مناقب علوی در شعر فارسی صفحه 52

صفحه 52

هر روز می نهد به زمین روی تابناک گویا به بوی عاطفت داور آفتاب

جویای کوی کیست که در طی این بروج هر روز می رود به ره دیگر آفتاب

تا ره برد به خاک دَرِ شحنِۀ نجف گردد در آسمان ز پی رهبر آفتاب

زین گونه بر سپهر برآمد از اینکه داشت بر جبهه داغ بندگی حیدر آفتاب

بس تفته است و سوخته چندان عجب مدار افتد اگر به پای شه کوثر آفتاب

آن سروری که بهر نمازش ز باختر آورد باز معجز پیغمبر آفتاب

آن صفدری که کسب ظفر تا کند ازو، شاید به مَهچۀ علمش پیکر آفتاب

لرزد به خود هنوز برین قلعۀ بلند ز آندم که کَنْد شاه در از خیبر،آفتاب

ای موکب جلال تو بر چرخ گرم سیر در آن میانه از همه واپس تر آفتاب

هم نوح و هم سفینه توئی در ولای تو در بحر آبگون فکند مِعْبَر آفتاب

ماند از برای پاس ادب حضرت تو را در زینۀ چهارم این منبر آفتاب

جز مدحت جلال تو حرف دگر نیافت گردید پای تا سر این دفتر آفتاب

تو آفتاب دینی و اصحاب چون نجوم نور ستاره را چه کند کس در آفتاب

رأی تو گر سپاه کشد بر فلک شود هر ذرّه ات ز گرد ره لشگر آفتاب

در سایۀ لوای تو شاید که جا کند خواهد پناه اگر به صف محشر آفتاب

رأیت اگر سکون فلک اقتضا کند بر زورق سپهر شود لنگر آفتاب

در روضۀ تو عود بر آتش مگر نهد چون خادمان نهاده به سر مجمر آفتاب

ای آمده به خدمت تو همچو بندگان گاهی ز باختر گهی از خاور آفتاب

یکذرّه التفات تو کافی بود مرا ای بندگان جاه ترا کمتر آفتاب

در هر دو عالمم به نوائی رسان ز لطف بر نیک و بد چو هست ضیا گستر آفتاب

تا انقضای گردش این چرخ نیل فام در صبح احمر آید و شام اصفر آفتاب

روی عدوت زرد و رخ دوستان تو سرخ از فرح چنانچه به صبح اندر آفتاب

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه