- مقدمه 1
- قسمت اول 2
- قسمت دوم 12
- قسمت سوم 21
- قسمت چهارم 30
- قسمت پنجم 41
- قسمت ششم 50
- قسمت هفتم 58
- قسمت هشتم 71
- قسمت نهم 83
- قسمت دهم 95
- قسمت یازدهم 107
- اشاره 117
- سامانه پیامکوتاه 30004569 117
- نویسنده، کتب، ناشر 117
- کتب فارسی 118
- کتب نویسنده 118
- رمان مذهبی 119
- آموزههای دینی 121
- کتب عربی 123
- تلفکس: 700 35 77-0253 125
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 125
- نشر وثوق 125
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 126
- همراه: 39 58 252 0912 126
- منابع 126
پیامبر لحظاتی فکر کرد و لبخندی بر لبهای او نشست ، او با این پیشنهاد موافقت کرد .152
پیمان صلح نوشته شد ، سپاهیان اسلام همه خوشحال شدند ، دیگر از جنگ و لشکرکشی خبری نبود ، آری ، سرزمین فدک بدون هیچگونه جنگ و لشکرکشی تسلیم شد .
در این میان جبرئیل فرود آمد و آیه ششم سوره «حشر» نازل شد: «وَ مَآ أَفَآءَ اللَّه...: آن غنائمی که در به دست آوردن آن ، لشکر کشی نکردهاید، مالِ پیامبر است».
خدا فدک را به پیامبر بخشید ، فدک ، مالِ پیامبر شد . این حکم قرآن بود و هیچکس با آن مخالف نبود و همه با دل و جان ، حکم خدا را قبول کردند .153
خدا دوست داشت به پیامبر خود که در راه او این همه تلاش کرده است هدیهای بدهد .
پیامبر شخصی را در فدک به عنوان کارگزار خود قرار داد و به سوی مدینه بازگشت .
پیامبر ، دلش برای دخترش ، فاطمه(س) خیلی تنگ شده بود ، برای همین اوّل به خانه فاطمه(س) رفت .154
وقتی پیامبر وارد خانه شد دید که اُم اَیمَن به دیدن فاطمه(س) آمده است .
اُم اَیمَن ، یکی از زنانی بود که به خاندان پیامبر علاقه زیادی داشت ، شوهر او یکی از فرماندهان بزرگ سپاه اسلام بود .155
فاطمه(س) ، حسن و حسین(ع) در کنار پیامبر نشستند ، پیامبر به عزیزان دل خود نگاه میکرد و لبخند میزد . آری ، دلخوشی پیامبر در این دنیا ، فقط اهل این خانه بود .