فریاد مهتاب صفحه 112

صفحه 112

اکنون آن سخن پیامبر در گوش علی(ع) طنین انداخته است. اشک در چشم علی(ع) نشسته است ، به راستی اگر پیامبر از علی(ع) سؤل کند که علی جان ! وقتی من این امانت را به تو سپردم ، پهلویش شکسته نبود ، بازویش کبود نبود ؛ علی(ع) چه جوابی خواهد داد ؟ * * * همه ایستاده‌اند و به علی(ع) نگاه می‌کنند ، علی(ع) دارد اشک می‌ریزد . یک نفر بیاید زیر بازوهای علی(ع) را بگیرد و او را از کنار قبر فاطمه(س) بلند کند .

عبّاس (عموی پیامبر) جلو می‌آید ، دست علی(ع) را می‌گیرد و او را بلند می‌کند .246

علی(ع) آخرین سخن‌های خود را با فاطمه(س) می‌گوید: «فاطمه جان ! من می‌روم ، امّا دلم پیش توست . به خدا قسم ! اگر از دشمنان ، نگران نبودم کنار قبر تو می‌ماندم و از اینجا نمی‌رفتم و همواره به گریه می‌پرداختم ».247

علی(ع) برمی‌خیزد و رو به آسمان می‌کند و می‌گوید: «بار خدایا ، من از دختر پیامبر تو راضی هستم ».248

آنگاه مقداری آب روی قبر فاطمه(س) می‌ریزد و از قبر فاطمه(س) جدا می‌شود .249

ــ دوست من! گریه بس است ! این کتاب را به کناری بگذار و برخیز! اکنون ، موقع عمل است ، باید به وصیّت فاطمه(س) عمل کنیم.

ــ مگر چیزی از همه وصیّت او مانده است؟

ــ آری، او وصیّت کرده که قبرش مخفی باشد .250

ــ چگونه این کار را انجام دهیم؟

ــ بیا دست به کار شویم . باید چهل قبر حفر کنیم و آنها را پر از خاک کنیم. عجله کن ما وقت زیادی نداریم ، ما باید در جای جای بقیع ، قبر بکنیم .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه