مناقب علوی در شعر فارسی صفحه 46

صفحه 46

قهرش اگر به صورت شیر آورد خطاب در لحظه می کند تن بدخواه را فگار

حفظش اگر به گلۀ دوران شود محیط شاید که گوسفند کند گرگ را شکار

از خشم او بود شرری صَرصَر خزان از لطف او بود اثری نشاۀ بهار

از خامه یی که شرح صفاتش رقم کند نبود عجب که بارد اگر نافۀ تتار

از بهر آن که وصف کمال تو می کند گردیده است نقد سخن کامل العیار

هر روزه آفتاب ز مشرق علم کشد با صد هزار نور و درخشانی عذار

در روضه اش ز پرتو انوار ایزدی بیند طلوع کرده چو او هر طرف هزار

پس ز آمدن شود خجل و منفعل صفت در دم کند زوال و روَد سوی کوهسار

گر نیست منفعل ز ضیای خود آفتاب از بهر چیست روی به دیوار و شرمسار

چون بحر نعت و منقبتت بی کران بود کی می کند خیال منی اندر آن گذار

جایی که آفتاب مقالان شوند لال خود ذرّه را چه حدّ که کند دعوی آشکار

لیکن چو از سپهر ستمگر دلم پر است پر درد گشته سینه ام از جور روزگار

خواهم که لطف عام تو مرهم نِهم شود پس گیرد انتقام من از وی به ذو الفقار

شاها قسم به وحدت آن صانعی که هست اندر حریم معرفتش فکرها فگار

آن گه که آب روی نبی خاتم رسل کابر شفاعتش بَرد از جبهه ها غبار

آن گه به رشحه یی که تویی ساقی اش مدام کز یک نمش فرو شکند آتش خمار

کاین آرزو همیشه بود در دلم مقیم کز بهر خاک بوس کنم رحلت اختیار

در روضه ات که کعبه سیه پوش هجر اوست هر دم کنم به خویشتن این مطلع آشکار

در درگهت که غیرت باب الجنان بود افتم به سر که سازم از آن تاج افتخار

در صحن آستانۀ قدس آشیانه ات بار دگر شوم ز ترنّم سخن گزار

کشتی شکستگان محیط گناه را لطفت به نیم جذبه رساند به اعتبار

شاها منم که در ره مدح و ثنای تو گردیده ام به توسن نطق و بیان سوار

افتاده ام به بحر معاصی حباب وار دست من است«لامع»و دامان هشت و چار

از حدّ گذشت طول و زهم بگسلد کلام از بهر اختتام دو دست دعا برآر

سرسبز باد باغ مراد موافقت چندان که هست رشک خزان رونق بهار

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه