- رمان مذهبی 119
- آموزههای دینی 121
- کتب عربی 123
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 125
- تلفکس: 700 35 77-0253 125
- نشر وثوق 125
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 126
- همراه: 39 58 252 0912 126
- منابع 126
نزدیک میآید ، چادر را از روی صورت فاطمه(س) کنار میزند .
وای بر من ! فاطمه(س) از دنیا رفته است .
او صورت فاطمه(س) را میبوسد و میگوید: «سلام مرا به پیامبر برسان» .227
سَلمی شروع به گریه کردن میکند . در این هنگام ، حسن و حسین(ع) از راه میرسند . آنها سراغ مادر را میگیرند . سَلمی جوابی نمیدهد ، آنها به سوی مادر میروند .
آنها هر چه مادر را صدا میزنند جوابی نمیشنوند . حسن(ع) کنار مادر میآید و میگوید: «مادر ، با من سخن بگو قبل از اینکه جان بدهم» .
او روی مادر را میبوسد ، امّا مادر جوابی نمیدهد .
حسین(ع) جلو میآید و مادر را میبوسد و میگوید: «مادر ! من پسرت حسین هستم با من سخن بگو» .
سَلمی ، حسن و حسین(ع) را دلداری میدهد و از آنها میخواهد تا به مسجد بروند و به پدر خبر بدهند .
آنها در حالی که گریه میکنند به سوی مسجد میدوند . همه صدای گریه حسن و حسین(ع) را میشنوند ، خدایا چه خبر شده است ؟ آنها نزد پدر میآیند و خبر شهادت مادر را به پدر میدهند .228
وقتی علی(ع) این خبر را میشنود، بیقرار میشود و از هوش میرود . آری ، داغ فاطمه(س) بر علی(ع) بسیار سخت است . عدّهای بر صورت علی(ع) آب میریزند.