الجمل و النصره لسید العترة یا نبرد جمل صفحه 178

صفحه 178

عایشه گفت: به همین اندازه از تو خشنودم.

-1

نصیحت علی (ع) به اصحاب جمل‌


(2) چون امیر المؤمنین علی (ع) از منطقه ذو قار حرکت کرد، صعصعة بن صوحان «1» را با نامه‌ای پیش طلحه و زبیر و عایشه فرستاد و آنان را از حرمت اسلام آگاه کرد و نسبت به اعمال زشتی که مرتکب شده بودند- یعنی کشتن مسلمانان و رفتار ناپسند با عثمان بن حنیف که از اصحاب پیامبر (ص) بود و اعدام گروهی از مسلمانان- بیم داد و آنان را نصیحت نمود و به اطاعت دعوت کرد. صعصعه می‌گوید: چون به بصره رسیدم، نخست پیش طلحه رفتم. نامه را دادم و پیام را گزاردم. گفت: اکنون که جنگ به پسر ابی طالب دندان نشان داده است به ما مهربانی می‌ورزد؟ من پیش زبیر رفتم.

او را نرمتر از طلحه یافتم و پس از او پیش عایشه رفتم. او را از همگان با شتاب‌تر به سوی بدی و شر دیدم. به من گفت: آری من برای خونخواهی عثمان قیام کرده‌ام و چنین خواهم کرد و به خدا سوگند هر کار که از دستم برآید انجام خواهم داد.

گوید: من پیش امیر المؤمنین علی (ع) برگشتم و پیش از آنکه به بصره برسد به او رسیدم. فرمود: ای صعصعه! چه خبر؟ گفتم: ای امیر المؤمنین! قومی را دیدم که چیزی جز جنگ با تو را نمی‌خواهند. فرمود: از خدا باید یاری خواست.


(3) امیر المؤمنین سپس عبد الله بن عباس را فرا خواند و فرمود پیش آنان برو و عهد و بیعت مرا که بر گردن ایشان است بازگو کن. ابن عباس می‌گوید از طلحه شروع کردم و بیعت را به یاد او آوردم. گفت: ای ابن عباس! به خدا سوگند با علی در حالی بیعت کردم که شمشیر بالای سر و گردنم بود. گفتم: من خود دیدم تو با اختیار و میل بیعت کردی. مگر علی (ع)- وقتی که تو می‌خواستی با او بیعت کنی- به تو نگفت که اگر دوست می‌داری من با تو بیعت کنم و تو گفتی نه، که ما با تو بیعت می‌کنیم. طلحه گفت: علی هنگامی این سخن را به من گفت که گروهی با او بیعت کرده بودند و من یارای مخالفت با ایشان را نداشتم. ای ابن عباس! این قوم که همراه علی هستند او را فریفته‌اند و چون رویاروی شویم بزودی او را تسلیم خواهند کرد.
______________________________
(1) صعصعه از بزرگان قبیله عبد القیس و از یاران مخلص امیر المؤمنین علی (ع) است.

برای اطلاع از شرح حال او، رجوع کنید به ابن اثیر، اسد الغابه؛ ج 3، ص 21. و برای اطلاع از اخلاص او رجوع کنید به شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال؛ ص 67. م


(1) ای ابن عباس! مگر نمی‌دانی که من و زبیر با همه قدمتی که در اسلام داشتیم و آن همه حق مصاحبت با پیامبر (ص)، پیش او رفتیم و مردم او را احاطه کرده بودند و با شمشیر بالای سرش ایستاده بودند. او به شوخی به ما گفت: اگر دوست دارید با شما بیعت کنم و بر فرض که می‌گفتیم آری، آیا تصور می‌کنی علی به آن کار مبادرت می‌کرد؟
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه